پرسش1: مگر خداوند عادل نیست، پس با وجود ظلمی که در جهان وجود دارد، چرا ظالمان را در دنیا مجازات نمیکند؟
پاسخ: جواب را در چند محور پی میگیریم میکنیم:
1ـ پاداش و كيفر الهى اختصاص به زندگى دنيا ندارد و حيات پس از مرگ (حيات برزخى و قيامت كبرى) نيز عرصه مجازات و پاداش (بلكه مجال اصلى آن) است؛ بنابراین به طور يقين انسان پاداش و كيفر اعمال خود را - هر چند كوچك باشد - خواهد ديد؛ اما از آن جا كه حيات انسان اختصاص به دنيا ندارد، اگر عدهاى پاداش و كيفر خود را در دنيا نبينند، دليل بر اين نيست كه پاداش و كيفرى ندارند.
زندگى دنيا، مجال عمل و تلاش است و آنچه در دنيا انجام مىشود حيات اخروى را شكل مىدهد: «الدنيا مزرعةالاخرة» اما پس از مرگ فرصت عمل به پايان مىرسد و حيات پس از آن، براساس آنچه در دنيا کسب شده رقم مىخورد. پس مجال اصلى پاداش و كيفر، حيات پس از مرگ است.
خداوند میفرماید: : «فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره؛ پس هر كس هموزن ذرهاى نيكى كند آن را خواهد ديد و هر كه هموزن ذرهاى بدى كند آن را خواهد ديد».(1)
البته بدان معنا نيست كه حيات دنيا خالى از پاداش و كيفر است. چه بسا كسانى پاداش و كيفر اعمال خود را در دنيا ببينند؛ اما پاداش و كيفر تمام اعمال نیست؛ در ضمن آزمونی است که چگونگی برخورد با آن نیز در زندگی اخروی موثر است.
2ـ اگر قرار باشد خداوند هر کسی را که مرتکب ظلم و ستمی شد، از روی زمین بردارد، در آن صورت عذاب میتوانست شامل همه شود و هیچ انسانی روی زمین نماند؛ زیرا همه در زندگی خود مرتکب نوعی ظلم و ستم هر چند کوچک شدهاند؛ با توجه به این که از نگاه آیات قرآن، گناه نیز نوعی ظلم به خویشتن است. خداوند در قرآن میفرماید : : «ولو يؤاخذ اللّه الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة ولكن يؤخرهم الى اجل مسمّى فاذا جاءاجلهم فان اللّه كان بعباده بصيرا؛ اگر خدا مردم را به آنچه مىكنند مؤاخذه مىكرد، هيچ جنبندهاى را روی زمين باقى نمىگذاشت ولى مؤاخذه آنان را تا سرآمدى معيّن به تأخير مىاندازد؛ و چون سرآمدشان در رسد خدا به [كار] بندگانش بينااست»(2).
3ـ نعمت بهرهمندى از موهبتهاى دنيا - به عنوان رحمت عام الهى - شامل همه موجودات مىشود و كافران وظالمان به حكم اين كه مخلوقات خداوند رحمان هستند، از اين نعمت بهرهمندند و عمل و عقيده زشت وپليد آنان، مانع از رحمت عام نمىشود.
آری رحمت خاص الهى - كه كسب آن نيازمند تحصيل مقدماتى از سوى بندگان است - شامل حال آنان نمىشود. نوع نعمتهايى كه ظالمان از آن برخوردارند، از نوع رحمتهاى عام الهى مىباشد كه مواهب دنيوى است.
4ـ یکی از سنتهای الهی، امتحان و آزمایش انسانها و تکامل اختیاری آنها است و این در زمانی است که راه خیر و شر باز باشد و انسانها بتوانند با اختیار خود انتخاب کنند. حال اگر قرار باشد که هر ظالم و ستمگری با انجام ظلم و ستم در دنیا مجازات شود، هیچ کس مرتکب آن نمی شود و کمال انسانها اختیاری نخواهد بود. صحنه زندگی و نعمتهای آن، آزمایشی است برای انسانهای ظالم و ستمگر که چگونه نعمتهای الهی را پایمال میکنند و در راه ظلم و ستم بهره میگیرند، نیز برای انسانهای مومن که چگونه از آن بهره میگیرند، و آیا در مقابل ستمگران ایستادگی میکنند، یا تن به ستم میدهند؟ خداوند سرنوشت انسانها را تغيير نميدهد تا انسانها خود آن را تغيیر دهند . پس بايد انسان هاي مظلوم، خود براي رفع ظلم تلاش و مبارزه كنند.
چنانچه لحظهاي كه انسان قصد ظلم ميكرد به هلاكت ميرسيد، صبر و مقاومت در برابر ناملايمات و مبارزه با آن معني نداشت و مومن در آزمون سخت مبارزه با ستم قرار نمی گرفت. از اين راه كمالي براي كسي فراهم نميشد.
بسياري از افراد از طريق تلاش و مقاومت در برابر مشكلات و مبارزه با ظلم، مشمول رحمت ويژه خداوند ميشوند و خدا آنان را از مواهب و الطاف خاص خويش برخوردار ميسازد.
5ـ «امهال» و «استدراج» سنتی است که خداوند در زندگی ظالمان مقرر نموده و بر اساس این سنتها، وجود آنان در دنیا و باقی نهادن آنها ضروری است. همچنین رفاه پی در پی و مهلت دادن برای گناه کیفر اعمال آنان است که کیفر اخروی را نیز به دنبال دارد.
استدراج، یعنی امداد اهل باطل در جهت باطل و سرازیر کردن نعمتهای دنیا بر آنان تا قدم به قدم و درجه به درجه بر کیفر و ظلم خود بیفزایند و استحقاق عذاب الهی را بیابند.
پارهاى از آيات بر اين سنت دلالت دارد: «فلما نسوا ما ذكّروا به فتحنا عليهم ابواب كل شىء حتى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذاهم مبلسون فقطع دابرالقوم الذين ظلموا؛ همين كه آنچه را به يادشان آورده بوديم به فراموشى سپردند، درهاى همه چیز را بر آنان گشوديم و چون به آنچه يافته بودند شادمان شدند، ناگهان آنها را بگرفتيم و يكباره درمانده و نوميد شدند و گروهى كه ستم مىكردندريشهكن شدند».(3)
نيز فرمود: «ولولا ان يكون الناس امّة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضّة و معارج عليها يظهرون ولبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكؤون و زخرفا و ان كل ذلك لمّا متاع الحياة الدنيا والاخرة عند ربك للمتقين؛ اگر همه مردم در انكار خداوند امتى واحد نمیشدند (همه كافر میشدند) قطعا براى خانههاى آنان كه به خداى رحمان كفر مىورزيدند، سقفها ونردبانهايى از نقره كه با آنها بالا روند قرار مىداديم و براى خانههايشان نيز درها و تختهايى كه بر آنها تكيه زنند و زر و زيورهاى ديگر نيز قرارمىداديم. همه اينها جز متاع زندگى دنيا نيست و آخرت پيش پروردگار تو براى پرهيزگاران است». (4)
امهال و استدراج سه منشأ و دلیل دارد:
يكم: استدراج نتيجه رفتار كافران و ظالمان است. حالت طبيعى گرايش به دنيا وجمع و تصاحب دنيا است. پس در واقع استدراج دامى است كه براى خود پهن كرده و در آن به تدریج گرفتار مىشوند.
دوم: برخى از كفار و ظالمان لياقت سعادت اخروى را به كلى از دست دادهاند: «والاخرة عند ربك للمتقين؛ آخرت پيش پروردگار تو براى پرهيزگاران است»(5).
اينان اگر در دنيا عمل نيكى انجام دهند، به آنها مهلت زندگی داده و پاداش عمل نیک در دنیا داده مىشود تا ظلمى متوجه آنان نشده باشد. اما بهره آنها از رحمت الهى، فقط در دنياى فانى است؛ چرا كه لياقت سعادت اخروى را از دست دادهاند.
سوم: مهلت دادن به کافران امتحان محسوب مىشود؛ هم براى كافران و ظالمانى كه گرفتار استدراج مىشوند و هم امتحان براى مؤمنانى كه نعمتهاى دنيوى كافران را مشاهده مىكنند و شك به دل راه نمىدهند.
امهال، یعنی مهلت دادن. خدا برای رعایت مصالحی، در عقوبت اهل باطل شتاب نمیکند؛ بلکه به آنان فرصت و مهلت می دهد.
امورى را مىتوان به عنوان حکمت امهال نام برد:
اوّل: امهال به همان حکمت استدراج باشد:
خداوند مىفرمايد: «ولايحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين؛ كسانى كه كفر ورزيدند مپندارند مهلتى كه به آنان مىدهيم، برايشان خوب است.فقط مهلتشان مىدهيم تا گناهشان بيشتر شود و عذابى خواركننده دارند»(6).
دوم: فرصت توبه و بازگشت:
اگر خداوند در عذاب ظالمان شتاب كند و فرصت توبه و اصلاح به آنان ندهد، اولاً انسانى باقى نمىماند كه از عقوبت دنيوى سالم بماند. ثانيا با نبود فرصت توبه، روح نااميدى بر مردم حاكم مىشد.
نكته ديگر: سنت الهى ديگرى نيز بر جوامع و زندگى بشر جارى است كه نبايد با استدراج اشتباه شود و آن سنت افزایش نعمت به واسطه شكر است.
خداوند مىفرمايد: «لان شكرتم لازيدنّكم؛ اگر سپاس [نعمتها] را به جاى آوريد، به يقين افزونتان دهم».(7)
نيز مىفرمايد: «ولو ان اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماءوالارض؛ اگر اهل قريهها ايمان مىآوردند و پرهيزگارى مىكردند، بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مىگشوديم»(8).
پس چنين نيست كه ازدياد نعمت همواره استدراج باشد. سنتهاى الهى هر يك راه خود را دارد.
شايد بتوان در جمع سنتها گفت كه حالت اوّلى اين است كه نعمتها در اثر شكر افزون شود و از انسان گرفته نشود اما در صورت كفران و ناسپاسى و ظلم چنين نيست كه نعمت حتما گرفته شود. خداوند در ادامه آيه شكر مىفرمايد: «لان كفرتم ان عذابى لشديد؛ اگر ناسپاسى كنيد عذاب من بسيار سخت است». اين تعبيرنمىرساند كه در صورت كفران حتما نعمتها كاسته مىشود؛ بلكه مىگويد عذاب الهى سخت است. ممكن است سنت الهى ديگرى (مانند امهال و استدراج) نعمتها را باقى نگهدارد كه در واقع مقدمه عذاب سخت الهى است و يا مهلت داده شده، سبب توبه و بازگشت باشد كه باز بقاى نعمت را به دنبال دارد.
پینوشتها:
1ـ زلزله(99) آيه 7 و 8.
2ـ فاطر(35) آيه 45
3ـ انعام(6) آيه 44 و 45
4ـ زخرف(43) آيه 35 – 33. براى مطالعه بيشتر ر.ك: اعراف(7) آيات 95، 182 و 183؛ رعد(13) آيه 32؛ قلم(68) آيات 44 و45
5ـ زخرف، آيه 35
6ـ سوره آل عمران(3) آيه 178
7ـ ابراهيم(14) آيه 7
8ـ اعراف، آيه 96. براى آگاهى بيشتر ر.ك: مائده(5) آيه 66؛ هود(11) آيات 2 و 3؛ نوح(71) آيات 10 – 12؛ جن( ) آيه 16.
پرسش2: اگر خدا بندگانش را بيشتر از همه موجودات دوست دارد، پس چرا شيطان را آزاد گذاشت تا آن ها را به جهنم بكشد؟ مگر خدا نمي توانست فقط بهشت را خلق كند وانسان ها را در درجات مختلف قرار دهد؟
پاسخ: محبت خداوند هماهنگ با رحمت، عدالت و حكمت او است و كليه كارها و احكام او، مبتنى بر عدالت، حكمت و رحمت است.
خداوند از مادر مهربانتر است وبندگان خود را دوست دارد و اين امرى قطعى و مسلّم است؛ بلكه مهربانىهاى پدر و مادر و ديگران، همه جلوههايى از رحمت و عنايت الهى است. او اين همه عشق و محبت را در ضمير والدين نهاده است تا آنان با ميل و علاقة تمام تلاش خود را جهت رشد فرزندان به كار گيرند،اما بايد متوجه اين نكته بود كه بين محبتهاى الهى و غير الهى، تفاوتى عمده وجود دارد و آن اينكه محبت مادر، غالباً احساسى بيش نيست و در بعضى از موارد برخلاف حكم عقل، حق و عدالت است. در حالى كه لطف و رحمت الهى هرگز جدا از عدل، حكمت و سنتهاى حكيمانة پروردگار در نظام خلقت نيست.
اما ابليس از آفريدگان خداوند واز جنيان است و مدت طولانى خداوند را عبادت كرده بود، و به واسطه نافرمانى از خداوند، از درگاه او رانده شد و از اين پس به نام شيطان شناخته مىشود. شيطان بر هر موجودى گفته مىشود كه انسان را فريب دهد، خواه از جنيان باشد يا از انسانها، بنابراين، شيطان از ابتدا شيطان آفريده نشد. در ابتدا پاك و مخلوقى چون ساير مخلوقات خدا در اطاعت پروردگار و از مقربان درگاه ربوبى بود، اما بر اثر يك امتحان كه احترام به آدم بود، لغزيد (1) و از درگاه الهى رانده شد.(2) شيطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضاى زنده ماندن تا روز قيامت را کرد و خداوند او را تا آن روز مهلت داد.
شيطان آفريده نشد تا خلايق را بفريبد. او فريب نفس خويش را خورد و از خداوند مهلت خواست تا دنيا هست، او نيز باشد، و از آن پس قسم خورد تا انسانها را بفريبد مگر كسانى را كه مؤمن باشند.(3) و خداوند اين مهلت را به شيطان داد .
اما چرا مهلت را از طرف خداوند يافت ، مىتوان گفت فلسفه وجود شيطان براى انسان، همانند وجود قواها و غرايز و نفس امارة درون آدمی است كه انسانها را به سوى بدى و دور شدن از خدا امر مىكنند. از طرف ديگر گرايش به سوى كمال و نيكى و خرد و رسولان و پيامبران الهى، در مقابل آنها قرار مىگيرد تا انسانها را به كمال و خوشبختى سوق دهد. تنها در صورت وجود هر دو نيرو در انسان است كه وى مىتواند با اختيار خود، يكى از دو راه را انتخاب كند تا به سعادت يا شقاوت برسد. بنابراين اگر نفس اماره و نيروهاى سركش و شيطانها نبودند، انسان نمىتوانست در معرض آزمون الهى قرار گيرد و با نفى و مبارزه با آنها، موجب شكوفا شدن استعدادهاى عالى انسانى و سير در مسير كمال و خوشبختى و سعادت ابدى شود، پس شيطان شر مطلق نيست.
«علامه طباطبايى» فرموده است: «اگر شيطانى نبود، نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شيطانى كه انسان را به شر و معصيت دعوت كند، از اركان نظام عالم بشريت است، و نسبت به صراط مستقيم، او به منزله كناره و لبه جاده است و معلوم است كه تا دو طرفى براى جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمىشود».(4)
به تجريه و تحقيق ثابت شده است كه فلزات براى آن كه از ناخالصى و زوائد پاك شوند، بايد در كورههاى داغ قرار گيرند تا پس از آن به شكل فلزى با ارزش درآيند. انسان نيز براى خالص شدن، نيازمند امتحانى سخت است تا جوهرة اصلى اش نمايان شود كه در نتيجه، وارد مرحله استحقاق و محبت الهى گردد و با خطاب «ارجعى؛ سوی خدا بیا» لايق ديدار پروردگارش شود. دنيا ميدان آزمايش است و انسان هدف اين آزمايش، پس حريف توانمندی چون شيطان لازم است تا انسان بتواند در نبرد با او، استعدادهاى خارقالعاده خود را شكوفا كند.
بنابراين ماهيت وجود انساني ، ماهيت موجود داراي اختيارو انتخاب است و چون مسئله انتخاب به ميان آيد ، بايد دو طرف نيك و بد فرض شود تا انتخاب و اختيار معنا داشته باشد.
پس خداوند چون انسان را موجود داراي اختيار آفريد ، نمي توان گفت چرا راههاي گناه ( و از جمله وجود شيطان ) بسته نشد و چون راههاي گناه بسته نشد ،راه دوزخ هم بسته نيست.
بله خداوند انسان را آفريد و هدف اين است كه او به بهشت دست يابد ، اما با اختيار و انتخاب او. طبعا
انسانهایی وجود دارند كه با سوء اختيار خود راه بهشت و رحمت الهي را انتخاب نمي كنند ، بلكه جايگاه دوزخ را انتخاب ميكنند.
بنابراين وجود بهشت و دوزخ ، بنا بر انتخاب و اختيار انسان ها است و انتخاب و اختيار انسان ها ، لازمه موجود داراي اختيار است. پس نمي توان گفت چرا خداوند فقط بهشت را نيافريد .
هم چنين بايد دانست كه شيطان (جني و انسي) با انواع حيلهها و زينت دادنها به زمينه گناه كه در نفس انسان است، ترغيب ميكند، امّا شيطان، علّت تمام گناه نيست، به اين معنا كه غرائز نفساني در وجود انسان، باعث و علّت گناه است و شيطان هم با ترفندهاي خود به آن كمك ميكند. بنابراين، اگر شيطان هم خلق نميشد، انسان به واسطه غرایز و شهواتی که در وجودش است،میل به گناه داشت و به سوی آن روان میشد. قلمرو قدرت شيطان در حد وسوسه است: «يوسوس في صدور النّاس». پيامبر(ص) در خطبه شعبان فرمود: «يغلّ فيه الشياطين؛ در ماه مبارك رمضان، شياطين در غل و زنجيرند و قدرت بر وسوسه ندارند». اما معصيت و گناه انسان ها در اين ماه ختم نمي شود ، اگر چه كمتر مي شود.
در مقابل وجود شيطان و نفس اماره در وجود انسان ، عقل و خرد و فطرت خداجوي در وجود انسان و پيامبران الهي قرار دارند .
پس در يك طرف نيروهاي خير و در طرف ديگر نيروهاي شر وجود دارند .
امام صادق(ع) فرمود: «اصول الكفر ثلاثة: الحرص و الإستکبار و الحسد، فامّا الحرص، فانّ آدم(ع) حين نهي عن الشجرة حمله الحرص علي أن أكل منها و امّا الاستكبار فإبليس حيث اُمر بالسجود لآدم(ع) فأبي و امّا الحسد فإبنا آدم حيث قتل احدهما صاحبَه؛ ريشههاي كفر سه چيز است: حرص و استكبار و حسد. امّا حرص، باعث شد كه آدم از درختي كه خوردن از آن ممنوع شده بود، بخورد و از بهشت رانده شد. اما استكبار، باعث شد كه ابليس وقتي كه خدا به او امر كرد كه بر آدم سجده كن، سجده نكرد و باعث كفر او شد . امّا حسد باعث شد كه قابيل، برادرش هابيل را بكشد».(5)
در اين روايت ريشههاي گناه را غرايز موجود در نفس انسان دانسته و فريب شيطان از طريق همين نيروها است. اگر كسي بتواند نيروهاي وجود خود را كنترل نماید و عقل و خرد بر هواهاي نفساني غالب كند ، فريب شيطان را نخواهد خورد.
پینوشتها:
1 . بقره(2) آيه 34
2 . حجر (15) آيه 34.
3 . ص (38) آيات 83 و 82.
4 . تفسير الميزان، ترجمه فارسى، ج 8، ص 50.
5 . اصول كافي، ج 2، ص 289.
پرسش3: در صورت اعتقاد به تقدیر از پیش تعیین شده، هم چنین اعتقاد به این که آن چه تشخیص خداست بهترین است، چرا باید دعا کرد؟
پاسخ : قبل از پاسخ، باید قدری در مورد تقدیر و سرنوشت بحث کنیم تا معلوم شود که آیا سرنوشت هر انسانی به طوری برنامه ریزی شده است که به هیچ وجه قبل تغییر نیست یا برخی از سرنوشت ها قابل تغییر هستند؟
در مورد سرنوشت، دو تفسير وجود دارد:
تفسير نخست: سرنوشت هر كس ، بدون اطلاع و حضور او، از طرف خداوند تعيين شده، هر كس با سرنوشت معيّنى از مادر متولد مى شود كه قابل دگرگونى نيست (هر انسانى نصيب و قسمتى دارد كه ناچار بايد به آن برسد. چه بخواهد و چه نخواهد،و كوشش ها براى تغيير سرنوشت بيهوده است.)
طبق این تفسير، بديهى است كه انسان موجودى مجبور و بى اختيار است، ولى بررسى منابع اسلامى نشان مى دهد اين تفسير نمیتواند مورد تأييد باشد و قبول و پذيرش آن، تمام مفاهيم مسلّم اسلامى از قبيل: تكليف، جهاد، كوشش و استقامت را به هم مى ريزد.
استاد مطهرى مى گويد: «اگر مقصود از سرنوشت و قضا و قدر الهي، انكار اسباب و مسببات و از آن جمله قوه و نيرو و اراده و اختيار بشر است، چنين قضا و قدر و سرنوشتى وجود ندارد و نمىتواند وجود داشته باشد»(1)
قضا و قدر و سرنوشت به معناى صحيح آن است كه هر حادثه و پديده و هر موجودى در عالم، علتى دارد و اندازه اي. نه چيزى بدون علت به وجود مى آيد و نه بدون اندازه گيرى معيّن؛ مثلاً سنگى پرتاب مى كنيم و شيشه اى مىشكند. شكستن شيشه يك حادثه است كه حتماً علتى دارد.
اين كه مى گوييم داراى علت است، قضاى تكوينى است. نيز مسلّما ميزان شكستگى و اندازه و حدود آن، به كوچكى و بزرگى سنگ، قوّت و فشار دست ، نزديكى و دورى فاصله، وزش و عدم وزش باد و مانند اينها بستگى دارد. ارتباط حادثه فوق با چگونگى علت آن، قدر تكوينى مى باشد.
بنابراين به طور خلاصه معناى قضا و قدر، به رسميت شناختن قانون علت و نظام خاص علت و معلول است.
قضا و قدر تشريعى به معناى فرمان الهى در تعيين وظايف فردى و اجتماعى انسان ها و مقدار و حدود اين وظايف است؛ مثلاً مى گوييم نماز واجب است (اين قضاى تشريعى است) سپس مى گوييم مقدار نماز در هر شبانه روز هفده ركعت است. (اين قدر تشريعي است).(2)
طبق قضا و قدر تكويني، سلسله نظام علت و معلول به خداوند منتهى مى شود، ولى اين موضوع هيچ گونه مخالفتى با آزادى اراده و اختيار انسان ندارد.
اعمال انسان، هم مستند به او است و هم مستند به خدا، اما استناد آن به او به دليل اين است كه با آزادى اراده، آن را انجام مى دهد اما استناد آن به خدا به دليل اين است كه هستى انسان و تمام نيروهاى او و حتى آزادى اراده وی از ناحية خالق جهان آفرينش است و علل و اسبابى كه شرط تحقق يك عمل مى باشد از اوست.
حال با این مقدمه، میگوییم: عوامل مؤثر در كار جهان (كه مجموعاً علل و اسباب جهان را تشكيل مي دهند و مظاهر قضا و قدر به شمار مي روند) منحصر به امور مادي نيستند. امور معنوي نيز وجود دارد كه در تغيير و تبديل سرنوشت بشر مؤثر است. رفتار و كردار بشر حساب و واکنش دارد. خوب و بد در مقياس جهان بي تفاوت نيست، مثلاً آزار رساندن به جاندار، اعم از حيوان و انسان به ويژه به صاحبان حقوق از قبيل پدر و مادر و معلم، اثرهاي بدي در زندگي دنيا به بار مي آورد. هم چنين احترام به آنها در سعادت و زندگي انسان بي اثر نيست.
دعا هم يكي از عوامل معنوي است كه ميتواند در سرنوشت حادثه اي مؤثر باشد. صدقه نيز يكي از عوامل مهم معنوي است. اصولاً كارهاي خير و نيكويي ها و به طور كلي گناه يا اطاعت، توبه يا پرده دري، دادگري يا بيدادگري، نيكوكاري يا بدكاري،دعا يا نفرين و همانند آنها چيزهايي هستند كه در سرنوشت بشر از نظر عمر، سلامت، روزي و موفقيت مؤثر ميباشند.
بنا بر این دعا کردن نه تنها منافاتی با تقدیر الهی ندارد بلکه دعا در برخی از موارد می تواند مقدرات الهی را تغییر دهد.به بیان دیگر دعا خواندن هم از تقدیرات الهی است و میتواند برخی از مقدرات غیرحتمی را تغییر دهد.
گذشته ازاین ها براساس آموزههای وحیانی (قرآن و روایات) دعا وخواستن از خداوند یکی از بهترین اعمال است و سبب ریزش رحمت ودفع امر ناخوشایند
میشود؛ از امام باقر(ع) سوال می شود: چه عبادتی (عبادت مستحبی) بهتر است فرمود : «ما من شیء افضل عند الله من ان یسال مماعنده وما احد ابغض الی الله ممن یستکبرعن عبادته ولا یسال ما عنده؛ (3) چیزی نزد خداوند بهتر از این نیست که از او در خواست شود ؛ وکسی نزد خداوند مبغوض تر ازشخصی نیست که از عبادت ودر خواست از خدا سرپیچی کند واز او چیزی طلب نکند».
امام صادق (ع) فرمود: «ادع الله ولاتقل ان الامر قد فرغ منه؛ (4) دعا کنید واز خدا بخواهید ونگویید که کار از کار گذشته است.» مراد حضرت آن است که ایمان به قضا و قدر نباید کسی را ازدعا باز دارد. در روایتی آمده : «ان الدعا یرد القضاء؛ (5)
دعا بلای حتمی را نیز دفع می کند» ودر روایتی دیگر آمده است :دعا بلاهای نازله را دفع می کند (6).
بر اساس اینگونه روایات معلوم می شود که دعا منافات با اعتقاد به تقدیر ندارد، بلکه مطلوب است و آثار وبرکات فراوان دارد. چه بسا خداوند در پی دعای انسان سرنوشت او را به سرنوشت نیک تبدیل کند.
از سوی دیگردعا و مناجات، نوعى توسل عاشقانه به معشوق و پيوستن موجودى كوچك و ناتوان به وجودى بى نهايت بزرگ و توانا است. دعا برای این نیست که انسان با آن مقدّرات را تغییر دهد.
آدمى به هنگام دعا - كه همچون گدايى بينوا، دست نياز به درگاه كريم بىنياز دراز مىكند - به حقيقت وجودى خويش که فقر ونیاز است ،نزديك مىشود؛ انسانى كه خود را تهىدست و بينوا، رانده و از همه جا مانده، حقير و فقير، بيچاره و بىپناه ديد، اكنون حقيقت هستى او - كه پرتوى از هستى مطلق خداوند است - هويدا مىگردد و با احساس بستگى و پيوند با حق و نيازمندى به او، حال و شورى وصفناشدنى به انسان مىبخشد.
بنده در حال دعا و مناجات، چنان غرق لذت مىشود كه پستى و زبونى خويش را فراموش مىكند و از ياد دوست لبريز و سرشار مىگردد و مجموعهاى از اميد و بشارت و نور و نيرو مىشود. جملات شورانگيز دعا، چون آبشارسپيده در افق روح، فرو مىريزد و روح انسان را روشن و مشتعل مىسازد، همان طور كه سيل زرّين آفتاب، تيرهگىها را از ميان برمىدارد و جهان را در نور فرو مىبرد.
در دعا و توسل، روح تسكين مىپذيرد و التهاب دل فرو مىنشيند و بىقرارىها جاى خود را به آرامش و قرار مىدهد؛ همانند فرزند گمشدهاى كه به مادر برسد يا تشنه كامى كه به چشمهاى زلال و گوارا دست يابد.
تصور اشتباه در این است که دعا تنها یک ابزار است و هدف ، همان خواسته و نیاز است و دعا هیچ نقشی جز بر آوردن هدف ندارد ، در حالی که دعا یک نیاز برای روح انسان است و خودش هدف است. هدف اتصال به خدا است و دعا ، اتصال و پیوند است.
«گفت: آن الله تو لبیک ما است» وآن همدم شدن با خداوند و راز و نياز با دوست و در ميان نهادن دردِ دل با او است که غمها را سبك مىكند و دلها را روشنايى و فروغ مىبخشد. لذت دعا و مناجات با ذات بى زوال خداوند، همه تلخىها را شيرين كرده، زندگى را باصفا و گوارا مىسازد.
جان ناشكيبا و بىطاقتى كه ديگر توان تحمل بار رنج و درد را ندارد، در پرتو دعا و راز و نياز و گريستن و خالى شدن از عقدهها، گنجايش دريا گونه مىيابد و هجوم طوفان و بلا و غم را نسيمى دلانگيز مىانگارد.
دعا آبرو بخش انسان در پيشگاه ربوبى است و اگر دعاى ما نبود، نزد خداوند قدر و اعتبارى نداشتيم:
«قُلْ ما يَعْبَؤُاْ بِكُمْ رَبِّى لَوْ لا دُعاؤُكُمْ؛ (7) اگر دعاى شما نبود، خداوند به شما اعتنا و توجهى نداشت».
دعا «بهترين و برترين عبادت»( 8)، «مغز عبادت»( 9)، «كليد رستگارى»(10)، «گشاينده درِ رحمت» (11) و «سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمانها و زمين» (12) است.
دعا «محبوبترين عمل نزد خداوند (13)، «نيمى از عبادت» (14) و «سلاح پيامبران»(15) است.
هدف نهايى از دعا، تنها برآمدن حاجت و رفع گرفتارى و سختى و شفاى بيماران نيست؛ بلكه براى اهل حال و معرفت - كه شناختى درست از جهان و رويدادهاى آن دارند - انس با ذات پاك خداوندى است كه كانون همه نيكىها و زيبايىها است. از جابت دعا با ارزشتر، روح اجابت است، پس دعا در عين حال كه وسيله است، هدف نيز مىباشد.
بنابر این دعا توجه انسان به سرچشمه وجود و پروردگار هستى است. ميان همه عبادتها عبادتى نيست كه چون دعا اين رابطه فرخنده را به شايستگى تحقق بخشد و آن را مداوم و جاودانه گرداند. دعا يك فرصت برتر و بدلناپذير است كه خدا به بندگانش عطا كرده تا با سود جستن از آن، به حضور يگانة هستى بخش بار يابند و از حضرتش براى پيمودن طريق كمال و دست سودن بر ستيغ سربلندى روح مدد خواهند. دعا چارهساز دردها و گرفتارىهاى روانى و جسمانى است.
شناخت انسان از نيازهاى بىحد و مرز خود و بىنيازى مطلق پروردگار و اين كه او مبدأ هر خوبى و كمالى است، با روى آوردن وى به دعا رابطه مستقيم دارد. در اين ميان هر چه نيازهاى او بزرگتر و دردهايش جانكاهتر باشد، نيايش و تضرع كردنش به درگاه خداوند شدت و گرماى بيشتر خواهد يافت.
سرّ تأكيد و توجه ويژهاى كه در سنت و سيره پيامبران و پيشوايان الهی بر دعا و پرداختن به آن شده، نيز راز اشتياق بسيار آن بزرگان به دعا و گنجینه عظیمی از معارف در دعاها در اين واقعيّت نهفته است.
با دقت درمتون معتبر دعاها درمىيابيم كه بالاترين مرتبه نيازخواهى نزد امامان معصوم(ع)، ابراز عشق پرشور و بىمنتها به معبود يگانه و ستايش پروردگار و يادكرد شكوه و بزرگى او است؛ يعنى انسان به چنان رشد معنوى و بالندگى روحى دست پيدا كند و تا آن جا به آفريدگار بىكرانه نزديك شود كه عشق تابناك و حياتبخش الهی بر همه وجودش پرتو افكن گردد و هر انديشه و خاطرى جز انديشه معشوق ازل و ابد را از دلش بزدايد؛ و چنان شود كه انسان راه يافته به حريم دوست، جز دوست نخواهد و جز او را طلب نكند.
پس دعا كردن هميشه بدين معنا نيست كه از خدا چيزى بخواهيم. گاه دعا يعنى از خدا خودِ او را خواستن؛ و اين والاترين و با شكوهترين مرتبه دعا است كه بيش از هر جا و در عالىترين شكل خود، در نيايشهاى رسيده از معصومان(ع) يافت مىشود. از اين رو پيامبر(ص) به هنگام دعا خواستار عشق شورمند الهی است و اين كه اين عشق برترين و لذتبخشترينِ عشقها گردد:
«اللّهم انى اسألك حُبّك و حُبّ مَن يحبّك، و العمل الذى يبلغنى حبك. اللهم اجعل حُبّك أحبّ الىّ مِن نفسى و أهلى و مِن الماء البارد؛ (16) خدايا، من از تو عشق تو را خواهانم و عشق به دوستدارانت را و اين كه در پى کاری بروم كه مرا به عشق تو پيوند دهد. خدايا، آن كن كه دوستى تو پيش من از خودم و خانوادهام و آب خوشگوار محبوبتر باشد.»
دعا در انديشه اسلامى، افزون بر اين كه تجلى عشق به خدا است، روشى مهم و تأثير گذار براى تعليم و تربيت و تعالى بخشيدن به روح آدمى در ساحتهاى فردى و اجتماعى است.
مجموعه تعاليم دينى و آموزههاى تربيتى و دانشهاى الهی كه در متون دعايى مطرح گرديده، در جهت پرداختن به دو اصل مهم «تربيت» و «تعليم» و آموختن دانش و بينش براساس باورهاى اسلامى است.
بنا بر این نمی توان به بهانه علم الهی و یا تقدیر الهی، دعا کردن را ترک کرد، زیرا این عمل کاری عاشقانه محسوب میشود وکسانی که مزة آن را چشیده باشند، به خوبی آن را درک خواهند کرد.
پینوشتها:
6) همان، ص 215
7ـ فرقان (25) آيه 77
8ـ محمدى رىشهرى، ميزان الحكمه، ج 3، ص 245، ح 5516
9ـ همان، ح 5519
10ـ همان، ح 5521
11ـ همان، ح 5522
12ـ همان، ح 5523
13ـ همان، ح 5525
14ـ همان، ح 5533
15ـ همان، ح 5540
16ـ كنزالعمال، ح3648.
پرسش4: آيا آنها كه زودتر از ما مردهاند و بیشتر عذاب میبینند، این فرایند با عدالت خداوند سازگار است؟
پاسخ: اوّلا:ً بايد توجه داشت که ذهن ما به پديده هاي هستي، از دريچه زمان و مکان مینگرد و چيزي که داراي زمان و مکان نباشد یا زمان و مکانی متفاوت از زمان و مکان دنیوی داشته باشد، درک نمي کند و یا دیرتر درک میکند.
عالم برزخ و نظام حاکم بر آن از زمان و مکان و حرکت تهي نیست، اما زمان و مکانی متفاوت از زمان و مکان دنیوی دارد. بنابراين اوضاع حاکم بر آن را نمي توان با ذهن محدود انساني درک کرد.
اگر اين سؤال پيش میآيد که عالم برزخ براي بعضي طولاني يا کوتاه است بدين خاطر است که ما با ذهن خويش به آن نگاه مینگريم ومعمولاً هنگامي كه عالم آخرت را با ويژگيها و خصوصيات عالم مادي ميسنجيم و ارزيابي ميكنيم، در مورد آن دچار شبهه و اشكال ميشويم. از اين نظر تصور ميكنيم كه زمان در عالم برزخ همان تعريف را دارد كه در عالم ماده دارد و در آن منزل چنان جريان دارد كه در دنیا در جريان است.
اما بايد توجه داشته باشيم كه زمان به مفهومي كه در دنیا تصور و تحقق دارد، در عالم برزخ وجود ندارد، زيرا زمان مقدار حركت است و حركت از شئون ماده ميباشد، و حال آنكه عالم برزخ، عالم غير مادي و مجرد از ماده است و موجودات آن در عين اينكه حقايق و موجودات مقداري هستند، حقايق ثابت و غير متغيرند.
به همین جهت ممکن است از نظر زمان دنیوی شخصی زودتر از دنیا برود، اما نسبت به کسی که دیرتر به عالم برزخ وارد شده، برزخش کوتاهتر باشد، مانند حالت خواب که یکی شاید صد سال بخوابد، اما تنها چند دقیقه را حس کند، ولی کسی چند دقیقه به خواب رود و هزاران حادثه و جریان برای او اتفاق افتد و خواب خود را طولانی تصور کند.
تأکید میکنیم که عالم برزخ هر چند مادی نیست اما آثار ماده مانند وزن و مقدار را دارا است ولی آثار مادی آن با دنیا متفاوت است.(1)
دوم: عالم برزخ جهاني است که بهشت و جهنم در آن واقع شده، پس انسان در گذشته اي که در سايه رحمت خاصه خدا آرميده است، در بهشت برزخي جاي گرفته و هرچه اين سکونت طولانيتر گردد، براي او لذت آفرينتر است. انسان گنهکار نيز براي تصفيه روح خويش و پا گذاردن به بهشت برزخي میبايست ابتدا در جهنم برزخي وارد گردد. چنين روحي بسته به نوع و مقدار آلودگي خويش، مدتي را در جهنم سپري میکند و آنگاه که پاک شد، به بهشت قدم مینهد. پس طولاني شدن مدت سکونت روح در جهنم برزخي، بسته به شدت گناهان و آلودگي است.
بنابراين برزخ افراد با توجه به اعمال و افکار روح آنها رقم میخورد. برخي که بسيار پاک و زيبايند، مثل شهدا، يکسره به بهشت پاي مینهند و از زيبایيهاي بهشت بهره میبرند و برخي هم مدتي را در جهنم سپري کرده و بعد به بهشت میروند و بعضي نيز براي هميشه در جهنم باقي میمانند همچون سران کفر و الحاد.
از مجموع آيات و احاديث بر میآيد كه توقف افراد در عالم برزخ متفاوت است. در برزخ سه گروه با حفظ درجات، زندگي مختلفي دارند:
1ـ مؤمنان خالص كه از نعمت هاي بهشتي به طور محدود بهره مندند و دعا میكنند كه رستاخيز برپا شود.
2ـ سردمداران كفر و گمراهی و نفاق، در عين اين كه صبح و شام بدن برزخي آنها به آتش جهنم برزخي عرضه میشود، آرزو میكنند كه قيامت برپا نشود.
3ـ از برخي افراد در روايات به مستضعفان تعبير شده است كه ايشان نه از نعمت برخوردارند و نه از عذاب. اينها غالباً در حال خواب و يا غفلت و بي حسي به سر میبرند، ولي در قيامت بيدار میشوند.
بنابراين به صورت يقين، هر فردي وارد برزخ میشود، ولي برخي تا قيامت از نعمت هاي برزخي استفاده میكنند و بعضي تا قيامت در عذاب برزخي خواهند بود، ولي اكثر مردم بعد از سؤال و جواب برزخي، به حالتي مانند خواب فرو خواهند رفت و در قيامت از خواب بيدار خواهند شد. بنابراين با عدالت خدا نيز منافات ندارد، زيرا در عالم برزخ صورتها و الگوهايي كه موجوديت پيدا میكند و شايد باعث عذاب يا بهره وري از نعمت هاي الهي میشود، تابع زشتيها و زيباييهاي معنوي و زاييدة كفر و ايمان و عقايد انسان است و با عدالت الهي ناهمگونی ندارد.
سوم: انسان پس از مرگ دو مرحله زندگی دارد: زندگی برزخی و زندگی در عالم آخرت؛ پس زندگی بعد از مرگ، منحصر در برزخ نیست و عذاب و نعمت نیز منحصر در آن نیست، تا هر كسي پاداش و جزاي تمام اعمال خود را ببيند. زندگي حقيقي و دائمي در جهان آخرت است. اگر كساني بيشتر در عالم برزخ عذاب ديدهاند، موجب پاكي و طهارت آنها از گناه شده و در قيامت زودتر وارد بهشت میشوند.
در هر صورت محاسبه اصلي تمام افراد در روز قيامت خواهد بود و چنين نيست كه اگر كسي زودتر مرده و مدت طولاني در برزخ به سر برده باشد، عذاب بيشتري را میبيند ، يا در عالم قيامت حساب و كتاب و پاداش يا ثوابي نداشته باشد.
پینوشتها:
پرسش5: آيا دوزخ همچون بهشت جاويدان است ؟ اگر جهنم ابدي باشد شايد از عدل الهي به دور باشد چون هر گناهي حدي براي مجازات وعذاب دارد. اگر جهنم ابدي نيست عاقبت دوزخيان چه مي شود؟
پاسخ: آخرين منزلگاه بشر در سير عالم وجود، بهشت يا جهنم است. آنان كه وارد بهشت میشوند، هميشه و جاودان در آن جا زندگي مي كنند و در ناز و نعمت به سر مي برند اما آنان كه به جهنم مي روند، دو دسته هستند:
يك دسته مدتي در آن جا مجازات مي شوند و وقتي حسابشان پاك شد، از جهنم بيرون مي آيند و وارد بهشت مي شوند.
دستة ديگر از جهنميان براي هميشه در آن جا مي مانند و جايگاه ابدي آنان دوزخ است.
از منابع اسلامي استفاده مي شود كه عموم افراد پاك و با ايمان، در بهشت جاودانه خواهند بود و برخي از گناهكاران (كه وجود آن ها غرق در كفر و انكار و گناه و تجاوز است) براي هميشه در مجازات و عذاب دوزخ مي مانند.
به تعبير قرآن كريم «بلي من كسب سيئةًً و احاطتْ به خطيئتُه فإولئك اصحاب النّارهم فيها خالدون؛(1) آري كسي كه مرتكب گناهي گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه كند، چنين كسي اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند».
از ديدگاه شيعه، خلود در جهنم فقط براي كفّار و مشركان و منكران خدا و قيامت و انبيا است و مسلمان و مؤمن، گرچه مرتكب گناهان کبیره شده باشد، دائماً در جهنم نميماند، بلكه پس از چشيدن عذاب به مقدار لازم بالاخره نجات پيدا ميكند واهل بهشت ميشود. این گروه میتواند شامل مستضعفان فکری سایر ادیان الهی نیز باشد. امّا در مورد كفّار كه چگونه ممكن است آنها مثلاً هشتاد سال عمر بكنند، امّا تا ابد در جهنم بسوزند؟ بايد گفت: مجازات و كيفرها سه گونه است:
1- مجازات قراردادي، همان كيفرها و مقرّرات جزایی است كه در جوامع بشري قانون گذاران الهي يا غير الهي وضع ميكنند، مثل حدّ شرابخوار، دزد، قاتل و... .در اين گونه مجازات تناسب بين جرم و كيفر لازم است.
چنان كه در اسلام چنين چيزي ملاحظه شده است. بين مجازات زناكاري كه زن دارد و كسي كه زن ندارد تفاوت وجود دارد. بين كسي كه بار اوّل دزدي كرد و كسي كه دزد حرفهاي است، تفاوت وجود دارد و... .
2- مجازاتي كه با عمل رابطه تكويني يا علت و معلولي دارد، مثلاً بين خوردن سمّ و مسموم شدن رابطه تكويني وجود دارد، چه شخص بداند و چه نداند، بچه باشد يا بزرگ، گناهكار باشد يا بي گناه،... فرقي نميكند هر كسي بخورد مسموم ميشود. در اين جا شاید در ظاهر تناسب نباشد مثلا یک لحظه تصمیم به خوردن سم می گیرد وبرای همیشه جان خود را از دست می دهد.
3- مجازاتي كه تجسم و عينيّت يافتن جرم و گناه است. در قرآن آمده است: آناني كه اموال يتيمان را از راه ظلم و غير شرعي ميخورند در واقع آتش در شكم خود وارد ميكنند.(2) يعني مال يتيم به صورت آتش در ميآيد و همين طور ساير گناهان چنين است.(3)
در اين نوع از مجازات هم تناسب بين جرم و كيفر لازم نيست، چون در حقيقت كيفري از طرف خداوند وضع نشده است، بلكه عمل شخص تجسم پيدا ميكند و به اين شكل در ميآيد.
كفر و شرك به خدا كه ريشهاي نفساني دارد و روان انسان را در تاريكي مطلق قرار ميدهد در سراي ديگر تجسم عيني و اخروي آن رنگ ابديت را دارد و مايه كيفر دائمي ميشود.
در مورد گناهان هم ميشود گفت: گرچه گناه در دوران محدود انجام گرفته است، امّا اگر تمام وجود انسان را پر كرده باشد، گناه مبدأ توليد و پيدايش رنج و عذاب هميشگي در سراي ديگر ميگردد.(4)
پينوشتها:
پرسش 6: آيا در جهان آخرت شيعيان حضرت علي (ع) به شفاعت مي رسند وبه بهشت مي روند؟ تكليف بقيه پیروان اديان چه مي شود؟
منظور از شيعه چيست؟
پاسخ : شيعه به معناي پيرو مي باشد و آن چه كه به شيعه هويت پیروان مي بخشد، داشتن نام شيعه با باطني بي محتوا نيست. هويت شيعه را پاي بندي به آموزه هاي اعتقادي تشكيل مي دهد كه به عنوان نشانه شيعه و وظائف او توسط امامان معصوم بيان شده است.
نمي توان پذيرفت كه به صرف ادعاي همراهي با اهل بيت، بدون اين كه سيرة آنها در عرصه زندگي سايه افكن شود ، براي نجات از جهنم كافي باشد، زيرا در برخي از روايات وارد شده كه خداوند بهشت را براي افراد مطيع خلق كرده ، هرچند عبد حبشي باشد و جهنم را براي افراد گنه كار آفريده است ، هرچند از افراد بني هاشم باشند.(1)
اگر افرادي عشق به اهل بيت داشته و از صميم دل به آنان معتقد باشند ، اما در پيمودن راه ائمه كاستي هايي داشته باشند با توجه به روايات فراوان بالاخره به بهشت مي روند، زيرا در هرحال عشق و محبت به اهل بيت، عشق به خوبي ها و صفات شايسته و ارزنده انساني است، مشروط بر اين كه كاستي ها به گونهاي نباشد كه همه تار و پود عشق و محبت را بسوزاند و خاكستر كند، به گونه اي كه ديگر احساسي نسبت به اهل بيت در دل آنان باقي نماند.
برخي از روايات بیانگر اين است كه شيعيان در روز قيامت از جهنم نجات مي يابند. پيامبر به امام علي (ع) فرمود:
(«در روز قيامت تو وشيعيانت رستگار هستيد.» (2)
پيامبر (ص) فرمود: «اي علي، اگر تو وشيعيانت نبوديد، دين خدا پا برجا نبود. تو وشيعيانت كساني هستيد كه قسط و عدل را در جامعه برقرار مي كنيد و در بهشت از نعمت هاي الهي برخوردار خواهيد بود. بهشت مشتاق تو وشيعيان تو است و ملائكه الهي از رسيدن پيروان تو به بهشت خوشحال مي شوند و فرشتگان در حال طلب آمرزش براي ايشان هستند». (3)
در عين حال اين گونه نيست كه همه از ابتدا وارد بهشت شوند، بلكه پس از تحمل عذاب و پاك شدن از گناهاني كه به هيچ يك از اسباب و علل پاك نشده اند، وارد بهشت ميشوند، ولی غير شيعياني كه در زمره فرقه هاي ديگر اسلامياند ، اما نه بغض و كينه اي نسبت به اهل بيت دارند و نه استدلالي بر رد حقانيت آن ها ، بلكه صرفاً به دليل موروثي، خود را در اين حوزه اعتقادي مي بينند، نمي توانيم درباره آنها قضاوت كنيم كه قطعاً به دليل شيعه نبودن به طور دایمی جهنمي خواهند شد. دست يابي به بهشت و جهنم در گرو محتوا است و شالوده محتوا را نيّت و عمل اشخاص پي ريزي ميكند.
اگر پس از اين كه حقيقت كاملاً روشن شد، بر عقيدة نادرست خود تعصب و لجاجت ورزيد، حساب او از معتقدان موروثي اهل تسنن و ديگران جدا است.
درست است كه بهشت براي نيكوكاران و با تقوايان است و مصداق كامل آن ها شيعيان واقعي هستند وكفّار و منافقان از بهشت بهره اي ندارند، ولي بهشت جزاي كساني است كه به وظائف الهي و عقلي خود عمل كرده اند و نزد پروردگار جوابگوي اعمال خويشاند.
قرآن ميفرمايد : «تا بر آنان اتمام حجّت نكرده و رسول بر آنان نفرستاده باشيم ، عذاب نمي كنيم » (4)؛ يعني اگر حجّت را بر مردم تمام كرديم و طبق وظيفه الهي خود عمل كردند، آنان را عذاب نمي كنيم ، امّا اگر اتمام حجّت كرديم و به وظائف شان عمل نكردند، اهل عذاب خواهند بود. پس ملاك اصلي براي بهشت و جهنم، اتمام حجّت است.
بنابراين انسان ها بايد با تحقيق و دقّت، وظائف خود را تشخيص دهند تا بتوانند جوابگوي كردار خود باشند. هر انساني احتمال مي دهد كه ممكن است پس از مرگ بازپرسي و مجازات شود، همين احتمال كافي است كه خود را آماده پاسخگويي كند.
انسان ، هر ديني و مسلكي كه دارد، اگر شرايط تكليف (عقل و بلوغ ) را داشته باشد، بايد خود را آماده امتحان الهي بكند و در اعتقادات جوابگوي اعتقادات خود باشد، منتها لازم است هر فرد تحقيق كند و دين حقّ را پيدا كند و به آن معتقد شود، تا اگر در روز قيامت از او سؤال شد، بتواند حجّت و برهاني برعقايد خويش داشته باشد. استاد مطهری در این باره مینویسد:
اگر كسي در رواياتي كه از امامان بزرگوار(ع)رسيده دقّت كند، مي يابد كه ائمه تكيه شان بر اين مطلب بود كه هر چه بر سر انسان مي آيد، به دليل اين است كه حق بر او عرضه مي شود، ولي در مقابل حق تعصب و عناد مي ورزد و يا لا اقل در وضعي است كه مي بايست تحقيق و جست و جوكند، اما تحقيق نمي كند. اما افرادي كه ذاتاً و يا به خاطر قصور فهم و ادراك و يا به علل ديگر در وضعي به سر مي برند كه مصداق منكر و يا مقصّر به شمار نمي روند، در رديف منكران و مخالفان نيستند و از مستضعفان فکری به شمار ميروند.
از روايات استفاده مي شود كه ائمه اطهار(ع)بسياري از مردم را از اين طبقه مي دانند.(5)
مرحوم علامه طباطبايي ، مفسر كبير قرآن در تفسير الميزان مي گويد: خداوند جهل به دين و ممنوعيت از برپایی شعائر دين را ظلم شمرده است و عفو الهي شامل آن
نميشود، امّا مستضعفان كه قدرت بر انتقال و تغيير محيط ندارند،استثنا شده اند. استثنا اختصاص ندارد به اين كه استضعاف به اين صورت باشد. همان طور كه ممكن است منشأاستضعاف عدم امكان تغيير محيط باشد، ممكن است به اين دليل باشد كه ذهن انسان متوجه حقيقت نشده و به اين سبب از حقيقت محروم مانده باشد.(6)
كساني كه به هر دليل مرام و مسلكي برايشان يقيني شده و هيچ احتمال خلاف نمي دهند، يعني احتمال نمي دهند كه دين شان باطل است و به راه خود يقين دارند، اگر در اخلاق و رفتار، ظلم و گناه و اجحاف نكنند و حق كسي را پايمال نكنند و بتوانند پاسخگوي اعتقادات و كردار خود در روز قيامت باشند، تا ابد اهل جهنم نخواهند بود.
نتيجه: كسي كه يقين داشته باشد آيين وي درست است، خواه مسلمان باشد و يا غيرمسلمان، و از آن جهت كه صد در صد علم و يقين دارد، تحقيق را براي خويش لازم نميبيند و انسان درستکار باشد ، می توان گفت در آخرت مجازاتی نخواهد داشت، هر چند عقيده وي نادرست و اشتباه باشد، ولي كسي كه احتمال دهد آيين وي بياساس و نادرست است، اگر تحقيق نكند، شايسته مجازات است و مؤاخذه خواهد شد.
بنابراين يهوديها و مسيحيها و غير آنان، اگر صددرصد آيين خويش را درست پنداشته و به اصطلاح «جاهل قاصر» باشند ، نه «مقصر» و انسان هاي درستكار و جزء مستضعفان فكري باشند ، مجازات نخواهند شد و شاید وارد بهشت گردند ، اما اگر احتمال ميدادند كه آيينشان خطا و اشتباه است و تحقيق نكردهاند، شايسته کیفر خواهند بود.
پینوشتها:
پرسش7: چرا ائمه را نزد خدا واسطه قرار مي دهيم؟ آیا این شریک قرار دادن برای خدا نیست؟
پاسخ: وسيله به معني تقرب جستن و يا چيزي است كه باعث نزديكي به ديگري از روي علاقه و رغبت مي شود . (1) خداوند به مقتضاي لطف و رحمت بي انتهاي خويش، اسباب هدايت مردم را فراهم كرده كه يكي از آن ها فرستادن پيامبران و نزول كتب آسماني و راهنمايي رهبران ديني است. هر چند خداوند مي تواند بدون واسطه، فيض خود را به موجودات برساند، ولي سنت الهي بر اين تعلق گرفته كه جهان هستي را بر اساس نظام اسباب و عوامل قرار دهد و فيض خود را تنها از راه علل عطا كند.
امام صادق(ع) مي فرمايد: «ابي الله أن يجري الاشياء الا بالأسباب؛ (2) خداوند امور و اشيا را از طريق علل و سببش جاري مي سازد».
بر اين اساس انسان در همه كارهاي زندگي به اسباب و وسايل توسل مي جويد.
خداوند براي اعطاي فيض خويش ، راه ها و اسبابي را مشخص كرده است، مانند نماز ، روزه ، نيكي به يتيم و خدمت به مردم.
از جمله اسباب و عوامل نزول فيض و رحمت الهي ، وجود انسان هاي به حق رسيده (امامان و پيامبران) هستند.
امام علي (ع) در روايتي وسائلي ذكر كرده كه براي نزديك شدن انسان به خدا مي توان از آنها بهره جست، مانند ايمان به خدا و پيامبر و جهاد در راه خدا و كلمه اخلاص (لا اله الا الله) و نماز و زكات و روزه و حج و عمره و صله رحم و انفاق و كارهاي نيك.(3) همان طوري كه امور برشمرده ، وسيله نزديكي به خداوند هستند، استمداد از ارواح مطهر پيامبران و اولياي الهي نيز وسيله تقرب به خداوند است كه در قرآن و روايات بدان اشاره شده است. قرآن مجيد مي فرمايد: «ولو انهم اذظلمواانفسهم جاوءك فاستغفروالله و استغفر لهم الرسول لوجدوالله توابا رحيما(4)؛ اگر به هنگام ستم برخويش نزد تو آيند «اى پيامبر» واستغفار كرده و تو نيز براى آنان استغفار كنى، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت».
پيامبر اكرم (ص) در مورد شيوه توسل فرمود: «اللهم انّي أسألك و أتوجه اليك بنبيك نبي الرحمة».(5)
بنابراين توسل ، لازمة زندگي انسان در جهان هستي است كه بر آن قانون اسباب و عوامل حكمفرما است.
در اين ميان ، پيامبران و امامان به جهت نزديكي و قرب به خداوند، نيز به خاطر اين كه صفات الهي در آنان به گونة كامل تر از ديگر موجودات تجلي يافته است ، مورد توسل قرار مي گيرند. اينان تجلي گاه صفات خداوندند، يعني همان گونه كه خداوند رحمان و رحيم و جبار و سميع و عليم است، در حد نازل تر، صفات و اسماي الهي در اين انسان هاي به خدا پيوسته ، تجلي يافته است. پس شايسته ترين افراد براي توسل و شفاعت و رسيدن به خداوند اینان هستند.
آدمی با توسل به پيامبران و امامان، به وجود الهي تمسك و توسل يافته است.
اضافه مي كنيم كه توسّل يعنى كسى را در پيشگاه خداوند شفيع قرار دادن.
البته آدمى مىتواند و مجاز است كه مستقيماً از خداوندحاجت خود را بخواهد؛ ولى اگر بتواند در اين مسير دعاى ديگران، به خصوص مقرّبان به درگاه الهى را همراه خودسازد، احتمال تأثير فزونترى در كار خواهد بود، ولى اگر خداوند به طور كلى فراموش گردد و تنها واسطهها ديده شوند،بديهى است كه اين امر با آموزههاى دينى و قرآنى سازگارى ندارد.
اما اينكه چرا به آنان توسل مىجوييم علتهاى مختلفى دارد:
اوّلاً: خداوند در قرآن فرموده است: «وابتغوا اليه الوسيله(6)؛ به سوى خداوند وسيله برگيريد». وسيله مىتواند اعمال صالح باشد و مىتواند شخص صالح و وجيهى باشد، زيرا انسان آلوده و گنهكار چون ازساحت قرب الهى دور است با طلب شفاعت از محبوبان درگاه خدا تضمين بهترى براى درخواست خود مىيابد.
در قرآن نيز آياتى در مورد توسل به اوليا آمده است. فرزندان يعقوب هنگام پشيمانى از گناه خود به يعقوب(ع) گفتند: «يا ابانااستغفرلنا؛ (7) ؛ اى پدر! براى ما طلب آمرزش نما».
بنابراین واسطه قرار دادن پیامبر و امامان (ع) و انسان های مقرب الهی ، شریک قرار دادن برای خداوند نیست ، بلکه آنان وسیله ای هستند که خداوند مقرر نموده است.
پي نوشت ها :
1 - تفسير نمونه، ج4، ص 464.
2 - كافي،ج1، ص 183.
3 - نهج البلاغه ، خطبه 109 ، فيض الاسلام.
4 – نساء(4) ، آيه 64.
5 - سنن ابن ماجه، ج1، ص 441.
6- مائده، آيه 35
7- يوسف (12) آيه 97
پرسش8: آيا اعتقاد به اين كه شيعيان با زيارت امامان و بوسيدن ضريح آن ها دچار شرك مي شوند صحيح است؟
پاسخ: ابتدا بايد به بررسى حقيقت عبادت بپردازيم تا معلوم شود آيا اظهار ارادت و خضوع و فروتنى و احترام و تكريم اولياى الهى و يا بوسيدن قبور آنان، عبادت و پرستش آنان است؟
حقيقت عبادت:
عبادت ، معادل لفظ «پرستش» در زبان فارسى است. عبادت يا پرستش آن است كه انسان در برابر كسى كه او را «خدا» و يا «مبدأ مستقل در تدبير و انجام امور عالم» مىداند، خضوع و كرنش كند. بنابراين نبايد حقيقت عبادت را تنها در صورت و شكل عمل جستجو كرد. هر چند خضوع يكى از اركان عبادت است، ولى صرف خضوع در برابر غير خدا عبادت نيست، بلكه بايد خضوع با عقيده و اعتقاد خاصى توأم باشد و آن عقيده يكى از دو امر است:
1- اعتقاد به الوهيت و خدا بودن.
2- اعتقاد به ربوبيت.
توضيح: رب كسى است كه تدبير و كارگردانى و سرنوشت امرى، در دست اوست. خداوند رب العالمين است يعنى سرنوشت و تدبير همه شئون موجودات عالم، از وجود و هستى، حيات و مرگ، رزق و روزى در دست اوست. از آن جا كه خداوند جهان هستى را عالم اسباب و مسببات قرار داده است، غير خدا به عنوان سبب و واسطه، در اين امور، به طور غير مستقل يعنى با اذن و اراده و تحت قدرت الهى، نقش دارد. اما اين نقش به طور مستقل و خارج از اراده و مشيت و قدرت الهى نيست، بلكه برخاسته ازاراده و مشيت خداوند است؛ يعنى هرگونه تأثيرگذارى و انجام شئون عالم هستى وابسته به اراده و قدرت الهى است: « لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم» . حال اگر كسى معتقد باشد كه تدبير يكى از شئون عالم هستى و مربوط به سرنوشت انسان مثل حيات، مرگ ، روزى ، آمرزش و... در دست غيرخداوند است ؛ به گونهاى كه خارج از حيطه نفوذ و قدرت الهى ، به طور مستقل عهدهدار آن مىباشد و با اين اعتقاد در مقابل غيرخدا خضوع كند، غير خدا را عبادت و پرستش كرده است.
حاصل سخن: عبادت ، خضوع و كرنش در برابر كسى است كه او را «خدا» ميدانيم يا او را «رب و مبدأ مستقل در انجام و تدبير امور عالم هستى» مىدانيم.
بنابراين: تنها خضوع در برابر غيرخدا بدون يكى از دو اعتقاد فوق، عبادت و پرستش نيست . حال به موارد ذيل توجه كنيد:
1- قرآن كريم به فرزندان دستور خضوع در برابر پدر و مادر را مىدهد: «واخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما كما ربّيانى صغيرا؛ (1) بالهاى ذلت و فروتنى را در برابر پدر و مادر، از روى رحمت و مهربانى بگستران و بگو: خدايا! بر آنان رحم كن همانگونه كه آنان مرا در كودكى مورد رحم ومهربانى خود قرار دادند ».
اگر خضوع نشانه عبادت شخص باشد، مىبايست طبق اين آيه: اوّلاً، خداوند امر به شرك و پرستش غيرخدا كرده باشد. ثانيا، فرزندان مطيع، مشرك شمرده شوند و فرزندان عاق پدر و مادر، موحد قلمداد گردند.
2- خداوند به فرشتگان دستور مىدهد بر آدم سجده كنند: «و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس؛ آنگاه كه به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد، همگان سجده كردند مگر ابليس» (2) .
حال اگر صرف شكل و صورت خضوع كه در سجده وجود دارد، عبادت باشد همه ملائكه مشركند و خداوند آنان را امر به شرك كرده است!
3- مراجعه به استعمال كلمه عبادت در زبان عربى و معادل آن در فارسى «پرستش» و ساير زبانها همين مطلب را تأييد مىكند كه تنها صورت و شكل، در اطلاق عنوان عبادت كافى نيست، به عنوان مثال به شاگردى كه در مقابل استاد خود خضوع و كرنش مىكند يا به عاشقى كه لباس و پيراهن و در و ديوار خانه معشوق را مىبوسد و به سينه مىچسباند و يا پس از مرگ او، خاك و تربت قبر او را مىبوسد، نمىگويند او را عبادت و پرستش كرد؛ بله گاهى تعبير مجازى مىشود، مثل كسى كه شجاع است مىگويند شير است. مقصود اين نيست كه واقعاً حيوان درندة جنگل است. از اين باب كسى كه شخصى را خيلى دوست دارد، مجازا مىگويند او را پرستش مىكند.
با توجه به حقيقت عبادت، پاسخ سؤال روشن مىشود كه احترام و تعظيم و تكريم امامان و اولياى الهى و بوسيدن قبور آنان، در حالى كه اعتقاد به الوهيت و خدا بودن آنان نداريم، عبادت و پرستش آنان نيست. سجده كردن در كنار بارگاه آنان، گاهى سجده شكر براى خداوند است. اگر هم سجده براى خضوع در مقابل اولياى خدا باشد چون بدون اعتقاد به الوهيت و خدا بودن آنان است، عبادت و پرستش آنان نخواهد بود. هر چند بهتر است از انجام چنين كارى كه دلیل آن براى بسيارى كه آن را مىنگرند معلوم نيست، خوددارى كرد و ركوع و سجده را تنها براى عبادت خدا انجام داد.
توسل به اولياى الهى و حاجت خواستن از آنان نيز، به اين معنى نيست كه آنان را مستقل در انجام امور و شئون عالم هستى مىدانيم، بلكه در واقع از آنان مىخواهيم به خاطر منزلت و قربى كه در درگاه خداوند به سبب عبوديت و بندگى خدا دارند، از خداوند بخواهند حاجت وخواسته ما را برآورده كند؛ يعنى، حاجتدهنده را خداوند مىدانيم و براى حاجت خواستن، بندگانى را كه نزد او عزيزند واسطه قرار مىدهيم كه حاجت ما را از خدا بخواهند. اين نحوه توسل امرى است كه هم از پيامبر اکرم و هم از اصحاب ايشان ديده شده است، به عنوان مثال: پيامبر در طلب مغفرت براى «فاطمه بنت اسد» به حق خود و به حق پيامبران پيشين متوسل مىشوند.(3) و مانند توسل عمر بن الخطاب به عباس عموى پيامبر(4).
در پايان اشاره اي به بوسيدن در ضريح وتبرك به آن مي كنيم:
برخي خيال مي كنند كه تبرك و بوسيدن ضريح يا در هاي آن عملي شرك آميز است، هر چند در آن به هيچ نوع الوهيت معتقد نباشند، در حالي كه مهر ومودت به پيشوايان ديني سبب مي شود كه آثار مربوط به ايشان را ببوسند يا تبرك كنند. قرآن در باره پيراهن حضرت يوسف مي گويد: « اذهبوا بقمصي هذا فالقوه علي وجه ابي يات بصيرا؛ (5) يوسف گفت : پيراهن مرا ببريد وبر ديدگان پدرم بيفكنيد تا او بينايي خودرا باز يابد» يعقوب پيراهن يوسف را كه تافته جدا بافته اي نبود ، بر ديدگان خود مي افكند و بينايي خود را باز مي يابد :« فلما ان جاء البشير القاه علي وجهه فارتد بصيرا» (6) در صورتي كه به اعتقاد ما تمام پيامبران، معصوم از گناه به خصوص گناه شرك هستد ، حال اگر شيعيان يا مسلمانان، خاك قبرو ضريح ومرقد پيشوايان ديني را بر ديده بگذارند وقبر وضريح ايشان را به عنوان احترام ببوسند ويا به آن ها تبرك بجويند وبگويند خداوند در اين ضريح و درها چنين اثري گذارده است ،در اين كار اصلا دچار شرك نشده اند.
كساني كه با تاريخ زندگاني پيامبر آشنايي داشته باشند مي دانند كه ياران حضرت پيوسته در تبرك با آب وضوي پيامبر ، از يكديگر پیشی مي جستند.(7)
پینوشتها:
پرسش9: چرا در قرآن اسم حضرت علی(ع) یا امامان دیگر ذكر نشده است ؟
قبل از آن كه پاسخ را بيان نماييم، لازم است دو نكته را ذكر كنيم :پاسخ
اوّل: دعواى سياسى و قدرت آن
انگيزة سياسى از مهم ترين عوامل تأثير گذار در اجتماع بشرى است. اگر كسى بگويد: پتانسيل انگيزة سياسى نيرومند تر از ديگر انگيزه ها است، سخن گزافى نگفته است. حتى گاه دیده مىشود ديندار در تعاملات اجتماعى به جهت نيرومندى انگيزة سياسى، از ارزشهاي دينى و مسئوليت ناشى از آن فاصله مى گيرد و به جهت جاه طلبى و نيل به
آرمانهاي سياسى، دين را فدا ميكند. براى اين سخن نمونه بسيار است.
اين انگيزه موجب شد كه گروهى از مسلمانان پس از رحلت رسول گرامى اسلام(ص) با به فراموشى سپردن و ناديده گرفتن وصيت هايش در سقيفة بنى ساعده براى تصدى امر حكومت به چانه زنى بپردازند.
مسلمانان بعد از رحلت پيامبر، در امر حكومت با هم به نزاع برخاستند و دو دسته شدند:
گروهى در پى نظام خلافت بودند و به سقيفة بنى ساعده رفتند و سرانجام ابوبكر قدرت سياسى را به دست گرفت.
گروهى ديگر در پى نظام امامت بودند و به طرفدارى از امام علي(ع) برخاستند و انتقال قدرت سياسى به حضرت را خواستار شدند، ولى به نتيجه نرسيدند؛ چرا كه قدرت انگيزة سياسى بالا بود و اين امر سدّى محكم در برابر بسيارى از استدلال ها قرار گرفت و نگذاشت حيات سياسى مسلمانان راه درست خويش را بپيمايد.
دوم: قرآن كتاب هدايت و معجزة جاويدان است. قرآن كتاب هدايت بشر است. اين هدايت فراتر از مرزهاى جغرافيايى و زمانى است.
قرآن كتاب هدايت تمامى بشر از زمان خاتم پيامبران به بعد است. قرآن با توجه به جهاني و جاودانى بودن دين اسلام "هدى النّاس"(1) است؛ يعنى راهنماى همة بشر از زمان حضرت خاتم تا دميدن صور اسرافيل است؛ به همين جهت خداوند به حفظ آن اهتمام ورزيده است. فرمود: "انّا نحن نزّلنا الذّكر و انّا له لحافظون؛(2) همانا ما قرآن را فرو فرستاديم و خود آن را حفظ ميكنيم.»
مشيّت خداوندى به مصونيت قرآن از تحريف تعلق گرفته است، و اين هم راهكار طبیعی را میان انسانها ميطلبد، چرا كه فرموده اند: «أبا الله ان يجرى الاشياء الاّ بالاسباب».(3) بعد از بيان اين دو نكته مىگوييم: قرآن كتاب هدايت است وهمواره بايد چراغ راه بشر قرار گيرد، تا شاهد صدقى براى رسالت رسول گرامى اسلام(ص) و دستور عمل زندگى باشد. لازمة وصول به اين هدف مصون ماندن قرآن از تحريف است كه در مشيّت خداوندى نهفته است.
اگر خداوند وعده داده است كه قرآن را از تحريفات مصون نگه ميداريم، به گفتة مفسران وحي، اين امر راهكار مى خواهد. يكى از راهكارها اين است كه قرآن در امر سياسى (به اين معنا كه بعد از پيامبر چه فردى قدرت سياسى مسلمانان را به دست بگيرد) كه از پتانسيل قدرتمندى بهره مند است، با شفّافيّت وارد ميدان نگردد؛ بلكه به گونه اى رهنمود دهد كه حساسيّت جناح هاى سياسى را برنيانگيزد و حكومت ها به تحريف قرآن رو نياورند.
با توجه به علم خداوندى از حوادث و رويدادهاى بعد از زمان پيامبر(ص) اگر در قرآن به امامت امام علي(ع) و يازده گوهر امامت از نسل آن حضرت با صراحت ياد ميشد، مخالفان سياسى دوازده گوهر امامت، به جاى گفتن «حسبنا كتاب الله» مى گفتند: ما قرآن را هم قبول نداريم، يا مي گفتند: برخى از آيات قرآن تحريف شده است، و يا در پى مقابله بر مى آمدند و ميكوشيدند اسمها را تغيير دهند و به جاى امامت امام علي(ع) امامت فلان فرد را درج کنند. در چنين وضعيتى حكومت نه تنها پشتيبان حفظ قرآن نمى شد، بلكه يكي از عوامل تحريف قرآن مىبود.
آيات سياسي، يا به عبارتى رساتر آياتي كه به گونه اى از بار سياسى بهره مند است و برخى از جناح هاى سياسى مى تواند به نفع حركت سياسى خويش از آن كمك بگيرد، نه تنها به صورت برجسته و مشخص نمود ندارد بلكه در لابه لاى ديگر آيات نيمه مخفى مانده است.
آية تطهير «انما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس اهل البيت و يطهّركم تطهيراً». (4) دربارة عصمت اهل بيت نازل شده، ليكن پيامبر دستور ميدهد كه اين آيه را ميان آياتى كه دربارةزنان پيامبر است قرار دهند.
آية اكمال دين و اتمام نعمت «اليوم اكملتُ لكم دينكم و اتممتُ عليكم نعمتى و رضيتُ لكم الاسلام ديناً».(5) بعد از حادثة غدير و دربارة امامت و ولايت امام علي(ع) نازل شده ، امّا به دستور پيامبر اين آيه در بين آياتى كه دربارة احكام خوردن گوشتها است، قرار گرفته است.
آية تبليغ «يا ايّها الرّسول بلغ ما انزل اليك من ربك و إن لَم تفعل فما بلّغت رسالته و الله يعصمك من النّاس» كه قبل از حادثة غدير خم نازل شد و پيامبر با نزول اين آيه مأموريت يافت كه امامت و ولايت امام علي(ع) را براى مردم تبيين نمايد، بين آياتى قرار گرفته كه مربوط به اهل كتاب است.
بعيد نيست پيامبر اين گونه چیدمان را براى جلوگيرى از تحريف برگزيده باشد، چرا كه حساسيّت مخالفان سياسى را بر نمى انگيزاند، و از سوى ديگر هدف قرآن كه "هديً للناس" و "هديً للمتقين" است، با توجّه به روايت و تفسير نبوى در هدايتگريش، به وظيفة خود عمل كرده است.
پيامبر به طور صريح فرمود : « مَن كنتُ مولاهُ فهذا على مولاه ... » آيا صريح تر از اين هم ممكن است؟
از سوي ديگر شيوه قرآن مجيد در موضوعات مختلف غالباً آن است که مطلب را به صورت اصل بیان میکند، نه به صورت فردی،حتی زمانی که در مورد یک شخص باشد، غالباً به صورت کلی و یک اصل بیان میکند تا در همه موارد مشابه جریان داشته باشد. درباره حضرت علی(ع) و خاندان آن حضرت نیز به شخصیت آنان توجه میکند، نه شخص آنان.
قرآن مجيد درموارد متعددى پرده از امتيازات و ويژگيهاى رفتارى ائمه هدى(ع) به ويژه اميرالمومنين(ع) برداشته است، ازجمله:
1- «ويطعمون الطعام على مسكينا و يتيما و اسيرا»، (الانسان، آيه 9) مفسران بزرگ شيعه وسنى آوردهاند كه اين آيه در شان اميرالمومنين(ع) و خانواده ايشان است و روزهدارى حضرت على(ع) و دادن افطار خود به مسكين، يتيم و اسير در سه شب متوالى را به طور متواتر نقل كردهاند.
2- «انما يريدالله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»، (احزاب، آيه 33)
در خصوص اين آيه، مقالات و كتب متعددى نگاشته شده و در اينكه شامل حضرت على(ع) و فاطمه(س) و حسين(ع) است نزد شيعه وسنى هيچ اختلافى نيست. تنها اختلاف در شمول آن نسبت به همسران پيامبر(ص) است كه با ادله متعددى علماى شيعه شمول آن را نسبت به همسران پيامبر رد كردهاند.
3- «انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»، (مائده، آيه 55) شان نزول اين آيه نيز در تمام تفاسير معتبر شيعه و سنى دربارة حضرت على(ع) مىباشد.
البته آيات بسيارديگرى نيز وجود دارد كه به همين سه مورد اكتفا مىكنيم.
در آيه اوّل اوج ايثار در شدت نياز، در آيه دوم طهارت مطلق از هر كژى و كاستى و عيب و گناه، در آيه سوم تلفيق دو عبادت بزرگ با يكديگر همراه با اوج اخلاص وخدا دوستى نمايان گرديده است.
شيوه ذكر شده، حكمتهاى متعددى دارد، از جمله:
1 - اين مسئله مي تواند آزموني باشد تا كساني كه ايمان واقعي دارند ، از افرادي كه به ظاهر ايمان آوردند ، شناخته شوند كه آيا حقيقت را آن گونه كه هست، خواهند پذيرفت يا آن گونه كه هواهاي نفساني شان اقتضا مي كند ، آن را تحريف خواهند كرد؟
2 - انگشت گذاردن روى اشخاص به طور اساسى شايد چندان نقشى در روشنگرى نداشته باشد ، بلكه نهايتا به نوعى تبعيت و پيروى كوركورانه مىكشاند و البته مانع از آن نيست كه در مورد لزوم افراد معرفى شوند ، ولى اساسا معرفى شخصيت ، معرفى الگوهاست، در نتيجه جامعه را به جاى گرايشهای متعصب آميز جاهلانه، به سمت تعقل و ژرف انديشى و توجه به ملاكها و فضايل و امتيازات واقعى سوق مىدهد.
معرفى شخصيت زمينه ساز پذيرش معقول است در حالى كه معرفى شخص در مواردى موجب دافعه مىشود. چه بسا در ذهن تودة انسانها كتاب آسماني را در حد يك كتاب خانوادگي و قبيله اي تنزل دهد.
اين روش به ويژه در شرايطى كه شخص از جهاتى تحت تبليغات سوء قرار گرفته يا جامعه به هر دليلى آمادگى پذيرش وى را نداشته باشد بهترين روش است.
اين مسئله دقيقا در مورد اميرالمومنين و اهلبيت(ع) وجود داشته است. براى شناخت درست اين مسئله لازم است ابتدا شرايط و ويژگيهاى جامعه اسلامىِ زمان نزول قرآن را در نظرگيريم تا در پرتو جامعه شناسى آن زمان و روانشناسى اجتماعى خاص آن جامعه بتوانيم به درك صحيحى نايل آييم.
واقعيت آن است به استثناى اندكى از مومنان برجسته، اكثرجامعة صدر اسلام نسبت به اهل بيت به ويژه اميرالمومنين پذيرش نداشتند و پيامبر در مقاطع مختلف با دشواريهاى زيادى مسئله امامت را مطرح مىساختند و در هر مورد با نوعى واكنش منفى و مقاومت روبرو مىشدند .دلايل اين امر متعدد است از جمله:
أ) بسيارى از آنان كسانى بودند كه تا چند صباحى قبل در صف مخالفان اسلام قرار داشتند و روياروى خود شمشير امام على را ديده واز همان جا كينه وى رابه دل گرفته بودند، چنان كه حضرت فاطمه زهرا(س) يكى از علل رويگردانى مردم از آن حضرت را همين نكته بيان فرمود.
ب) تفكرات و سنن غلط جاهلى هنوز برانديشه مردم حاكم بود و امورى مانند سن و ... را در امور سياسى دخيل مىدانستند، از این رو به خاطر جوان بودن حضرت على(ع) وى را چندان براى رهبرى جامعه شایسته نمىدانستند.
ج) اين تفكرخطرناك در سطح جامعه رايج بود و توسط كسانى تبليغ مىشد كه پيامبر(ص) درصدد آن است كه خويشان خود را براى هميشه بر مسند قدرت و حكومت بنشاند . در اين راستا خدمات ارزنده پيامبر را نوعى بازى سياسى و منفعت شخصي و خانوادگي تفسيرمىكردند كه براى چنگ اندازى به حكومت براى خود و اهل بيتش انجام داده است. اين مسئله چنان بالا گرفته بود كه روز غدير پس از معرفى اميرالمومنين يكى از حاضران صدا زد: «خدايا! پيامبر به ما گفت كه از سوى خدا آمده وكتاب الهى آوردهام و ما پذيرفتيم اما اكنون مىخواهد داماد و پسرعمویش را بر ما حاكم و مستولى سازد. اگر او راست مىگويد سنگى از آسمان ببار و مرا بكش!»
آيا در چنين وضع تا چه اندازه صلاح بود نام آن حضرت و يا ائمه(ع) بعد از ايشان در قرآن به صراحت ذكر شود؟
ممكن است كسى با خود بينديشد كه اگر چنين بود ريشه اختلافات از بن كنده مىشد و امت اسلامى يكپارچه و همآوا مىشدند و راه هدايت راپيشه مىساختند ، زيرا قرآن مورد قبول همه است و برآن اختلافى نيست. اما آيا واقعيت چنين است؟ خير؛ زيرا همان گونه که بیان شد، اين خطر به طور جدى وجود داشت كه بر سر اميرالمومنين(ع) اساس اسلام و قرآن به خطر افتد. اگر نام آن حضرت به صراحت در قرآن مىآمد، اين مشكل وجود داشت كه طيف عظيمى كه در جامعه پايگاه تبليغاتى وسيعى داشتند و درصدراطرافيان پيامبر نيز بودند ، رسالت آن حضرت و قرآن و... را يكسره نفى و انكار كنند و يا به تحريف آيات دست زنند و خطرجدى براى اساس اسلام و قرآن بيافرينند. همان گونه كه در مورد روايات پيامبر چنين كردند . شايد اين مسأله ابتدا اغراق آميز جلوه نمايد در حالى كه رخدادهاى مهم تاريخى، به خوبى از اين نكته پرده برگرفتهاند. در اينجا به ذكر يك نمونه كه در منابع تاريخى مهم اهل تسنن به تكرار آمده و از مسلّمات تاريخى است اشاره مىشود:
همه مورخان برجسته آوردهاند كه چون پيامبر لحظات آخر عمر خويش را مىگذراندند، درخواست قلم و لوحي نمودند تا سندى براى امت به يادگار نهند كه هيچگاه به انحراف و ضلالت گرفتار نگردند. معنای اين درخواست براى اطرافيان كاملا روشن بود و هدف از آن با توجه به موضعگيريهاى پيشين پيامبر واضح بود.
در اين هنگام عمر صدا زد: «اين مرد بر اثر شدت تب هذيان مىگويد»!! شگفتا پيامبرى كه خداوند در وصفش فرموده است: «و ماينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ... » در خانهاش و نزد عزيزترين و بهترين حاميانش چنين جسارت آميز مورد طعن قرار میگيرد و كار به جايى مىرسد كه آن حضرت از تصميم خود منصرف مىشود! زيرا خوف آن وجود داشت كه اصرار برآن ، موجب انكار رسالت شود. مسلّماً كسانى كه چنين درخانه پيامبر با وى برخورد مىكنند ، خود را به پشتيبانى وسيع اجتماعى، قدرتمند مىبينند و گرنه هرگز جرات چنين جسارتى به خود نمىدادند.
پس اصلا بعيد نبود كه با نام بردن از حضرت علي (ع) و امامان ديگر ، اصل وحي و رسالت و قرآن از طرف چنين مسلمان نماها زير سوال رود.
از همين جا روشن مىشود كه سرّ شيوه قرآن چيست، يعنى قرآن هم براى اهل فهم و درك و تعقل حرف خود را زده است و هم كارى كرده كه بیخردان يكسره از اصل دين جدا نشوند و يا در مقابل دين اقدام نكنند و انگيزههاى سياسى باعث نشود كه به طور كلى مردم را از اصل دين و ديانت جدا سازند.
جالب آن است علاوه بر آياتى كه به گونههاى مختلف ولايت اميرالمومنين را مطرح ساختهاند ،سومين آيهاى كه در آغاز اين نگاشته آوردهايم بسيار روشن اين پيام را داده و همراه با بيان امتيازات خاص آن حضرت، ولايت و رهبرى امت را گوشزد ساخته است.
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك:
1- فروغ ابديت، جعفر سبحانى
2- رهبرى امام على(ع) از ديدگاه قرآن و پيامبر(ص)، ترجمه سيد محمود سياهپوش
3- نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسكرى
4- بررسى مسائل كلى امامت، ابراهيم امينى
5- خاطرات مدرسه، سيد جواد مهرى
6- معالم المدرستين، علامه سيد مرتضى عسكرى
7- اجتهاد در مقابل نص،علامه سيد شرفالدين.
پي نوشت ها:
پرسش10: آیا استغفار پیامبر و امامان(ع) با معصومیت آنان منافات دارد؟
پاسخ: استغفار پیامبر و امامان(ع) به معنای سرزدن گناه از آنان نیست، تا با مقام عصمت آنان از گناه منافات داشته باشد، بلکه به نظر مي رسد پيامبران و امامان(ع) با توبه واستغفار خود چند هدف را دنبال مي كرده اند:
1ـ تعليم و تربيت: عده اي از بزرگان از جمله ملا مهدي نراقي معتقدند پيامبر و امام با توبه و استغفار، طريق بازگشت به خدا را به مردم آموخته اند.(1) يعني ادب بندگي و روش توبه و آداب آن، موضوعي است كه مي توان از كلام و عمل معصومان فرا گرفت.
2ـ بازگشت به خدا: بعضي از بزرگان مانند مرحوم خواجه نصير الدين طوسي، توبه پيامبر و امامان را توبه از التفات به غير خدا و اشتغال به امور دنيا دانسته اند.(2)
توضيح آن كه: پيامبر و امام تنها براي آموزش ديگران توبه نمي كردند، بلكه واقعاً با توبه، به دنبال بازگشت به خدا بودند، اما نه بازگشت از گناه، بلكه آن بزرگواران چون توجه به امور مادي را (كه لازمة زندگي مادي است) دور از شأن و بندگي و مقام عصمت خود و گناه تلقي مي كردند، از اين امور گریز ناپذير توبه مي نمودند. افعالي كه براي ديگران مباح يا مكروه شمرده مي شود، براي آنان گناه ناميده مي شود و جمله معروف «حسنات الابرار سيئات المقرّبين؛ اعمال نيك خوبان، گناه مقربان خدا محسوب مي شود» ناظر به همين حقيقت است.
بر اين اساس امام سجاد(ع) در مناجات خود مي گويد: «استغفرك من كلِّ لذّة بغير ذكرك و من كلّ راحة بغير اُِنسك و من كلّ سرور بغير قربك و مِن كلّ شغل بغير طاعتك؛ خدايا، آمرزش مي خواهم از هر راحتي و آسودگي كه جز از طريق انس با تو حاصل آيد؛ از هر سرور و شادي كه به جز از راه قرب به تو حاصل شود؛ از هر كاري به جز طاعت تو درخواست مغفرت مي كنم».(3)
به بیان دیگر می توان گفت::
استغفار و توبه داراى مراتب و درجاتى متناسب با توبه کنندگان است. توبه گنهكاران از گناه است و توبه اهل سلوك ازپرداختن به غير خدا و توجه به غير حق. اولياى الهى چون توجه به مقام ربوبى - كه كمال مطلق است – دارند، وقتى به خود و اعمال خويش مىنگرند با تمام عظمت و بزرگى که آن اعمال دارند، آنها را در برابر عظمت بى نهايت الهى بسيار كوچك مىبينند. مانند کسي كه مهمترين دارايىاش مقدارى آب گلآلود بود و آن را براى سلطان هديه برد و چون شكوه شاهى را ديد، از آن چه آورده بود سخت شرمسار و سرافكنده گرديد.
آرى على(ع) همان عبادتی را كه برتر از عبادت جن و انس است در برابر جمال و جلال الهى، برگ سبز درويش مىبيند و سر به زير مىافكند و اين خود يكى از عالىترين مراتب عبوديت مطلقه و فناى فى الله مىباشد.
امام راحل در كتاب «آداب الصلاة» فرمود: «براساس توحيد ناب، تمام هستى، آينه و مرآت تجلى پروردگار است و ائمه هدى(ع) در همه هستى از جمله انسانها خدا را مىديدهاند، ولی برخى از آن ها مانند ابوجهلها و ابوسفيانها مرآتی ] = آینه[ كدر وتیرهاند و بر قلب پيامبر زنگار مىزدند. از اين رو حضرتش براى زدودن اين زنگار استغفار مىفرستد».
توجه به اين نکته نيز لازم است که ائمه(ع) داراي حالات روحي مختلف و متفاوتي مي باشند. گاهي توجه تمام و کاملي به حضرت معبود دارند و به اصطلاح فاني با همة وجود در حق و مستغرق درياي توجه و ظهور حق مي باشند اما گاهي اين توجه و استغراق وجود ندارد، چون به هر حال آنان نيز بشر مي باشند و براي تدبير امور بشري و تأمين نيازهاي مادي خويش، متوجه بدن وجسم و جنبه خاکي و جسماني مي شوند و همين موجب مي گردد استغراق کامل و همه جانبه براي آنها حاصل نگردد. در نگرش آنان نداشتن استغراق کامل و توجه تمام به ذات پاک ربوبي ، نوعي تقصير در بندگي و انجام وظيفه عبوديت است. گريه و ناله و استغفار و توبه اي که آن بزرگواران در دعاها و مناجات خويش دارند گاهي مربوط به اين نکته و مطلب است.
پينوشت ها:
پرسش11: آيا پيامبران و امامان در همه حال از علم غيب خبر داشتند؟ اگر چنين است ، پس چرا حضرت علی (ع) با علم به کشته شدن به مسجد رفت؟ آیا این کار، به هلاکت انداختن خود نیست؟
پاسخ: دانش و آگاهى پيامبران و امامان(ع) بر دو قسم است:
1ـ علم هايي كه از راه هاى عادى فراهم مى آيد، كه در اين دانش ها با مردم ديگرتفاوت زيادى ندارند.
2ـ علومى كه از راه هاي غیر عادی وغیر معمولینظیر علم لدنى (= وحى و الهام) حاصل مى گردد.
بديهى است كه پيشوايان و امامان وظيفه نداشتند در تمام موارد، طبق علومى كه از راه هاى غير عادي حاصل مى شد عمل كنند، بلكه تكاليف دينى آنان طبق علومى بود كه از راه هاي عادى پيدا ميشد.
روش و رفتار آنان در زندگي، در معاملات، معاشرت، زناشويي، پوشيدن، نوشيدن، خوردن، خوابيدن، تندرستى و بيماري، صلح و جنگ، فقر و توانگري، حكومت و سياست، مثل ساير مردم است، مثلاً پيامبر(ص) و امامان(ع) منافقان را خوب مى شناختند و مى دانستند كه آنها ايمان واقعى ندارند، ولى هرگز با آنها مانند كفار برخورد نمى كردند، بلكه از نظر معاشرت و ازدواج و ديگر احكام با آنها مانند ساير مسلمانان رفتار مي كردند.
هم چنين هنگامي كه در مسند قضاوت وحل و فصل مشكلات مردم مى نشستند، مطابق قوانين قضايى اسلام حكم مى كردند و از علم خداداى خود استفاده نمى كردند. در موردى كه دليل شرعى مثلاً بر قاتل بودن متهمى وجود نداشت، امام يا پيامبر با تكيه بر علم غيب، حكم قصاص صادر نمى كرد.
قضاى كلى الهى بر اين است كه در زندگي مانند ساير مردم عمل نمايند. از اين رو وقتى مريض مى شدند، به طبيب مراجعه مي كردند و از دارو استفاده مى نمودند و درد را تحمل مى كردند و در بستر بيمارى مي افتادند.
گرچه امامان(ع) از علم خدادادى برخوردار بودند وگاهی از گذشته و آينده خبر مى دادند و از نحوه شهادت خود با خبر بودند، ولى مؤظف نبودند طبق علمشان عمل كنند، بلكه در همه موارد (مگر مصلحت ايجاب كند) مطابق آن چه علم و دانش از راه عادى اقتضا مى كرد، عمل مى نمودند. همان گونه كه خداوند مى توانست در تمام برخوردهاى بين كفر و توحيد، پيامبران و امامان و اولياى الهى و رهروان راه حق را پيروز گرداند و كفر و كافران را مغلوب نمايد، اما اين كار را جز در موارد خاص انجام نداد، چرا كه سنت الهى بر اين است كه جريان امور دنيوى به طور عادى و طبيعى پيش رود. در غير اين صورت دنيا بستر آزمايش براي بشر نخواهد شد. امام صادق(ع) فرمود: «خداوند از جريان و تحقق اشيا جز از راه اسباب و علل ابا دارد».(1)
رهبران الهي اگر زندگى شان بر مبناى علم لدنى (دانش خدادادي) و اعجاز باشد، عمل و زندگى شان سر مشق و قابل پيروى نمى گرديد. بدين خاطر امير مؤمنان(ع) با اين كه ميتواند در شناسايى افراد و قبايل، از علم غير عادى خود استفاده كند، ولى اين كار را نمي كند. در ماجراى ازدواج با ام البنين(ع) (مادر حضرت ابوالفضل(ع) به برادرش عقيل كه در نسب شناسى آگاه بود ميفرمايد: از قبيله اى شجاع براى من دخترى خواستگارى كن تا فرزندي دلاور از وى متولد شود. (2)
نتيجه: گرچه امير مؤمنان شهادت خود را ميدانست و قاتل خويش را مى شناخت، اما اين علم افاضى (خدادادي) بود و بر حضرت لازم نبود طبق آن عمل نمايد و به مسجد نرود. ابن ملجم تصميمش مبنى بر شهادت علي(ع) را مخفى نگه داشته بود و از اين امر كسى غير از همدستانش با خبر نبود. موقعى كه امام به مسجد تشريف برد، در ظاهر مطلبى كه دلالت كند فردى در مسجد مصمم بر قتل حضرت است، وجود نداشت. از اين رو حضرت مثل ساير روزها براى اقامة نماز جماعت به مسجد تشريف برد، و بر اساس علم عادى خود رفتار نمود،. چنان كه در قضاوت و حكومت و تدبير امور و انجام ساير تكاليف، طبق راه ها و علم هاى معمولى عمل مى فرمود، نه طبق علم غيب. اگر در ظاهر آب نبود، ولى از راه علم غيب از وجود آب اطلاع داشت، تكليفش مثل ديگران تيمم بود.(3)
امام حسين طبق تكليف الهى عمل كرد. از بيعت سرباز زد و دعوت كوفيان را اجابت نمود، و همان گونه كه روش طبيعي و مرسوم اقتضا ميكرد ، پیش از حركت سفيراني را به كوفه فرستاد و سپس دست به جهاد با دشمن زد و شهيد شد.
بنابراين آنها وظيفه داشتند كه در زندگي خود از دانش ظاهري استفاده كنند و طبق آن عمل نمايند و علم غيب و دانش برتر را در راه بيان احكام الهي و هدايت مردم به كار ميبردند، نه براي نفع و سود شخصي.
در کتاب شریف اصول کافی، بابی با عنوان« الائمة إذا شاووا أن یعلموا علموا» وجود دارد.در این باب روایاتی جمع آوری شده که بیانگرآن است امامان هرگاه اراده علم و دانش چیزی مینمایند، برآن آگاه می شوند .
از بیان این گونه روایات به دست می آید که علم ائمه(ع) به امور ماورای حس وعالم غیب به صورت فعلی نبوده است بلکه حقیقت وجودی آنان در مرتبه ای قرار داشت که چون اراده دانش خاصی (مانندغیب) می نمودند، به اذن الهی آگاه می شدند اما در امور عادی زندگی ،همان گونه که بیان شد تکلیف آنان بر اساس علم عادی بود ومکلف بودند که بر اساس علم و نشانههای عادی عمل نمایند. بنابراین برخلاف تکلیف الهی عمل نمی کردند ودر این سلسله امور از علم غیب استفاده نمینمودند. اگر در مواردی خداوند نخواهد که از علم غیب آگاه شوند، تابع خواست خداوند هستند ودر آن موارد اراده علم غیب نمی کردند تا آزمون الهی که در مورد همه انسان ها جاری است ، در مورد آنان نیز جاری باشد تا به اجر و پاداشی که خداوند برای پذیرفته شدگان در آزمایش های بزرگ وسخت مقرر داشته ،نائل شوند؛ هم چنین الگو ونمونه ای برای تمام انسان ها قرار گیرند.
علاوه بر اين وقتى امام با لطف و اذن الهى به مرتبه اعلاى كمال و علو وجودى مىرسد و با منبع علم الهى تماس پيدا مىكند در اوج مقام فنا در ذات الهى است. او در اين مقام خود نمىبيند و خویش نمىپسندد. فقط خدا را مىبيند و تنها مشيت الهى را مىپسندد. خواستهاى غير از خواست و مشيت الهى ندارد. در اين مقام وقتى اراده و مشيت الهى را (بر اساس نظام علت و معلولى و قضا و قدر) در تحقق حوادث و پديدههاى هستى به دنبال علت کامل شان مىيابد، خواستهاى بر خلاف آن ندارد. «پسندد آنچه را جانان پسندد» به همين جهت تلاش براى تغيير اين حوادث از جمله شهادت خود با قطع نظر از اين كه تأثيرى ندارد، با مقام فنا و رضا و حب لقاء الله سازگار نيست.
با توضيحات بالا معلوم شد علم ائمه(ع) به آينده مانند علوم عادى ما نيست، بنابراين اقدام به امورى كه منجر به شهادت آنان مىشود، خود را در هلاكت انداختن و خودكشي نيست. اضافه بر اين كه درجات و كمالاتى براى ائمه(ع) مقدر شده بود كه راه رسيدن به آن از طريق تحمل بلاها و مصائب مىباشد. آنچه در آيه منع شده، انداختن خود در ورطه هلاكت است و كسى كه در راه خدا و براى او قدم برمىدارد و در مرحلهاى شهادت را وظيفه خود مىداند، اصلاً به سوى هلاكت نمىرود .
پینوشتها: