از تجربه های تلخ و تکان دهنده دختران بخوانید شاید...

با سلام و عرض ادب

دوستان عزیز یکی از مشکلاتی که امروزه در بین جوانان زیاد مشاهده می شود بحث بحث رابطه دوستی دختر و پسر است که

همگی خوب آگاهید.در این زمینه با توجه به تجربیاتی که دارم و حتما شما بزرگواران هم دارید غالب این رابطه از ناحیه پسران جهت هوسرانی و شهوت است و از ناحیه دختران جهت کسب محبت و ازدواج است.یعنی دخترها که محبتی هستند به امید ازدواج رابطه رو برقرار می کنند یا اینکه محبت ببیند ولی پسران نه و لذا بعضا پیشنهاد صیغه محرمیت هم می دهند و به راحتی بوسیله کلماتی مثل دوستت دارم و عاشقت هستم و...دختران را فریب می دهند و در ظاهر هم طوری عمل می کنند که دختران باور می کنند.

لذا این مسئله باعث شده دختران ضربه های زیادی بخورند چون اغلب این پسران که برای شهوت و هوسرانی خود رابطه برقرار کرده بودند بعد از مدتی کنار می کشند و دختر یا جسما یا روحا ضربه سنگینی خورده است و پسران هم غالبا راضی به ازدواج با چنین دخترانی که به راحتی با دیگران رابطه برقرار می کنند نیستند و اینجا دختر می شود بازیچه و متاسفانه بخاطر ساده بودن دختران همیشه مورد سوء استفاده قرار می گیرند.کسانی که در ابتدای این رابطه هستند بعضا با تذکرات ما آگاه نمی شوند و باور نمی کنند.

اما بنظرم رسید پستی زده بشه و دخترانی که از این نوع تجربه ها چه خودشون چه نزدیکان و دوستانشون دارند اینجا بنویسند تا تجربه ای برای دیگر دختران باشد و درس عبرتی بگیرند و شاید این خاطره و تجربه شما مانع یک فساد و فاجعه ای بزرگ گردد.

منتظر نوشته های شما هستیم.

نظر خود را اضافه کنید.

به عنوان مهمان می توانید درباره این موضوع نظر دهید.

0
نظرات شما نیاز به تایید مدیریت دارد.

نظرات (92)

  • مهمان - فریب خورده

    من چهارسال پیش به یک پیری از اقوام علاقمند شدم ، و حرف او مبنی بر دوست داشتن رو باور کردم من هر روز به اون علاقمندان میشدم ولی اون از من فاصله می گرفت تا این که یک روز از سره احساسم باهاش تا حدی وارد رابطه شدم اما نه رابطه جنسی ،بهم گفت هیچ کدوم از کارهایی که می کنیم توی نظر من نسبت به ازدواج تاثیری نداره و من خیلی ناراحت شدم و باهاش قطع ارتباط کردم .سه سال بین ما فاصله افتاد ولی من چون این آقا رو دوست داشتم ،در مورد ازدواج مردد بودم و خواستگارام رو رد کردم.امسال به طور اتفاقی دوباره با هم ملاقاتی داشتیم طرف من احساسات اون روز ها درونم بیدار شد و دوباره احساساتی شدم ،بهم گفت من قصد ازدواج ندارم .بهم پیشنهاد رابطه جنسی داد ،من اولش قبول نکردم ولی به مرور در اثر ادامه ارتباط و غلبه احساسات ،شل شدم .تا جایی که این آقا با برنامه ریزی و آگاهی از علاقه من ،من رو به خونشون دعوت کرد و من رفتم و به هدفش رسید اما خدا رو شکر آسیبی ندیدم .و اتفاق برام نیفتاد.بعدا متوجه شدم این آقا با دروغ و نقشه با من وارد رابطه شد تا به هدفش که ارضا شهوت بود برسه .بعد از اون ماجرا با من قطع ارتباط کرد.من دو بار به این آدم اعتماد کردم . و در هر دو بار اعتماد ،طرف مقابلم تو زرد دراومد .خدا رو شاکرم که بیشتر از این گول نخوردم و خدا کمکم کرد از این رابطه بی سرانجام بیرون اومدم و دیگه احساسی به طرف ندارم .به درگاه خدا استغفار کردم و توبه کردم و از خدا خواستم هیچ دختری توی دام هوس هیچ پسری میفته.

  • مهمان - عرفان

    سلام ممنثن از سایت خوبتون
    لطفا اگه میشه وقت بزارید و راهنماییم کنید. لطفا

    20ساله بودم با دختر هم سن خودم اشنا شدم و همینطور با ی چشم بهم زدن 2 سال گذشت. و کم کم گرم شد و چطوری شد ک دیگه حرف از ازدواج میزدیم.
    در مورد ازدواج دودل بودم و نمیدونستم چی کنم!
    اگه میگفتم نمیخوامت واسه ازدواج رابطمون بهم میخورد
    اگه میموندم خب باید دیر یا زود ازدواح میکردم باهاش!!!
    از اونحایی ک دوستش داشتم با همین تردید ها پیش میرفتیم. 1 روز گفت من ب خانوادم گفتم ک ارتباط داریم و قراره با هم ازدواج کنیم!!!!!حالا راست یا دروغش رو خدا داند.
    منم قبول کردم ولی براش ی سری شرط گذاشتم و همه رو قبول کرد(ولی ناگفته نمونه چند ماه قبلش ک بحث ازدواج شد گفت اگه بیای خواستگاری من عاقلانه تصمیم میگیرم!!)
    دیگه از اون روز ب بعد ی کم سرد شدم. همینجوری ادامه دادیم
    تا تقریبا بحث ب (+18)کشیده شد.
    چند ماهی همبنجوری بودیم و ب درخواست من فیلم های خودشو لختی میفرستاد.
    حالا از سر دوست داشتن بود یا هرزه بود بازم خداداند....
    بعد ی چندباری ک این اتفاقا افتاد کم کم اون شرط هایی ک واسه ازدواج گذاشته بودیم رو لغو میکرد
    اخرشم گفت یا باید بیای سراغم یا تمام!!! Vc
    منم چون دوستش داشتم ولی واسه رفاقت فقط، دوست نداشتم از دستش بدم
    اسرار داشتم ک بمونه ولی اخرش گفت اصلا نمیخوامت و دیگه نزنگ و ...
    واقعا تعجب کرده بودم!!! این بود این همه دوستت دارم ،تو تا اخر عمر در قلب منی و ...!!!
    خلاصع جدا شدیم

    از اون جایی هم ک من کینه شتری دارم حالا موندم چی کنم

    ی بار میگم ببخشمش چون شاید ی سری مشکل از خودم بوده..
    ی بار میگم فیلماشو پخش کنم....
    ی بار میگم بزارم تا شوهر کنه بعد بگاش بدم....
    و....


    حالا شما بگید چی کنم!!!!!خیلی کلافه ام.
    ممنون ک وقت گذاشتید و متن رو خوندید.

  • سلام
    شما دختر رو برای دوستی می خواید بعد توقع هم دارید انتقام بگیرید که ازتون جدا شده؟؟؟!!!
    بیچاره دخترا

  • مهمان - سیگنال

    سراب عشق آتشین، به جدایی ختم شد
    عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج روبه رو شدم دست به خودکشي زدم و تا يک قدمي مرگ پيش رفتم.

    «مريم» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: پدرم به شرطي موافقت خود را با اين ازدواج اعلام کرد که چند سال در دوران عقد بمانيم تا آمادگي هاي لازم براي تشکيل زندگي مشترک را پيدا کنيم. به اين ترتيب به عقد پسر مورد علاقه ام در آمدم، اما از همان روزهاي اول دوران نامزدي متوجه شدم عادل تعادل روحي و رواني ندارد. من در مدت کوتاهي فهميدم او به مواد مخدر صنعتي معتاد است و همان موقع بود که تصميم به جدايي گرفتم.

    «مريم» قطرات اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و افزود: افسوس در شرايطي قرار گرفتم که تصميم گيري برايم خيلي مشکل شد چرا که باردار شده بودم و به ناچار با برگزاري مراسمي بسيار ساده زندگي مشترک خود را با اين مرد معتاد آغاز کردم. بيچاره پدرم که برايم سنگ تمام گذاشته تمام خرج و مخارج زندگيمان را تا به امروز پرداخت کرده است. او که خيلي نگران آينده من و فرزندم است چندين و چند بار از عادل قول گرفته است که اگر اعتيادش به مواد مخدر را کنار بگذارد، برايش تاکسي و خانه مي خرد. متاسفانه شوهرم بارها و بارها قول مردانه داد که اعتيادش را ترک کند اما او که اعتماد به نفس خود را از دست داده خيلي زود يادش مي رود چه قراري با پدرم گذاشته است.

    من دوران بارداري بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و چون چند بار عادل مرا به طرز وحشيانه اي کتک زده بود، مي ترسيدم بلايي به سر بچه ام بيايد اما خوشبختانه فرزندم صحيح و سالم به دنيا آمد.با تولد پسرمان، عادل جوگير شد و جلوي همه اعضاي خانواده قول داد که به خاطر فرزندمان ترک اعتياد کند. در اين شرايط پدرم براي او خودرو خريد تا پاداش کار نکرده اش را دريافت کند و براي رهايي از باتلاق اعتياد مصمم تر بتواند تصميم بگيرد. ولي باز هم نتيجه اي نگرفتيم و مدتي است که حال شوهرم خيلي وخيم شده است.او که تحمل شنيدن صداي فرزندمان را ندارد شب تا صبح با چاقويي در دست بالاي سر ما مي نشيند و من و بچه بي گناهم را تهديد به مرگ مي کند. ديگر خسته شده ام و نمي توانم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. آمده ام مهريه ام را ببخشم و جان خودم و بچه ام را نجات بدهم.

    باور کنيد براي طلاق لحظه شماري مي کنم درست مثل همان موقعي که براي رسيدن به مرد روياهايم سر از پا نمي شناختم و لحظه شماري مي کردم.اميدوارم دختران جواني که قصه تلخ و عبرت آموز زندگي ام را مي خوانند متوجه شده باشند که خيلي سخت است شناسنامه يک زن در سن ۱۷ سالگي با مهر طلاق سياه شود و همراه يک نوزاد سه ماهه به خانه پدرش بر گردد.

  • مهمان - سیگنال

    عاقبت اعتماد بی جا به اقوام و آشنایان نامرد

    پسرخاله ام آتش بيار معرکه شده بود و هر موقع که فرصتي پيدا مي کرد پشت سر شوهرم بد و بيراه مي گفت.

    افسوس که من نمي دانستم او با اين حرف ها چه نقشه پليدي در سر دارد.

    زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري ۲۰مشهد افزود: ۴سال قبل با پسر يکي از اقوام ازدواج کردم ولي از روز اول زندگي مشترک خود با شوهرم اختلاف داشتم. متاسفانه شريک زندگي ام مردي بي احساس و خونسرد و بي تفاوت است و هميشه با نيش و کنايه مرا در حضور ديگران تحقير مي کند.

    او چندبار مرا جلوي چشمان مادرم کتک زد و اين مسئله باعث شد تا خانواده ام از او دلگير شوند و پسر خاله ام که هميشه نسبت به من و خانواده ام ابراز محبت مي کرد مي خواست با شوهرم درگير شود.

    اما من اجازه ندادم و گفتم با وجود يک بچه کوچک دوست ندارم زندگي ام را از دست بدهم.زن جوان افزود: من و شوهرم امروز ظهر مثل هميشه با هم جر و بحث کرديم و او دوباره مرا کتک زد.

    با چشماني گريان به خانه پدرم رفتم اما هيچ کس خانه نبود و به ناچار به خانه خاله ام رفتم.

    پسرخاله ام با ديدن چشم هاي گريانم پرسيد چه اتفاقي افتاده است و اگر شوهرت دست روي تو بلند کرده باشد خودم به حساب او مي رسم و ... درحالي که سرگيجه عجيبي داشتم و سرم از شدت درد داشت منفجر مي شد از کمال خواستم تا خونسردي خودش را حفظ کند.

    پسر خاله ام که در خانه تنها بود بلافاصله يک عدد قرص و ليوان آب را به دستم داد و گفت: اين قرص را بخور تا سردردت آرام شود.

    در اين لحظه بغض زن جوان ترکيد و او با گريه گفت: متاسفانه با خوردن اين قرص به خواب عميقي رفتم و وقتي به هوش آمدم متوجه شدم پسرخاله ام که هميشه ادعا مي کرد پشتيبان و حامي ام است از من سوء استفاده کرده است و...

    مي خواستم کمال را بکشم اما او که مي ترسيد همسايه ها يشان متوجه سروصداهايم بشوند فرار کرد و من به اينجا آمدم تا ببينم چه خاکي بايد بر سرم بريزم.اي کاش به جاي مطرح کردن مشکلات زندگي ام در بين اقوام و آشنايان به نزد يک مشاور خانواده مي رفتم و از پدرو مادرم راهنمايي مي خواستم تا اين اتفاق شوم برايم به وجود نمي آمد.

    من و همسرم بايد هر دو رازها و مهارت هاي زندگي مشترک را ياد مي گرفتيم و به همديگر احترام مي گذاشتيم. افسوس و صد افسوس که راه زندگيمان را اشتباه رفتيم.يادآور مي شود ماموران کلانتري ۲۰مشهد در پي اظهارات اين زن جوان متهم پرونده را دستگير کردند و تحقيقات در اين باره هم چنان ادامه دارد.

  • مهمان - سیگنال

    دوست قدیمی
    خيلي آشنا به نظر مي رسيد و در نگاه اول او را نشناختم. اما وقتي برگشتم و دوباره به چشمانش خيره شدم با ديدن لبخندش، حافظه ام به کار افتاد و يادم آمد چه روزهاي قشنگي را با اين دوست قديمي پشت ميز مدرسه طي کرده ايم.

    در آن لحظه با خوشحالي اسمش را صدا زدم و گفتم: نيلوفر تو کجا اين جا کجا؟ بعد از حدود۱۵- ۱۴ سال که از همديگر دور افتاده بوديم امروز با هم روبه رو شده ايم و بايد جشن بگيريم.

    زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: آن روز پس از گفت وگويي کوتاه و مرور سريع خاطرات شيرين دوران دبيرستان با اشتياق شماره تلفن خانه و همراهم را به دوستم دادم و قرار شد سر فرصت به خانه ام بيايد و بنشينيم و يک دل سير همديگر را ببينيم.

    به اين ترتيب بود که رابطه من و دوست قديمي ام برقرار شد.

    ولي افسوس که نمي دانستم اين نيلوفر، همان دختر ساده و بي رياي قبلي نيست و چهره شيطاني پشت اين ظاهر پنهان شده است.

    ميترا اشک هايش را پاک کرد و گفت: من ساده لوح همکلاسي قديمي ام و يکي از دوستانش را به حريم خانه ام راه دادم و نمي دانستم که آن ها از اعضاي يک لانه فساد هستند.

    متاسفانه نيلوفر و آن دختر جوان با رفت و آمدهايي که به خانه ام داشتند و سوءاستفاده از اعتمادم و عشوه گري و نيرنگ هاي شيطاني شان نه تنها شوهرم را از راه درآوردند بلکه شوهر خواهرم را نيز فريب دادند. و همچنين او زمينه آشنايي شان را با دختر ديگري نيز فراهم کرده است.

    هيچ وقت فکر نمي کردم با اعتماد بي جا به يک دوست قديمي چنين مشکل بزرگي در زندگي مان به وجود بيايد و... .

    «علي خاني زاده» کارشناس رسمي دادگستري در حقوق خانواده مي گويد: اين مسئله مهم را بايد از دو منظر مورد توجه قرار دهيم. نکته اول انتخاب دوست و شرايط يک دوست خوب است. خوب است بدانيم دوست صميمي که بعد از ۱۵ سال او را ديده ايم مانند دوستي است که تازه مي خواهيم با او ارتباط برقرار کنيم و نيازمند شناخت و احتياط بيشتر در برقراري روابط با چنين فردي هستيم. کارشناس ارشد حقوقي مخابرات خراسان رضوي افزود: نکته مهم ديگر رعايت حرمت و حريم زندگي زناشويي و خانوادگي است. اين که بدانيم چه کسي را و تا چه حد به حريم خصوصي زندگي خود راه دهيم و حد و مرزهاي مشخصي براي ارتباط با ديگران داشته باشيم يک مهارت مهم و اساسي است. رعايت نکردن همين نکات ساده براي بسياري از زوج هاي جوان مشکلات پيچيده اي را درست کرده است

  • مهمان - سیگنال

    فرجام دوستي خياباني

    بعد از آن که در رابطه ام با وحید شکست خوردم، با خودم عهد کردم ديگر با هيچ پسري دوست نشوم. هدف من از دوستي، آشنايي براي ازدواج بود اما نمي دانم چرا وحید به همه چيز پشت پا زد. ۴ ماه از اين ماجرا مي گذشت و من براي عوض شدن حال و هوايم به پارک نزديک خانه مان رفته بودم.

    روي نيمکتي نشستم و در حال و هواي خودم بودم که ناگهان صداي پسر جواني توجه ام را به خود جلب کرد. او که جوان خوش تيپي بود خودش را شايان معرفي کرد و خيلي سريع توانست با حرف هايش اعتمادم را به خودش جلب کند. اين مقدمه آشنايي ما بود و در ادامه رابطه من و شايان صميمي تر شد.

    شايان گفت به زودي به خواستگاري ام مي آيد و تمام تلاشش را براي خوشبختي ام انجام مي دهد.

    اين حرف ها باعث شد به او اعتماد کنم و يک لحظه هم به او شک نکنم.يک روز که براي ديدن شايان به همان پارک رفته بودم گوشي تلفن همراهم را به بهانه نصب نرم افزار گرفت اما چند لحظه بعد فهميدم تصاوير خصوصي ام را براي تلفن همراهش بلوتوث کرده است.

    چند دقيقه بعد بود که ناگهان رفتار پسر مورد علاقه ام به طور کلي تغيير کرد. او عکس هاي خصوصي را که از من در گوشي اش داشت نشان داد و تهديد کرد اگر رابطه ام را با او قطع کنم عکس ها را در اينترنت منتشر و آبروريزي مي کند.

    نمي دانستم بايد در برابر تهديدهاي شايان چه کنم با اين حال تلاش کردم هيچ کس از اين موضوع باخبر نشود تا خودم اين مشکل را رفع کنم.چند روز بعد شايان تماس گرفت و گفت بايد درباره موضوع مهمي با من صحبت کند. او نشاني آپارتماني را داد و از من خواست هرچه زودتر به آن جا بروم. من هم که فکر مي کردم قرار است مشکلم با او رفع شود به آنجا رفتم.

    وقتي وارد شدم شايان خيلي سريع در را از پشت قفل و من را در آنجا زنداني کرد. ابتدا سعي کردم با داد و فرياد کمک بخواهم اما هيچ کس در آن اطراف نبود و صدايم به جايي نمي رسيد. شايان من را در آنجا حبس کرد و چندين مرتبه مورد آزار و اذيت قرار داد. لحظات سخت و عذاب آوري بود. نمي دانستم بايد چه کار کنم. مدام گريه و به او التماس مي کردم تا رهايم کند اما فايده اي نداشت. سرانجام شايان من را به يکي از محله هاي خلوت شهريار برد و در آنجا رهايم کرد.

    آن لحظه فقط به اشتباه خودم فکر مي کردم. به اين که چرا باز هم فريب خوردم و آبروي خودم و خانواده ام را به بازي گرفتم. اي کاش زمان به عقب برمي گشت. آن وقت ديگر هيچ وقت مرتکب چنين اشتباهي نمي شدم. کاش حداقل اشتباهم را با اشتباه بعدي ادامه نمي دادم حالا به مجتمع قضايي بعثت آمده ام تا اين ماجرا را پيگيري کنم.

  • مهمان - سیگنال

    سلام.اینا هم داستان های عبرت انگیز
    يک روز در يکي از شبکه هاي اينترنتي با سامان آشنا شدم. کم کم ارتباط مان صميمي تر شد. همه کارهايش را دوست داشتم بدون آنکه ذره اي روي رفتارهاي بدش فکر کنم. آدم تندخويي که مسئوليت پذير نبود و هيچ وقت کار ثابتي در زندگي اش نداشت.

    يک روز پدرم متوجه ارتباط ما شد و از من درباره ارتباطم با سامان پرسيد. من که چاره اي نداشتم گفتم او قرار است به خواستگاري ام بيايد و در مراحل آشنايي با هم هستيم. موضوع را با سامان هم درميان گذاشتم. او هم پذيرفت که به خواستگاري بيايد. با اين کار سامان در ذهنم تبديل به يک قهرمان شد. دل توي دلم نبود.

    اما وقتي پدرم با او روبه رو شد او را اصلا آدم مناسبي براي زندگي با من نديد و به سامان گفت من را فراموش کند. او چند بار ديگر هم با پدرم صحبت کرد ولي در نهايت بازهم نتوانست رضايت پدرم را جلب کند. بازهم پنهان از خانواده ام به ارتباطم با سامان ادامه دادم.

    در چشم برهم زدني چند سال گذشت و سامان ديگر هيچ وقت حاضر نشد به خواستگاري ام بيايد. چند بار به او گفتم ديگر نمي خواهم با او ارتباطي داشته باشم اما بازهم اصرار مي کرد که اشکالي ندارد تا زمان ازدواج من رابطه مان همين طور حفظ شود.

    يک روز با من تماس گرفت و گفت دوست دارد با من به مسافرت برود. من اول از حرفش جا خوردم و گفتم نمي توانم اين پيشنهاد را قبول کنم. ولي بازهم مثل قبل با شگرد مخصوص خودش طوري قانعم کرد که هيچ اتفاق بدي نخواهد افتاد و ... مي دانستم اگر به پدرومادرم بگويم که مي خواهم تنها به مسافرت بروم هرگز قبول نخواهند کرد پس منتظر شدم تا فرصت مناسبي به دست بياورم که اين فرصت با مسافرت ناگهاني خانواده ام به شهرستان به دليل فوت يکي از اقوام مان به دست آمد.

    از اين که بعد از مدتها کنار سامان بودم خيلي خوشحال بودم. اما اين خوشحالي ديري نپاييد.

    چون هنگام عبور از پليس راه يکباره پليس دستور ايست داد اما با کمال ناباوري ديدم که سامان توقف نکرد و با سرعت زياد از آنجا عبور کرد. خيلي وحشت کرده بودم. اما پليس به ما رسيد و او مجبور به توقف شد. در بازرسي از ماشين سامان چند بطري مشروبات الکلي و مقداري مواد مخدر کشف شد.

    تازه آن زمان دليل فرار سامان را فهميدم. اين پايان کار نبود و تحقيقات پليس نشان داد سامان مجرمي سابقه دار است که چند سال قبل با سپردن وثيقه از زندان آزاد شده بود. روزهايي که مجبور بودم با پدرم به مجتمع قضايي بعثت بروم را فراموش نمي کنم. با اينکه مدتي از آن روزهاي تلخ مي گذرد اما پاک آبرويم پيش خانواده ام رفت و ديگر نمي توانم در چشمان پدر و مادرم نگاه کنم.

  • مهمان - سیگنال

    سلام.مشکل ما همینه که همش میگن از جنس مخالف دوری کنید وگرنه .... میخوام اینو بگم که شیوه های دیگه رو هم بگین.مثل جنس موافق.متاسفانه جدیدا یه جنس موافق خیلی بدتره.جنس موافق میتونه خودش به تنهایی ادم رو تخریب کنه یا اینکه خودش رو رابط کنه با یه پسر و ادم رو به انحراف بکشه.خود منم همیشه میخوندم که یه پسر میاد به دخترا چیا میگه و ... به خاطره همین فقط حواسم به پسرا بود.بدجوری وحشت نزدیک شدن پسری رو داشتم.ولی چندسال پیش یکی از دوستای همکلاسیم که یه مدت صمیمی شدم فهمیدم طرف پسر بازه.اونم یه نوع حرفه ای که اول کلی دنبال پسرای مومن (به ظاهر مومن)میوفته و وقتی پسره عاشقش میشد میرفت با یکی دیگه!!!!
    البته من بعدش باهاش قطع رابطه کردم چون از اولشم توی این فازا نبودم.راستی این شخص چادری بودش.دوستان لطفا از روی ظاهر ادما تصمیمی نگیرین.حاج اقا شما هم لطفا در کنار تبلیغ حجاب روی این قضیه تاکید کنید!!!!!!!! اکثر ما تصورمون در مورد افرادی که ظاهر مومن و معتقدی دارن اینه که باطن خوبی هم دارن!!!!!ممنون که متنم رو خوندین.راستی حاج اقا من کلی از این داستان ها که در مورد پشیمونی دختر و پسر هست خوندم.ولی مال من نیستش.میتونم بزارم یا حتما باید برای خودم باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    موفق باشید :)

  • مهمان - علی

    اونکه گفته همه پسرها واسه هوس میرن و یه رابطه رو ایجاد میکنن سخخخخخت ذر اشتباهه

  • مهمان - خاتون

    سلام حاج آقا
    یه مشکلی پیش اومده ک خیلی ناراحتم
    ما نامزدی(عقدیم)در ماه رمضان شب برای نزدیکی حایی نداریم سحر ک دعوت میشم یا اقامون دعوت میشه ما کنارهمیمو آقامون میگه ک نزدیکی کنیم حتی بعضی از روزهای ماه رمضان من باید چیکار کنم؟؟؟؟
    به نامزدمم گفتم روزه ام ولی میگه اول باید جواب نیازهای منو بدی خدا خوشش نمیاد منو نادیده بگیری کمکم کنید لطفا

  • با سلام
    خیر حرف شوهرتون درست نیست و نباید گوش می کردید. وقتی باید به حرف شوهر گوش بدید که واجبی رو ترک نکنید و حرامی رو مرتکب نشید.
    شما نباید تو روز رابطه داشته باشید و شب هم بدونید امکان غسل نیست رابطه درست نیست.
    سعی کنید شب ها جایی باشید که امکان غسل باشه و تو روز هم مدتی رو طاقت بیارید ماه مبارک تموم بشه.

  • مهمان - ماریا

    سلام واقعا مشکلات تکان دهنده ای بیان میشه میخواستم یه مطلبی رو بگم دخترای نوجوان لطفا فکر
    نکنیید که فقط از طرف نا محرما ممکنه ضربه بخورید همونقدر که نامحرما خطرناک هستند محرما هم هستن
    کارایی رو که میگم پیشنهاد میکنم انجام ندید جلوی محرم یا نامحرم هیچوقت نرقصید،تنها باهاشون جایی نرید،سعی کنید همیشه کنار مادروپدرتون باشید تا فکر نکنن کسی نیست که ازتون محافظت کنه
    یه هشدار جدی بود.مرسی وقط گذاشتید خوندید

  • مهمان - نیوشا

    سلام دختری 16 ساله ام با یه پسر ب مدت 2ساله اشنا شدم چن بار هم همدیگرو دیدیم بم میگه ک خیلی دوسم داره 19 سالشه من بش گفتم اگ واقعا قصدت خیره ب خانوادت بگو گفتش ک سنم فعلا کمه..دوس ندارم با سن کمم شکست بخورم خانوادم خیلی ازم حساب میبرن درس خونم هستم..لطفا کمکم کنین من از کجا بفهمم ک واقعا دوسم داره باهاش رابطه داشته باشم یا ن؟ خودش ک خیلی ادعای دوس داشتن میکنه لطفا راهنماییم کنید

  • سلام
    همه پسرا به اسم ازدواج و دوست داشتن دختران رو فریب میدند.از تجربه این همه دختر فریب خورده چرا عبرت نمیگیرید؟
    حتما و حتما رابطه رو قطع کنید.

  • مهمان - نیلوفر

    ممنون از سایت عالیتون.خیلی چیزارو ادم میبینه و متوجه میشه که دنیا رو به نابودیه.
    هیچ وقت نمیشه گفت که فقط پسرا دخترارو گول میزنن.بلکه دخترای زیادی هم هستن که برای پول خیلی کارا میکنن.ادما تویه مقطع سنی که قرار میگیرند نیازشون به محبت و مورد توجه بودن زیاد میشه .و متاسفانه مادر پدر ها با بی توجهی به این حس های طبیعی و اینکه نمی تونن این محبتو به فرزنداشون بدن یه سری افراد به دنبال این عواطف و احساسات نا پایدار به دوستی با دختر و پسر روی میاورن.چیزی که فقط اولش شیرینه به تحش که میرسی احساساتت شکست می خوره.اگه تلاش کنی دیگه خطا نمی کنی اما یسری افراد توش غرق میشن.دیگه زندگی نمی کنن فقط ادامه میدن.دوستای خوب بیشترین نقش و دارن تو زندگی ادما.البته به منش و باتن ادمم ربط داره اما گرگ زیاده ادم اگه حواسشو جمع کنه اشتباه انتخاب نمیکنه.تجربه ای که گرون به دست بیاد هیچ ارزشی نداره.تمام عمرت باید تاوان یه لحظه بی عقلی تو پس بدی.همیشه از تجربه های دیگران استفاده کنید
    در پناه حق
    به همه ادما پیش نهاد میکنم که با مادراشون راحت باشن من خودم ارنباط خیلی خوبی با مادرم دارم و اگه این ارنباط نبود شاید منم گول میخوردم.یه نفر عاقل باید باشه تا کمکت کنه.:):D:o:p:);)

  • مهمان - شیوا

    هههههههههههههه:D:D:D:D

    • [u][u][u][/u][/u][/u]

  • مهمان - زهرا

    سلام من وقتی 5-8 ساله بودم برادرم منو به پشت بام منزل برد و ارتباط جنسی گرفت و شهوتش رو روی من پیاده کرد. من اون زمان خیلی بچه بودم از خوب و بد دنیا چیزی نمی فهمیدم و اگه می دونستم زندگی برام شیرین تر از اینی بود که الان بعد 22 سال هست. من نمی دونم بعضیا چرا انقد دنبال شهوت پرستی اند هم دختر هم پسر قبول دارم غریزه جنسی خیلی انسان رو اذیت می کنه و لحظه ای برای آدم آروم و قرار نمی ذاره منم این غریزه رو دارم این رو انکار نمی کنم ولو اینکه این اتفاق افتاده دلم نمی خواد کس دیگه ای این تجربه رو داشته باشه. وقتی خیلی بچه بودم تجربه کمر دردهای شدید زنانه رو کسب کردم. وقتی اهمیت مساله برام روشن شد و تاثیری که در اینده و ازدواج داره هویدا شد از زندگی چیزی جز نفرت و خستگی و درگیری و کلنجار رفتن های دائمی با خودم و زندگی و اطرافیان نصیبم نشد. وقتی به گذشته و معصومیت از دست رفتم فکر می کنم فقط حسرت می خورم، حسرت روزای شیرین قبل از این اتفاق رو و دلم برای اون دختربچه شیطون و بازیگوش تنگ شده و به اهمیت و بزرگی این گناه و توجهات دینمون در این زمینه پی می برم واقعا گناه بزرگیه و دردهای سختی پشت این قضیه نصیب افراد می شه خصوصا دخترخانمها. من با میل و خواست خودم به این مساله دچار نشدم ولی وقتی نگاه می کنم منی که بدون میل قبلی به اینجا کشیده شدم اگه با میل قبلی به اینجا کشیده می شدم عذابم صد چندان بود. خانما، آقایون خداگونه زندگی کنید شاید یه مقداری بابت محدودیت هاش سخت باشه ولی زندگی سالم و راحتیه اگه برید سراغ ارتباطات جنسی با جنس مخالف و غیر مخالف اونوقت خیلی چیزا رو از دست می دید و شاید دیگه بدستشون نیارید مثل آرامش. ممنون که وقت گذاشتید و خوندید. برای آرامش و آینده من هم دعا کنید.

  • مهمان - ناصر

    در پاسخ به: مهمان - زهرا

    اشکمو درآوردی.خیلی براتون نارحت شدم. خدا خودش کمکت کنه

  • مهمان - فاطمه

    توروخدا نظرمو بذارید من ی دختره 23 سالم . یه ... ترک به فریب قصد ازدواج داعونم کرد و بعد رفت .

  • مهمان - مهمان

    سلام .من چنین تجربه بد رو دارم الانم داغون داغونم دخترا اعتماد نکنین

  • مهمان - حسین

    در پاسخ به: مهمان - مهمان

    اون بالاسری هرچیکه بوده و نبوده رو با ی اراده محو میکنه،فقط اگه تو بخای،تو توبه کو اگه نبخشید من اولین کسی هستم ک میگم کافرم،ولی شرط داره ب شرطیکه توبت توبه باشه ینی اگ دوباره همچین اتفاقی بیفته ایا بازم...اگه ن پس بدون توبت پیش خدا قبول شده
    تو الان بیشتر در معرض خطری تازه معصوم تر از قبلی چون وقتی توبه کنی پاکی و تازه اون گناهاتم ب خوبی تبدیل میشه،فک نکن زندگی به پایان رسیده ن ببین تو میتونی با خوندن کتاب و کلاس رفتن علمتو بالا ببری و واسه خودت کسی بشی و موقع ازدواجم اگه کسی اومد یا خودت دوسش داشتی بگو من کی بودم و الان چیم...
    نزد خدا کسی بالاتره ک تقواش بیشتره ن اینکه دختر باشه یا زن
    خوب بفهم چی میگم شیطان بازم میاد سراغت...

  • مهمان - ناشناس

    سلام من از قسمت ارسال سوال سوالی رو براتون فرستادم اما تا الان از طرف شما جوابی در ایمیلم دریافت نکردم.لطفا اگه امکان داره براتون جواب سوالم رو بفرستید به ایمیلم.ممنون از سایت خوبتون

  • سلام
    چشم ان شالله امروز پاسخ میدم. متاسفانه فرصت نکردم و سوالات هم زیاد هست.

  • مهمان - ناشناس

    سلام ببخشید شما سرکتاب هم باز می کنید؟

  • سلام
    اگر منظورتون از سرکتاب فهمیدن آینده و سرنوشت هست نه خیر از این چیزا نه بلدم نه قبول دارم.
    خودتون رو درگیر این مسائل نکنید و طبق دستورات اسلام پیش برید.
    موفق باشید

  • مهمان - سارا نیکزاد

    بی خودی انقدر ادای عاشقا رو در نیارید ... چه آقا پسرا چه دختر خانما...اسم این حسی که با یک نگاه و لبخند ،بدون هیچگونه شناختی از طرفین رو ذهنتون حک میشه عشق نیست هوسه ... تازه بعد کلی نشست و برخاست متوجه می شید ...
    مرده شور این سریال های ایرانی رو ببرند که همه شده روابط دختر و پسر ، اینا هستند که جووونا رو از راه به در میکنند.

  • مهمان - بنده خدا

    در پاسخ به: مهمان - سارا نیکزاد

    واقعا موافقم.و اینا همش از جهل و عدم شناخت و کسب نکردن صفات پسندیده.به امید ظهور

  • مهمان - مهمان

    در پاسخ به: مهمان - سارا نیکزاد

    خانم سارا نیکزاد اولا که به سریال های ایرانی توهین نکنید خوبه بدونید این سریال هایی که موضوعات مثل خیانت روابط نامشروع روابط دختر و پسر و ... رو ترویج میکنن در جامعه سریال های ایرانی نیستن بلکه سریال های آشغالی وبیخود ماهواره هستن.

  • مهمان - علی

    با سلام
    ممنون که همچین وبی هست تا به اینچنین مشکلاتی بپردازه...
    خواستم به عنوان یه پسر یه چیزایی رو بگم هم به داداشام هم به خوهرام
    اشنایی با همسر از طریق سایت اینترنتی یعنی توهین ...چرا ؟ الان بهت میگم
    به نظر شما چرا یک جوون باید از طریق اینترنت با همسرش آشنا بشه؟
    چقدر مسله شناخت قبل از ازدواج مهمه ---آِیا شما تو اینترنت میتونی شنخات 100 پیدا کنی؟
    شاید بعضیها بگن خیلی از این طریق ازدواج کردن --- حتی شناخت تو واقعیت هم (در فضای بیرون اینترنت) کاستی داره.... درسته دوستان گلم هر کسی به هر حال یه نظری داره یه تجربه ای داره
    اتفاقا همه ی نظراتون هم واسه ما قابل احترامه
    اما..... یسری هستن که سواستفاده میکنن و یه سری هم هستن که قلب مهربونی دارن ...فرقی نداره میخواد دختر باشه یا پسر .... وقتی یه پسری یه دختریو کلک میزنه با احساسش و قلبش بازی میکنه یقینا بعضی از دخترا هم هستن که با قلب و احساس پسرا بازی میکنن
    گفتم در وهله اول ما انسان هستیم و احساس و شعور سرمون میشه...
    من نظرات دوستانو خوندم واقعا تاثیرگذار بود ... مشکا از ما نیست انسان به طبع اجتماعی هست دوست داره ارتباط داشته باشه دوت داره وقتی ناراحت هست یکی پیشش باشه و درداشو بهش بگه
    این چیزی نیست که بشه کتمانش کرد...
    نامردی اون موقع هست که از احساسات همچین فردی سواستفاده بشه نامردی محضه
    البته این منشا از جامعه هست ---اگر جامعه شرایط رو برای همه آسون کنه دو تا جوون که همدیگه رو دوس دارن و بهم عشق میوزند میتونن با هم پیوند ابدی ببندند...اما جامعه ما فعلنه اینطور نیست...دختر 15 ساله به خودش میباله که مثلن چندین دوست پسر داره و وقتی سرش به سنگ میخوره که دیگه کار از کار گذشته... مطمعن باش دنیا گرگ هست .... خیلی از مورد ها رو خودم دیدم ...اوایل پیام تو لاین وایبر و واتس وبقیه چیزا و بعدن دیدن همدیگه و بعدن .... خودتون میدونید دیگه آخرش چی میشه .... قدر خودتونو بدونید ...قدر پاکی خودتونو بدونید....قدر قلب مهربون خودتونو بدونید ... هیچ وقت اینقد تنها نشین که به هر کسی بگین عشقم ... واقعا اگه چشماتونو باز کنید میبینید که اونی که بهش میگین عشقم لیاقت شما رو هم نداره ... نه شوخی میکنم نه میخوام دلداری بدم نه چرب زبونی---واقعیته محضه...
    اسلام دین آسانی هست خدا همه رو معتدل در نظر گرفته .... جوان هستی شاد باش آهنگ گوش بده تفریح برو با دوستات یگرد با خانواده خودت مهربون باش و بهشون احترام بزار از چیزایی که ناراحتت میکنن فاصله بگیر تا میتونی بخند خودت رو در شرایطی بزار که همش لبخند رو لبات باشه نه اشک گوشه چشمات ... با خدا ارتباطت رو بیشتر کن ... همه اماما خوب هستن یه امام تو ایران داریم عاشقشیم از امام رضا کمک بخواین و زیارت کنین ... خودتو درگیر عشق و این بازیهای فانتزی نکن ...اگه پسری به جایی برس که خودت واسه خودت آقا شی شرایط ازدواجو داشته باشی ...وجودت بزار پاک باشه...اگه دختری عفت و حیا خودت رو داشته باش در حد معتدل .... هر چیزی شدنیه .. یاعلی

  • مهمان - فاطمه #

    در پاسخ به: مهمان - علی

    باسلام و خسته نباشید، واقعا پیامی که گذاشتید با مفهوم بود، من خیلی از این چیزا که شما فرمودیدا رعایت کردم الان دقیقا 31سالمه اکثر وقتم واسه درس بوده از این دوستیهام تا اونجا که میشده فاصله گرفتم، پدرم در قید حیات نیستند واسه همین ارتباط ما با فامیل کم، کسی هم دلسوز و معرف نداریم، از یه طرف میبینم این درسی که خوندم نشد تو محیط کار ازش استفاده کنم از طرف دیگه زندگی من اینطوری، خواه نا خواه آدم دچار ناامیدی میشه، بهترین روزهای عمرم میره دیگه بعد زندگی میخام چیکار. از لحاظ ظاهری چیزی از بقیه کم ندارم.

  • مهمان - یه دلسوز

    آهای فریب خورده ها خدا جای حق نشسته چوب خدا صدا نداره یه روز از یه جایی اون کسی که بهتون بدی کرده وفریبتون داده ضربه میخوره که حتی فکرش رو هم نمی کرده.خدا لعنت کنه آدم های فریب دهنده را.این جور افراد از نظر روانشناسی مشکل دارن و مریض هستن

  • مهمان - ناشناس

    سلام چند تا سوال داشتم ممنون میشم اگه جواب بدید.شما تبادل لینک انجام میدید؟نویسنده برای سایتتون قبول میکنید؟اگه قبول میکنید شرایطش چیه؟تبلیغات در سایت قرار میدید؟اگه قرار میدید شرایطش چیه؟و هزینه اش چقدره؟

  • سلام
    بله تبادل لینک هم داریم.
    نویسنده افتخاری بله چون متاسفانه پولی نداریم پرداخت کنیم.شرایط هم از طریق ایمیل خواستید عرض میکنم.
    تبلیغات هم بله و به نوع تبلیغ بستگی داره که بازم بای توضیح دهید.موفق باشید

  • مهمان - پرستو

    سلام دختری هستم 31ساله چندماه پیش با یک نفر در سایت همسریابی آشنا شدم، شروع کرد به حرف‌های عاشقانه زدن راستش منم بهش علاقمند شدم، سه بارم باهاش ملاقات داشتم ولی نمیزاشتم بهم دیت بزنه، وقتی مطمئن شد من چنین دختری نیستم، شروع کرد به بهونه آوردن.هفته پیش میگفت ببخش حلالم کن، خدا میدونه من چی کشیدم،و چقدرم خودما ملامت کردم،فقط دلخوشیم این که تسلیم خواسته هاش نشدم، تو را خدا تو این سایتا نرید اگرم رفتید هفته اول بگید از طریق خانواده آشنا بشیم،اکثرا واسه فریب دخترا میان.واسه منم دعا کنید همه چیزا فراموش کنم سخت خیلی سخت تو این سن فریب خوردن

  • مهمان - با تجربه

    یه مدت با یه دختری دوست بودم که بهم بدی کرد اون اولین عشقم بود خیلی سخته آدم اولین عشقش دختری باشه که دوستش نداشته باشه و خیانت کنه بهش من که هیچ وقت نمی بخشمش باید توی روز قیامت جواب منو بده.اون از علاقه و سادگی من سواستفاده کرده کلی براش شارژ فرستادم حرومش باشه از یه شهر دیگه هم اومد

  • مهمان - کمیل

    سلام. پسری هستم 25 ساله به اسم کمیل که الان حدود یک ساله که ازدواج کردم ساکن تهران هستم. میخواهم از قبل از ازدواجم بگویم . من تک فرزندم و پدر و مادرم همه زندگیشان را پای من گذاشته اند. وضع مالی متوسطی داریم ولی چون من پسری قد بلند و خوشتیپ و خوش چهره هستم و ورزشکار ( بدنساز ) از نوجوانی تا قبل از ازدواج از سوی 70 درصد دخترای فامیل . همسایه و... بهم از هر طریقی ابراز علاقه کردند. حتی میشد دوستم خواهرش رو بهم پیشنهاد میداد . خلاصه چون من از طرف خانواده و آشناها زیادی بهم محبت شده بود پیش خودم فکر میکردم میتونم بهترین ازدواج رو بکنم و یه دختر همه چیز تمام رو بگیرم!
    راستش رو بخواید شاید حداقل 20 تا دوست دختر داشتم و خداییش شاید قصدم ازدواج نبوده ولی اصلا به جنس مخالف دست نزدم و شاید کثیف ترین کارم زدن حرفهای زشت پشت گوشی بوده همین. حتی چند مورد زن شوهر دار بهم گیر دادن و واقعیتش کارم به همون حرفهای زشت پشت گوشی کشید ولی باز با اینکه درخواست میدادن برم خونشون ولی نرفتم چون بحث زنا همیشه یه خط قرمز واسم بود که هیچ وقت طرفش نرفتم. خدا رو شکر که نرفتم...
    اینا گفتم که بگم بعد خانوادم گفتن باید زن بگیری و رفتم خواستگاری و با یه دختر خانمی صحبت کردم ولی نمیدونم چرا زبونم نچرخید که بگم این دختر رو خوشم نمیاد خلاصه با اینکه از دختره خوشم نیومد ولی باهاش ازدواج کردم! منی که دخترای آشنا اکثرا آرزومو داشتن رفته بودم دختری رو که دوست نداشتم گرفته بودم! خلاصه روزهای اول زندگی مشترکم مثل کابوس بود چون عشقی تو زندگیم نبود و نگذاشتم دختره بفهمه و بخاطر رضای خدا ادامه دادم . الان بعد مدتی دارم حس خوبی بهش پیدا میکنم شاید اون عشق اول رو تجربه نکردم ولی الان از زندگی با این دختر راضی هستم. و میگم کار خدا بی حکمت نیست چون اولا بهم ثابت کرد هر چقدرم جذاب باشی زن گرفتنت دست خودت نیست و دست خداست . یعنی شاید میرفتم یه دختری رو بخاطر ظاهرش میگرفتم و خیانتکار از آب درمیومد ولی چون خودم به ناموس کسی دست نزدم خدا دختری پاک دامن رو نصیبم کرد

    خلاصه دوستان فاسد باشی فاسد گیرت میاد و سالم باشی سالم این از عدالت خداوند
    موفق باشید. یا حق

  • مهمان - مهمان

    در پاسخ به: مهمان - کمیل

    خی لی مطالب قشنگ ی بود

  • مهمان - نیما

    در پاسخ به: مهمان - کمیل

    خدا شفات بده .

  • ahmad

    در پاسخ به: مهمان - کمیل

    دعا کن همه جوونا مثه شما باشن.یکیشم خود من.

  • مهمان - مهمان

    متاسفانه با این شبکه های اجتماعی مثل لاین و وایبر و واتس اپ وضع دوستی ها خیلی بدتر شده و دوستی ها افزایش پیدا کرده به طوری که الان همه سرشون توی گوشیاشونه بد تر از اون خانم ها و آقایان متاهل به هم خیانت میکنن وضع چت روم ها و سایت های همسریابی هم اصلا خوب نیست همش هوس بازی و توشون پر آدم فاسد و کلاه برداره.به هر کسی هم بگی که پیگیری کنن این کار رو نمیکنه انگار گوش هیچ کسی بدهکار نیست به این حرف ها و واسشون اهمیت نداره

  • مهمان - یه بنده خدا

    سلام از این جا میخوام به هر کسی که این متن رو میخونه بگم که دوستی های دختر و پسر آخر و عاقبت نداره همش استرس ترس گناه نگرانی وابستگی و ... رو با خودش به همراه داره.دوستی بین دختر و پسر اصلا خوب نیست سمتش نرید که چوبش رو میخورید اگه خوب بود خدا توی قرآن این دوستی ها رو منع نمی کرد.خدا توی قرآن این دوستی ها رو منع کرده.کاش درس عبرت برامون بشه خصوصا برای دخترها.آقا پسرها و دخترخانم ها به هر کسی اعتماد نکنید و گول کسی رو نخورید قبل از انجام هر کاری به عاقبتش فکر کنید.لطفا تایید کنید نظر من رو تا همه استفاده کنن

  • مهمان - یه آدم

    سلام چقدر همه از پسرا بد گفتید من خودم پسرم همه پسرا که بد نیستن پسر خوب هم گیرمیاد چرا همه تقصیراتت رو انداختید گردن پسرا بعضی از دخترا از صد تا پسر بدترن خیلی از دختران که پسرا رو گول میزنن پس بیاییم زود قضاوت نکنیم و همه رو به یه چشم نبینیم

  • مهمان - نیوشا

    در پاسخ به: مهمان - یه آدم

    سلام .لطفا کمکم کنین 16 سالمه یه پسر 19 ساله رو 2ساله با هم رابظه داریم بم میگه واقعا دوسم داره و برام قسم میخوره گفتم اگ واقعا قصدت خیره ب بزرگترت بگو گفتش سنم فعلا کمه بزرگتر شیم بعد میگم..دوس ندارم گول بخورم لطفا کمکم کنین از کجا بفهمم واقعا دوسم داره یا نه؟

  • سلام
    راهی نیست الا اینکه واقعا اقدام به خواستگاری بکنه.
    ولی در کل ریسک نکنید و رابطه تون رو کنار بزارید.

  • مهمان - بهاره

    باسلام!ببخشيد ي سوال دارم!چقدر ميشه به سايتتون و محتواي اون اعتماد كرد/لطف كنيد جواب رو برام ايميل كنيد .با تشكر
    ================
    پاسخ:
    سلام
    چیز خاصی نیست که بحث اعتماد و عدم اعتماد باشه.

  • سلام . با عرض ادب و احترام حاج آقای عزیز

    من مطلبی رو میخواستم به شما عرض کنم / من پسری اهل عراق هستم که تازه به 15 سالگی (15 فروردین) وارد شدم > من علاقه شدیدی به فلسفه و فیلسوفان دارم و از نظر عقلی همه میگن که خیلی بیشتر از سن خودم میفهمم

    من از سن کوچیکی (حدود 10 یا 11 سالگی) با دختر دوست دانشگاهی مادرم (آشنای دور) که یک سال از من کوچکتر هست همبازی بودم . بعد از سن 13 و 14 سالگی ما خیلی کم همدیگر رو میبینیم(شاید هر چند ماه یکبار) / من از بچگی خیلی از بازی کردن با اون و حتی حرف زدن با اون لذت میبردم اما الآن به سنی رسیدیم که اصلا حرف زدن زیاد دوتا نامحرم هم حرامه .لطفا نگید که برای این رابطه ها سن کمی دارم/ سن من هم اونقدر کم نیست که خوب و بد و مصلحت خودمو نفهمم> من حتی برام خیلی از موقعیت ها پیش اومده که بتونم با دخترای دیگه رابطه داشته باشم اما از این کارها(دنبال ناموس مردم رفتن) امتناع کردم . مشکل من اینه که من خیلی وقتا به این دختر فکر میکنم و وقتی به اون فکر میکنم احساس گناه میکنم / زیرا حضرت محمد(علیه السلام و الصلاة) گفته که : عادلترین آدم آن است که هرچی برای خودش مکروه بدونه برای دیگران هم مکروه بدونه .... و حالا متاسفانه ایشون یه برادر دارن که 19 سال داره و من عذاب وجدان میگیرم (از فکر کردن به اون) چون اگر من هم خواهر داشتم هیچگاه قبول نمیکردم که کسی به اون نظر داشته باشه ..

    من منتظر این هستم که به سنی برسم که بتونم ازدواج کنم با اون > ولی میترسم کس دیگه ای با اون زودتر ازدواج کنه. به نظر من نامزد شدن فکر خوبیه اما من روم نمیشه به مادر و پدر خودم یا اون بگم
    .
    مطمئن هستم که این علاقه من از روی شهوت نیست و از روی دوست داشتن انتخاب اون به عنوان شریک زندگی هست چون من برام موقعیت هایی پیش اومده که بتونم با دختر غریبه ای زنا کنم
    .ببخشید سرتون رو درد آوردم/امید وارم جوابمو بدید
    .
    شما میفرمایید چکار کنم ؟ راه حلش چیه ؟
    ======================
    پاسخ:
    با سلام
    با توجه به سن کم دختر هنوز چند سالی به وقت ازدواجشون مونده و از طرفی ابراز نکردن علاقه و رابطه نداشتن مشکلی رو ایجاد نمی کند و عذاب وجدان شما هم درست نیست چون کاری نکردید و صرف محبت در دل بدون علنی کردن مشکلی نداره.
    بعد از چند سال که متوجه شدید میخوان شوهر بدند دختر رو می تونید موضوع رو با مادرتون در میان بزارید تا حداقل نامزد کنید یا به کسی ندند تا شرایط ازدواج فراهم شود.
    به مادرتون روتون نمیشه بگید به کسی بگید که باهش راحت هستید.
    یا علی

  • مهمان - شیرین

    سلام به کسای که این مطلبو میخونن من حدود 9 ماه با یکی دوست بودم 18 سالمه الان که فکرشو میکنم خیییییییلی ساده بودم طرفم با هزار تا وعده منو گول زد منم که ساده باور میکردم اردیبهشت با هم اشنا شدیم گفت ازت خوشم اومده و این چیزا هیچیم درمورد شغلش نگفت وگرنه حتی نگاهشم نمیکردم خلاصه ادامه دادیم تا 9 ماه بعده 9 ماه تویه دی ماه بود سرد شد کمتر پیام میداد اصلا نمیداد حالا من موندمو حرفای که بهم میگفت خیلی بهم دروغ میگفت تصمیم گرفتم ازهمه پسرا بدم بیاد من میبخشمش ایشالا که سره عقل بیادو از اون کارم که اینجا نمیتونم بگم دست بکشه از اونایم که این متنو میخونن میخام واسم دعا کنن ساده بودن خیلی بده روزای بدیو گذراندم

  • مهمان - mona

    در پاسخ به: مهمان - شیرین

    انشالله فراموش میکنی عزیزم خیلی ازدخترا همینو مشکل دارن مهم اینه از زندگیت گم شد بیرون

  • سلام حاج اقای عزیز ..
    چهره زیبا و دلنشینی دارید ..و تفکرات بالا و در عین جوانی کوله باری از تجربه ..
    وبسایتتون رو لینک کردم
    ======================
    پاسخ:
    با سلام
    واقعا؟
    لطف دارید و ممنون بابت لینک.

  • مهمان - eeee

    خطاب ب دختره فریب خورده شما هنوز هم متاسفانه داری خودت و فریب میدی چرا عذاب میکشی خودت و ببخش و ب عنوان ی تجربه ی اعتماد بی خود ک دیگه نباید تکرار بشه بهش نگاه کن ممکن بود اتفاق های بدتری برات بیفته برو پیشه ی روانپزشکه مذهبی کمکت میکنه بفهمی ک اون تنها پسری نیست ک میتونی دوسش داشته باشی یا تنها کسی ک بتونه خوشبختت کنه حتما خداوند کسی و افریده ک لیاقت مهربونی شما رو داشته باشع مهربانی و خوشبینی عیب نیست چون منم مثه شماهستم ولی ساده لوحی عیبه بزرگیه هر پسری قصده ازدواج داشته باشه و حقیقتن شما رو بخواد از اول محترمانه از طریق خانوادش اقدام میکنه مطمین باش طرفت ی سوئ استفاده گر بوده و توتنها طعمش نبودی گفتی براش میمردی مثه الان و میدونی برنمیگرده این یعنی دوس داری ک برگرده این اشتباهت خیلی بزگه نمیگم ازش متنفرباش اتفاقا میتونی برا هدایتش دعا کنی ولی از این فکرا نکن اون لیاقتت و نداره و ب سو استفاده معتاد شده ک احتمالا بده ازدواج هم ای کارو ادامه میده چرا هنوز بخاطرا کسی ناراحتی ک هیچی نشده حتی روت دست بلند کرده ازدواج با اون جز بدبختی وپرخاشگری برات چیزی نداشت حتی اگه برگشت هم باید مطمین باشی باز تو فکر سواستفادس و با اعتماد ب نفس دسته رد ب سینش بزنی میدونم خیلی سختی کشیدی حسابی ب حاله خودت گریه کن ولی بعدش گریه زاری و تموم کن و ب فکره پیشرفت و ی زندگیه درست باش اجازه نده دیکران تو دانشگاه ب چشمه سیبه گاز زده ای بهت نگاه کنن ک اون ها هم میتونن ی گازه دیگه بهش بزنن گذشته و همیشه میشه جبران کرد اما بدون هر رابطه پنهانی نتیجش همینه و دیگه این اشتباه و تکرار نکن تو جوونی و کلی زمان داری برا بدست اوردن ارامش و خوشبختی برا ارامشت دعا می کنم

  • مهمان - مینا

    چن وقت پیش وارد یه سایت همسر یابی شدم و بعد یه مدتی با یکی آشنا شدم که بعد چن روز متوجه شدم دزد و شیاده و احتمالا آدم رباست نمیدونین از اون روز تا به حالا آرامشمو از دست دادم ولی خیلی هم خدا رو شاکرم که به روم رحم کرد تورو خدا یکی جلو این سایتا رو بگیره هر چقدم که از بدیشون بگن بازم یه عده دختر ساده توش گول میخورن توش پر گرگ و شیاده. تو رو خدا اطلاع رسانی بشه

  • مهمان - دختر ساده فریب خورده

    دختری 26 ساله هستم
    خیلی وقته تصمیم گرفتم که سرگذشتی رو که خودم برای خودم رقم زدم رو بنویسم سرگذشتی که فقط پشیمونیش واسم مونده و اشکای شبونه و وقت و بی وقتم...
    سرگذشتمو اینجا مینویسم تا دخترایی مثه من فریب نخورن
    خطاهام رو میدونم چون این عشق فقط از طرف من بود و بس
    بار اول که دیدمش ازش خوشم اومد اونم منو نگاه کرد تقریبا روزای اول دانشگاه بود
    اون روزا تنها بودم چند ماه گذشت تا اینکه بهم اس داد و گفت عاشقمه و قصدش ازدواجه! قبول کردم به شرطی که دوست نباشیم چون رابطه دوستی با هیچ پسری نداشتم اونم قبول کرد ولی رابطه اس و زنگ رو داشتیم برای آشنایی بیشتر
    چندماه گذشت و باهاش به یه بهونه ای قهر کردم نمیدونم شاید میخواستم مطمئن بشم واقعا دوستم داره بعد یه ماه رفتم طرفش
    اونم قبولم کرد و دوباره روز از نو و روزی از نو
    براش تولد میگرفتم و کادو و شارژ و هیچی براش کم نذاشتم هیچی...
    بعد یه مدت ازم اجازه گرفت دستامو بگیره و منو ببوسه! برام خیلی سخت بود خیلی، منی که هیچ پسری باهاش حرف نزده بودم بخاطرش قبول کردم
    کم کم ازم میخواست باهاش برم خونه
    اوایل خیلی مقاومت میکردم ولی همش اذیتم میکرد قهر و ناز و بهونه میاورد تا آخر تسلیم میشدم
    هیچ وقت برام هیچی نخرید میدونستم براش مهم نیستم هیچ توجهی بهم نداشت ولی همش میگفتم نه اون دوستم داره ولی اینطور نبود
    تو مدت 2 سال شاید روی هم رفته 2-3 ماه باهم خوب بودیم و اون من بودم که رابطه رو نگه میداشتم با قربانی کردن خودم روحم، احساسم، وجودم
    اما نمی دید یا نمیخواست ببینه!
    پسره خوش تیپ و بامزه ای بود ولی همه میگفتن من ازش بهترم هم خوشگلترم هم مهربونتر
    برام اینا مهم نبود، بداخلاق بود و دو سه باری دستش روم بلند شد ولی خیلی پشیمون شد و معذرت خواهی کرد و منم بخشیدمش مثه همیشه مثه همه ی روزایی که بخاطرش خودمو نادیده گرفتم تا باشه تا بمونه
    هروقت ازش میخواستم تکلیفمو معلوم کنه بهونه میاورد یه بار ارشد یه بار خونوادش و...
    میگفت خونوادش از قضیه باخبرن!
    انگشت نمای دانشگاه شده بودم ولی بخاطرش حرف نمیزدم و میذاشتم غرورم بخاطره عشقش از بین بره
    اون برام مهم بود نه خودم
    خودمو فداش کردم همه جوره، کم کم نادیده گرفتناش بیشتر شد بیشتر از هر زمانی
    زودتر عصبانی میشد و منو دک میکرد راستش این اواخر دیگه نمیخواستم بمونه! همش دعا میکردم بره با اینکه براش میمردم مثه الان!
    6 ماه پیش گف دیگه باهم رابطه نداشته باشیم تا خودم دوباره بهت بگم
    3 ماه پیش بود که همو دیدیم البته به زور اومد گف مثه این مدت باهم رابطه نداشته باشیم تا خواستم بیام خونتون!
    ازش بی خبرم و دلیلشو میدونم اون هیچ وقت نه منو دید نه منو خواست
    بهونه اورد که ازت کینه دارم (الکی میگفت)و نمیتونم ببخشمت و دو هفته پیش کلا زد زیر همه چی...
    کاش آدما وقتی قرار نیس بموننن یکی رو نابود نکنن که هرروز مرگشو از خدا بخواد، مثه من مثه تموم این روزای پر از ندامتم!
    من تموم حرفا و دوس داشتنای دروغشو میبخشم ولی نمیتونم جسممو که بند بندشو لمس کرده رو ببخشم
    کاش لمسم نکرده بود...
    گوهرمو ارزون فروختم و این بیشتر از هرچیزی منو آزار میده
    میدونم هیچ وقت برنمیگرده ولی اینا رو نوشتم تا اگه یه دختری مثه من اینقد خوش بین و مهربون بود بدونه باخته!
    واسه آرامشم دعا کنین

  • مهمان - بانو

    در پاسخ به: مهمان - دختر ساده فریب خورده

    دقیقا حستو میفهمم
    منم علاقه مند به کسی شدم که مجازی هست و کیلومتر ها ازم دوره و علاقم یک طرفه است...
    قبلا خیلی خوب و آقا بود ولی حالا بحثو میکشونه به جاهای دیگه...
    با اینکه لمس نشدم و لمس نکردم اما حس یه آدم شکست خورده رو دارم

  • مهمان - ناصر

    در پاسخ به: مهمان - دختر ساده فریب خورده

    خانم محترم تا زنده ای وراه جبران هست از گناهت توبه کن.مطمین باش همون پسر در آینده یه دختری نصیبش میشه که قبلا یکی بند بند بدنش رو لمس کرده.به قوا دکتر فرهنگ:انسان با لنگه خودش ازدواج میکنه.خدا یه راه مستقیم برا ما درست کرده وفرموده از این راه وارد بشید تا شمارو به سعادت برسانم ولی افسوس که اکثر دختر وپسرا اون راهو بستن واز یه راه(شیطانی) دیگه وارد میشن.بیشتر اینجور رابطه ها به ازدواج ختم نمیشه اگرم بشه عاقبت خوشی نداره.هر کار حرامی که انسان مرتکب میشه خدا از حلالش قیچی میکنه واز اون ور هر کار حرامی که انسان قیچی میکنه وانجام نمیده خدا به حلالش اضافه میکنه.به قول آقای قرایتی: پسر سر چهار راه به یه دختری نگاه می کنه ومیگه عجب تیکیه ها، شش ماه ازدواجش عقب می افته.حضرت علی می فرمایند: گاه یک لقمه جلوی اشتها را می گیرد........خانم های محترم تورو خدا گول کلمه دوستت دارم پسرارو نخورید.هرکی به شما ابراز علاقه کرد بهش بگید که طبق اداب ورسوم وارد بشه نه با پنهان کاری.پاک بودن یه نعمتیه که خدا فقط یکبار به ادم میده.مجردها فعلا امانتن که این امانت باید پاک ودست نخورده به دست صاحبش(همسر اینده) برسه.

  • مهمان - مجنون

    در پاسخ به: مهمان - دختر ساده فریب خورده

    بخدا يه دختري تو سه ماه عاشقم كرده الان رفته دارم نابود ميشم

  • مهمان - مهمان

    در پاسخ به: مهمان - دختر ساده فریب خورده

    واقعا فقط دختر این وسط آسیب میبینه. آسیب روحی جسمی ذهنی... معمولا تا مدت ها حتی سالیان دراز طول میکشه که فقط یاد طرف کمرنگ بشه میدونین فقط یه ذره کمرنگ میشه. تمام توهینا و تحقیرا و زخمای روحی و دل شکستگیها.... خیلی عذاب آوره اونی که من تجربه کردم این بود که تاچندوقت گوهر عفتو از دست میدی یعنی خیلی راحت به گناه فکر میکنی، حیا و حجب مهمترین سرمایه ی یه دختره که خیلی کم میشه، من فقط تا چندوقت دعام این بود که دوباره اون حجب و حیارو بدست بیارم.

  • عاقبت همچین پسرهایی چی میشه

  • مهمان - پرشیا

    سلام و احترام خیلی ممنون از پاسختون
    حالا ک حرف از فتته اومد میشه در مورد فتنه 78 هم توضیحی بدید من فقط اسمش رو شنیدم و در اون نوقع هم فقط 3 سالم بود
    جریان این فتنه چه بود چه کسانی فتنه کردند تاثیرش چه بود و دیدگاه اصلاح طلبا راجع بهش چه بود و چه سرانجامی داشت عاملانش چه کسانی بودند و دیدگاه رهبری و .....
    کلا یک توضبحی در نورد لطفا بدید خیلی ممنون
    =====================
    پاسخ:
    سلام . خواهش میکنم.
    جواب کامل رو در این لینک دادم مشاهده کنید:
    http://www.t-pasokhgoo.ir/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85/%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D9%82%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C/2170-%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%87-78-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%9F.html

  • مهمان - پرشیا

    سلام حاج اقا
    در مورد زهرا بنی یعقوب قربانی مظلوم که بسیجی ها کشتنش میخواستم توضیح بدید آیا واقعا پس هی میگن مملکت آخوندی این طوره و انقدر بی عدالتی به نفع بسیجیا پس راسته ؟ چ کسی میتونه این همه ظلم در حق این مرحومه و خانواده اش رو توجیه کنه ؟
    چرا کسی این بسیجی های تندروی متحجر رو توبیخ و مجازات نکرد
    حاج اقا من خیلی ب این نظام اسلامی دلبندم و اون رو یک نعمت الهی میدونم و بزرگترین آرزوی من اینه که با یکی از مراجع یا علما زندگی کنم و تمام عمدم رو صرف خدمتش کنم ولی واقعا بعضی جاها کم میارم که خودم رو قانع کنم که آیت واقعا این نظام آخوندی این طور که میگن واقعا هست
    گاهی وقتا چیزایی که میگن درباره آخوندا و بسیجیا واقعا درست میتونه باشه و.......
    =======================
    پاسخ:
    با سلام
    دوست عزیز این قضیه ظاهرا هنوز کامل مشخص نشده اما احتمال اینکه خودش را اعدام کرده باشد زیاده چرا که او را نیمه شب با آقایی گرفتن و پدر و هم سپاهی و مومن بوده و بعید نیست چنین کاری کرده باشد.
    ممکن هم هست اینطور نباشد و عده ای خطا کرده باشند که باید محاکمه شوند اما این ربطی به نظام اسلامی نداره .قرار نیست در این نظام صد در صد خطایی از هیچ کس صورت نگیرد. در زمان رسول خدا بعضی افراد مسئول از این بدتر را مرتکب شدند که پیامبر برخورد کردند.
    در ضمن دشمن از این قضیه داره سوء استفاده میکنه . چرا این همه بسیجی ها رو کتک و حتی مثل شهید خلیلی کشتند یک خط هم مطلب ننوشتند؟
    چرا الان در قضه این همه کودک بی گناه کشته می شود اینها عین خیالشون نیست؟ چطور فقط دلشون برای یه عده ایرانی می سوزه؟
    بله خیلی خوبه قدر نظام رو می دونید اما حواستون باشه این دشمنان نظام اگر حکومت دست اونها بیفتده مثل فتنه 88 مذهبی ها رو زنده زنده آتیش میزنند.

  • مهمان - man

    در دوران دانشگاه هم اتااقی داشتم که خیلی به خودش می رسید و قیافه خوبی داشت و به قول یکی از طعمه ها ی مظلومیتی هم تو چهرش بود
    این شخص بعد از این که با ما خودمونی شد معلوم کرد که چکارس، به بهانه های مختلف مثل نظر سنجی ؛ تحقیق دانشگاه و هزار موضوع دیگه که عقل جن هم نمی رسید دخترا رو تو هر سنی "تاکید دارم هر سنی" با وعده ازدواج با بیشرمی اغفال میکرد و 99 درصدشونو "بدون پرده بکارت" به حال خودشون رها می کرد این موجود سالی20-30 بسته کاندوم مصرفش بود؛ هر کاندوم یک نفر ساده لوح.... البته تو شروع کارش بعدش دیگه ما از اتاق(خوابگاه) تردش کردیم
    به دختر خانوما میگم که هر پسری اومد سمتتون سریع گول حرف رو نخورید،من 23 سالمه ، تا حالا از سه چار تا دختر خانم تو دانشگاه و اینور اونور خوشم اومده ولی چون شرایط ندارم بهخودم اجازه نمی دم با احساسات یه دختر بازی کنم
    این نوشته داستان نیست بخدا عین واقعیته تو رو خدا مراقب باشین

  • مهمان - مهمان

    با سلام خدمت شما دوست گرامی.دوست عزیز من هم میخواستم که وبلاگی ایجاد کنم به همین منظور.ولی بلد نبودم.لذا ذوق زده شدم از اینکه شما چنین کاری کردید...اما...انتقادی سازنده دارم.از آن جایی که خواننده هایی که جذب این مطلب میشوند اکثرا جوان هستند-وبلاگ شما باید جذاب تر از این طراحی بشود یا اینکه تجربیات دوستان به صورت کامنت در زیر صحبتها نباشد.بلکه با فنت درشت به ایمیل شما بفرستند و شما مستقیما با فنت بزرگ در وبلاگ قرار دهید-طوری که گویی جزو وبلاگ است.موارد اضافی هم از وبلاگ حذف بفرمایید و بهتر است در عنوان صفحه بزرگ نوشته بشود (تجربیات خود را از دوستی با جنس مخالف بگویید و بخوانید)چرا که ما باید جوانها رو جذب کنیم.پس باید تبلیغات قوی باشه.
    ======================
    پاسخ:
    با سلام و تشکر از حضور شما و انتقادتون.
    بله موافقم با شما اما عملی شدن این پیشنهاد شما 1. نیاز به بودجه 2. نیاز به همراه و همیار دارد و بنده دست تنها نمیتونم کاری بکنم.

  • مهمان - منتقد

    سلام ناراحت نشید ولی آموزش و پرورش+دولتهای سره کار آمده اسام آمریکاییشون که گند زدن به اقتصاد و باور و...+والدینی که بچه ها رو دادن دست 2تا قبلی پدر مارو درآوردن.:(:(:(:(:(:(

  • مهمان - javad

    سلام
    19 سالمه حاجی من خودم مذهبی ام و با نامحرم ارتباط ندارم حتی توی شبکه های اجتماعی فعالیت های ضد اسرائیلی و حمایت از فلسطین و انقلاب ایران می کنم و حزب الله و حجاب و ...و 10 تا دختر هم اد کرده بودم که مسلمون بودن و باحجاب و .../ تا اینکه دیدم داره فکر های بدی میاد توی ذهنم هر 10 تا شونو ریمو کردم و توی پروفایلم نوشتم با دخترا دوست نمیشم. اینا به کنار...
    همه اینا رو گفتم که بگم این طرفی هستم.
    اما خیلی از این داستانای پایینی رو باورم نمیشه. فکر میکنم یک عده می شنین اینا رو مینویسن که مارو بترسونن. واقعا هم ترس داره اما این داستانها همشون انگار از پیش نوشته شده هست... بیخیال
    یک سوال حاجی من با نامحرم که حرف می زنم خجالت می کشم توی چشاش نگاه نکنم/ خودمم معذب میشم همش زمینو نگاه کنم / میدونید حس بدیه./ حالا طرف آرایش کرده باشه یا نباشه. من تا الان تحریک جنسی نشدم اما آدمم خوشم میاد میگم خوشگله یا مثلا معمولیه یا ... / این قضیه اعصابمو به هم ریخته. به خدا سخته یکی باهات حرف میزنه هوارو نگاه کنی یا به چشماش نگاه نکنی. طرف فکر میکنه حواست بهش نیست. خیلی ها اصلا تو باغ نیستن... اما چون دستور دین و شارع مقدس هست من مطیع هستم و عقیده دارم هرچی مرجع من میگه به نفع منه و باید انجام بدم. فقط میخوام بهم راهکار بدید که این احساس رو چیجوری از خودم دور کنم؟ کلا چیکار کنم؟ چیجوری به خودم بقبولونم؟ شنیدم نگاه دفعی باشه اشکال نداره درسته؟ مثلا هر دوثانیه نگاه کنی باز چشمتو برداری. راستی دقت کردم این آقای رعیس جمحور هم دقیقا توی چشمای زن های مجری نگاه میکنه دفعی هم نیست! چیجوریه قضیه؟ رعیس جمهور بشی میتونی نگاه کنی؟!تازه ایشون در کسوت روحانیت هم هست ...
    مرجع : آقا روحی فداه
    خداقوت یاعلی
    =====================
    پاسخ:
    سلام
    نه باورتون بشه. متاسفانه خیلی بدتر از این داستان ها رو هر روز به عنوان سوال میپرسند.اگر تو جامعه هستید شنیدن این داستانها باید براتون عادی شده باشه.
    نگاه کردن عادی به چهره زن ایرادی نداره و حرام نیست. اما اگر خانم آرایش کرده و با نگاه کردن ممکنه تحریک بشید نباید نگاه کرد. هیچ مشکلی هم پیش نمیاد و شما وقتی حرف میزنه بگید مثلا بله ، درسته، عجب و... تا بدونه دارید گوش میدید.

  • مهمان - جامانده(حميدرضا)

    سلام..ممنون از حضورتون و راهنمايي!!هر شبق تا به صبح خواب گذشته و اون آدم خائن رو مي بينم،،هر چند ازدواج كرده ولي هرشب به خوابم مياد و مي خواد درباره اشتباهاتش حرف بزنه و من بهش ميگم آهم پشت سرته......

  • مهمان - ساده لوح

    سلام
    ====
    پاسخ:
    سلام. همین؟؟؟

  • مهمان - صادق

    ٬٬سلام بچه هااین داستان مال یه جایی...است دخترا بخونیدش خیلی تاثیرداره٬٬
    نقل قول :دختری 19ساله هستم. پیش از آن که گرفتار دام شیطان شوم، خواندن سرگذشت دختران و پسران فریب خورده، بسیار مرا ناراحت می کرد و نسبت به آنها احساس ترحم می کردم؛ و آنها را افرادی لایق نصیحت می دانستم.
    در تمام دوران تحصیلم هیچ نقطه ضعیفی از نظر مسایل اخلاقی نداشتم. از داشتن دوست پسر و کارهایی از این گونه، اصلاً خوشم نمی آمد؛ و همیشه سعی می کردم دوستانم را که زمینه چنین انحرافاتی داشتند، راهنمایی نمایم. اما گرفتار بلایی شدم؛ و فهمیدم همه کسانی که دچار انحراف و اشتباه شده اند، ذاتاً بی بند و بار نبوده اند؛ بلکه اغلب آنها هم مثل من، بیش از حد به خودشان اطمینان داشته اند- و اتفاقاً از همین نقطه ضعف بزرگ، ضربه خورده اند.
    ماجرا از آن وقتی شروع شد که دیپلم گرفتم، و در کنکور دانشگاه قبول نشدم. تصمیم گرفتم شغلی پیدا کنم. خانواده ام با این امر موافقت کردند؛ تنها مادرم به خاطر دغدغه هایی که نسبت به محیط کار آینده من داشت، با اشتغال من موافق نبود و می گفت: «دخترم! کار را می خواهی چه کار؟ بنشین درس بخوان و سال دیگر در کنکور شرکت کن، الان وضع طوری نیست که یک دختر جوان بتواند در هر محیطی کار کند.» ولی من به خاطر اعتماد بیش از اندازه به خودم، تصمیم گرفتم حتماً شغلی پیدا کنم- تا به اصطلاح، متکی به خودم باشم و در آینده روی پای خودم بایستم. از آن زمان در جستجوی کار برآمدم؛ بالاخره روزی در صفحه آگهی روزنامه ای، چشمم به یک آگهی افتاد. تماس گرفتم؛ قرار شد برای مذاکره به محل شرکت بروم.
    برغم نصیحتهای مادرم که سعی می کرد مرا از این کار باز دارد، رفتم. چون حقوق خوبی می دادند، پیگیری کردم و پس از مدت کوتاهی مشغول کار شدم.
    چند روز بعد، اسامی دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شده بودم؛ قبولی دانشگاه فرصتی به مادرم داد تا بار دیگر خطراتی را که در محیط کار مردانه می تواند در کمین یک دختر جوان باشد، به من گوشزد نماید. ولی من استقلال و حضور در اجتماع را برای یک دختر، مساوی با داشتن شغل می دانستم؛ و از طرفی مطمئن بودم که قادر هستم روابط اجتماعی خود را با دیگران به گونه ای سالم، تنظیم کنم. به نصایح مادرم توجه نکردم و به محل کار خود رفتم- تا وارد دنیای جدیدی که به استقبالم آمده بود، شوم.
    پس از مشغول شدن به کار، سعی کردم مواظب برخوردها و رفتارهای دیگران نسبت به خودم باشم. در این میان، یکی از همکارانم که جوانی همسن و سال خودم بود و در شرکت او را «آقا فرشاد» صدا می زدند، هر از چند گاهی سعی می کرد به شکلی سر صحبت را با من باز کند. در ابتدا، به سردی با او برخورد می کردم؛ ولی بعدها که مقداری رویم باز شد، به سئوالات او کامل تر جواب می دادم. کار به جایی رسید که راجع به محل زندگی، موقعیت و وضعیت خانوادگی، اسم کوچک، تحصیلات و سایر اطلاعات شخصی ام پرسش کرد؛ و من هم ناخواسته جواب می دادم.
    کم کم احساس کردم فرشاد همه افکار مرا به خود مشغول کرده است. شبها به سخنانی که بین ما رد و بدل شده بود، می اندیشیدم و از این که در برخی صحبتها پا را از حد معمول فراتر گذاشته بودم، خود را سرزنش می کردم.
    در آن زمان، یکی از همکارانم که به او «زیباخانم» می گفتند، و دارای شوهر و فرزند بود، به شکلهای مختلف به من نزدیک شد وشروع به صحبت می کرد؛ و در بیشتر صحبتهایش، بدون این که دلیل خاصی عنوان کند، راجع به «فرشاد» حرف می زد- و از منش و اخلاق و صفات نیک او سخن می گفت.
    رفته رفته احساس کردم فرشاد در دلم جا باز کرده و هر چه می خواستم فکرم را متوجه او نکنم، نمی توانستم یا کمتر موفق می شدم. او هم هر چه پیش می رفت، خودش را بیشتر به من نزدیک می کرد. دیگر شوخی های لفظی بین ما امری طبیعی شده بود. روزی نبود که چیزی برای خوردن همراه خود به شرکت نیارود؛ و همیشه هم مرا دعوت می کرد تا با او همراه شوم. من هم که دیگر به دوستی با او بی میل نبودم، می پذیرفتم. ولی شبها که به محاسبه می نشستم، خود را ملامت می کردم؛ و می دانستم که رفتن به سمت او، خواست شیطان است- ولی دلم آلت دست شیطان گشته بود. و در این بین، زیباخانم هم مرتب با الفاظ شیطانی، آتش بیار معرکه عشق دروغین ما بود.
    یک روز، زیباخانم به من پیشنهاد کرد که برای خرید بیرون برویم؛ من هم به شرط پذیرفتن مادرم، قبول کردم. مادرم وقتی فهمید وی، شوهر و فرزندان دار است، جای نگرانی ندید و پذیرفت. فردای آن روز وقتی به شرکت رسیدم، مستقیم پیش زیباخانم رفتم و گفتم: امروز آماده ام تا با هم به بازار برویم. اما او با بهانه کردن گرفتاری زیادکاری، به من پیشنهاد کرد با فرشاد بیرون بروم- و گفت: این مساله را با فرشاد در میان گذاشتم، او هم پذیرفت! من اول جا خوردم و رنگ پرید؛ ولی زود به خودم مسلط شدم. زیباخانم هم شروع کرد به تعریف لذتهای تفریح و گردش با یک دوست پسر، آن قدر گفت تا بالاخره راضی شدم!
    ساعتی بعد، من و فرشاد در پشت میز رستورانی، گل می گفتیم و گل می شنیدیم. حالا دیگر من به تمام معنا دوست دختر یک پسر شده بودم-که به جز نام و نام خانوادگی، هیچ چیز از او نمی دانستم. غذایمان تمام شد. اما یک دفعه هوا بارانی شد و باران شروع به باریدن کرد. گویی تمام حوادث دست به دست هم داده بودند که من تا مرز سقوط پیش روم. فرشاد از فرصت استفاده کرده گفت: بهتر است در این هوای بارانی، به منزلشان که در همان نزدیکی بود، برویم؛ تا باران بند بیاید. ابتدا زیربار نرفتم؛ ولی طبق معمول، شیطان وسوسه ام کرد و با این توجیه که رفتن به خانه آنها از ماندن در زیر باران بهتر است، پذیرفتم.
    وقتی به خانه شان رسیدیم، متوجه شدم هیچ کس در منزل نیست. خیلی ترسیدم، به فرشاد گفتم: باید زودتر به خانه بروم، چون به مادرم گفتم زود بر می گردم. او وحشت زدگی مرا از چهره ام دریافته بود، مرا آرام نمود و قول داد به محض بند آمدن باران، خودش مرا تا نزدیکی منزلمان می رساند. بعد هم شروع به پذیرایی کرد.
    پس از چند دقیقه، به یکی از اتاقها رفت. من در این فاصله کوتاه، ناگهان به خود آمدم و خود را نهیب زدم؛ که تو در یک خانه خلوت، با یک جوان غریبه چه می کنی؟ در همین فکر بودم که یک دفعه دیدم مشتی مجله جلوی من روی زمین ریخته شد. از روی جلدشان حدس زد که محتوی چیست، عکس های مستهجن روی جلد، از عکسهای مبتذل تر درون آن خبر می داد. با حالتی نگران، سرم را بالا آوردم و به صورت فرشاد نگاه کردم. لبخندی- که شیطان در پس آن نهان شده بود- برگونه های فرشاد نقش بست. با همان حالت شیطنت آمیز گفت: تا تو نگاهی به اینها بیندازی، من هم قهوه درست می کنم.
    ترس و اضطراب همه وجودم را لبریز کرد، دیگر یک لحظه هم نمی توانستم آن محیط سنگین را تحمل کنم. با روی گشاده به پیشنهاد او پاسخ مثبت دادم؛ تا با خیال راحت به کارش بپردازد. به محض این که او به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند، فوری از خانه بیروم رفتم و خودم را به خیابان رساندم؛ و خوشحال بودم که از یک دام شیطانی گریخته ام.
    آن شب حالم بد شد. مادرم چون از قبل نگران من بود، سعی کرد بفهمد چه اتفاقی افتاده است. ولی چون تب داشتم، متقاعد شد که بیماری من منشا جسمی دارد و اتفاق خاصی روی نداده است. تا نیمه های شب، بیدار بودم و خوابم نمی برد و دایم در فکر آن اتفاق بودم. صبح، دیروقت از خواب بیدار شدم. دیگر دلم نمی خواست به آن شرکت لعنتی برگردم. بنابراین بیماریم را بهانه کردم و چند روز در خانه ماندم.
    پس از گذشت چند روز، برای تسویه حساب به شرکت رفتم؛ دلم می خواست چشمم به چشم آن زیبانام زشت باطن و آن جوان نامرد نیفتد راستش از دیدن آنها هراس داشتم. خوشبختانه وقتی وارد شرکت شدم، آنها نبودند. هنگام خروج، از نگهبان شرکت، سراغ آنها را گرفتم. گفت: پیش از ظهر، به فاصله چند دقیقه از همدیگر، از شرکت خارج شدند. با توجه به شنیده ها، حدس زدم چه برنامه ای باید باشد. پس به طرف همان رستوران لعنتی، به راه افتادم وقتی به آنجا رسیدم، از پشت باجه تلفنی که جلوی رستوران بود، تمام فضای رستوان را از زیر نگاهم گذراندم. پشت همان میز. فرشاد و زیباخانم روبروی هم نشسته بودند؛ صدای خنده شان به بیرون نمی رسید، ولی نیش هایشان تا بناگوش باز بود.
    در راه بازگشت به خانه با خود می اندیشیدم که چه شد در این ورطه هولناک انحراف افتادم؟ آیا بی توجهی به نصیتحتها و تذکرات بزرگترها و بخصوص والدین منشا این سقوط بود؟ آیا اطمینان و اعتماد بیش از حد به خودم بود؟ آیا عدم شناخت کافی از محیط های کاری بود؟ آیا ظاهربینی و اعتماد به ظاهر آراسته و موقر زشت سیرتان آلوده اجتماع بود؟
    همه این عوامل دست به دست هم دادند و مرا تا مروز سقوط بردند، ولی خداوند مرا حفظ کرد. پاسخ به این سئوال که به پاس کدام فضیلت، خداوند رحیم مرا از آستانه ورود به یک رسوایی بزرگ نجات داد، اندکی سخت بود با کمی تأمل دریافتم که چشمان همیشه نگران مادر و دعاهای یر او، باران رحمت خداوندی را بر من نازل کرد تا پیوسته شکرگزار نعمت بزرگی چون مادر و کانون پرمحبتی مانند محیط امن خانه و خانواده باشم.
    آری، دوستان من! شما که می خواهید عفیف و پاک زندگی کنید، هوشیار باشید. اهریمنان و شیطان صفتان آلوده، در این دنیای وانفسا، همه جا در کمین عفت و پاکدامنی شما نشسته اند، تا با اندک غفلتی هستی تان را تباه کنند، و برای همیشه لکه ننگی بر دامان شما بگذارند.

  • مهمان - م

    منم متاسفانه گول همین پسرای شهوت ران رو خوردم.
    یه آقایی که اسمش حامد بود چند باری محل کار من آمد.
    فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.
    من و حامد چند ماه به طور پنهاني و بدون اطلاع خانواده ام با هم رابطه داشتيم و هر موقع دلتنگ هم مي شديم در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم.
    او در اين مدت با وعده هاي پوشالي مرا خام کرد ولي پس از آن که اين رابطه مثلا عاطفي به سوءاستفاده هاي مکرر ختم شد خودش را کنار کشيد و گفت خانواده اش راضي به اين ازدواج نيستند.
    نمي دانستم چکار کنم و با نگراني عجيبي که داشتم به سراغ دوست حامد رفتم تا از او کمک بگيرم.
    من واقعيت را براي اين پسر جوان تعريف کردم و او که به ظاهر خودش را خيلي ناراحت نشان مي داد گوشي تلفن را برداشت و در تماس تلفني که با حامد داشت او را به باد فحش و ناسزا گرفت.
    احسان به من قول داد که کمکم کند اما چند روز بعد او تماس گرفت و در ديداري که با هم داشتيم ادعا کرد با حامد قطع رابطه کرده است.
    آن روز احسان گفت هميشه به دوستش حامد حسودي اش مي شده که چه دختري را براي ازدواج انتخاب کرده است و حالا که چنين خيانتي در حقم شده است حاضر است يک عمر در کنارم باشد و مرا به خوشبختي برساند.
    او با حرف هاي احساسي مرا تحت تاثير قرارداد و متاسفانه دوباره فريب خوردم و مرتکب خطاي ديگري شدم. من و احسان با هم قرار ازدواج گذاشتيم ولي او اصرار داشت چند ماه دندان روي جگر بگذارم و صبر کنم تا کمي به کار و کاسبي اش سر و سامان بدهد تا روزي که به خواستگاري ام خواهد آمد حرفي براي گفتن داشته باشد.
    متاسفانه اين رابطه نيز رنگ و بوي ديگري به خود گرفت و ...
    احسان هم به من خيانت کرد و حالا مي گويد بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم!!!
    حالا من موندم بی آبرویی و خجالت از پدر و مادر دلسوزم که چقدر برام زحمت کشیدند و غصه خوردند تا بزرگ شدم و خوشبختیم رو ببینند.

  • مهمان - یه بدبخت

    سلام
    من یکی از همین بدبخت هایی هستم که فکر عاشق شدن داشتم.
    دوست پسری داشتم به اسم نیما که خدا لعنتش کند.آشنايي من و نيما خيلي اتفاقي بود. او با حرف هايي که مي زد عقلم را ربود و با تمام وجود دلبسته اش شدم.
    پس از گذشت مدتي موضوع را به مادرم اطلاع دادم و از او راهنمايي خواستم. مادرم مي گفت چون پدرم مردي متعصب و سختگير است نبايد فعلا در اين باره به او چيزي بگوييم و پس از آن که پسر مورد علاقه ام به خواستگاري ام آمد، ما طوري مقدمه چيني مي کنيم که اين ازدواج سر بگيرد و من به خواسته دلم برسم.
    او که از ازدواج اجباري با پدرم دل خوشي نداشت معتقد بود به هر قيمتي که شده من بايد با پسر مورد علاقه ام ازدواج کنم تا در کنار مردي که دوستش دارم زندگي کنم و يک عمر حسرت نخورم.
    رابطه من و نيما با حمايت هاي مادرم ادامه يافت. البته نيما نمي دانست که مادرم از اين موضوع خبر دارد و ما هر موقع فرصتي به دست مي آورديم با هم قرار ملاقات مي گذاشتيم و به پارک مي رفتيم.
    متاسفانه نيما پس از جلب اعتمادم از من خواست سوار خودروي او بشوم تا درباره برگزاري مراسم خواستگاري و ازدواج مان تصميم بگيريم.
    هوا خيلي سرد بود و من خواسته اش را پذيرفتم. اما در حالي که با سرعت خيلي کم در خياباني خلوت حرکت مي کرديم ناگهان نيما توقف کرد و جوان ديگري هم سوار خودرو شد.
    من با ناراحتي از اين بابت گفتم چرا اين پسر را سوار ماشين کردي؟در اين لحظه نيما و پسر غريبه با برخوردي خشن تهديدم کردند که بهتر است براي حفظ جانم سکوت کنم.
    آن ها در حالي که سرم را بين دو صندلي گرفته بودند مرا به بيابان هاي اطراف شهر انتقال دادند و... نيما و دوست حيوان صفتش سپس با اين ادعا که از من فيلم برداري هم کرده اند و اگر يک کلمه حرف بزنم آبرو و حيثيتم را به باد خواهند داد! در نزديکي خانه رهايم کردند و متواري شدند.
    دخترای کم سن و سال تو رو خدا سادگی نکنید شما و بدانید این پسر ها فقط فکر شهوتند همین.

  • مهمان - دلسوز

    آقا پسر جوانی که برای هوسبازی با دختران ارتباط و دوستی برقرار میکنی
    و با هزارن وعده توخالی و پوچ دل دختر رو بدست میاوری
    و دختر( گرانبها ترین امانت پدر) رو به مرز فساد و نابودی کامل زندگی میکشانی
    آیا میدانی طبق احادیث و تجربه های عملی و شواهد تاریخی و داستان های واقعی که از دیگران شنیده ایم
    یکی هم پیدا میشود و این بلا ها رو سر خواهر ، مادر ، همسر و دختر خودت میاورد؟
    ساده تر و عامیانه تر بخوام بگم میشه جمله زیر
    معادله همیشه زنده تاریخ:
    خیانت وتجاوز به ناموس دیگران= خیانت وتجاوز به ناموس خودت
    امام صادق علیه السلام:
    خداوند به حضرت موسی (ع) وحی کرد که به مردم بگو:
    با زنان مردم زنا نکنید که با زنان شما زنا خواهند کرد، چرا که همان گونه با دیگران رفتار کنید که میخواهید با شما رفتار شود
    و خداوند بزرگ و مهربان در
    قرآن کریم سوره ی مبارکه نور می فرماید:
    مرد زناکار جز با زن زناکار و مشرک نکاح نمی کند، و زن زانیه را هم مردانی زائی و مشرک به نکاه نخواهند گرفت. و این کار بر مردان مومن حرام است.
    قانون سوم نیوتن:
    هر عملی عکس العملی دارد.

  • مهمان - رهگذر

    با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آنها را با وعده های دروغین خام کرده بودم.من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می گفتم مرا به حال خود بگذارید تا روزهای خوش جوانی ام را سپری کنم و …! اماراست می گویند که دست روی دست بسیار است چون با موضوعی روبه رو شدم که فهمیدم پاکی و عفت بهترین و گران بهاترین گوهر وجود آدمی است.
    سرتان را به درد نیاورم من و ۲تن از دوستانم با پول تو جیبی که در اختیار داشتیم هر روز در خیابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده ای راه می افتادیم که درصدد بودند جیب هایمان را خالی کنند.
    حدود ۲هفته قبل، یکی از دوستانم با آب و تاب برایم تعریف کرد که با دختری باکلاس آشنا شده است و ارتباط زیادی باهم دارند. دوستم با این حرف ها مرا نیز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم سوءاستفاده کنم.او یک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نیز در ویلای پدرش مخفی کرد طبق نقشه ای که در سر داشتیم قرار بود وقتی آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نیز …!
    پسر جوان نفس عمیقی کشید و با حالتی تاسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بودیم که دوستم گوشی تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فیلمبرداری کرده است. در این لحظه با لبخندی گوشی را از دست او قاپیدم تا آن تصویر کثیف را ببینم اما وقتی دقیق نگاه کردم متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است که …! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چیزی بگویم با دوستم درگیر شدم.
    من او را حسابی کتک زدم. دوستم نیز مقاومت می کرد و با میله ای که در دست داشت آن چنان ضربه ای به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدی شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتی ندارد.
    حالا می فهمم دخترانی که طعمه هوس های شیطانی من شده اند خانواده دارند و بی احترامی به ناموس مردم یعنی زیرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش می کنم غیرت داشته باشند و ایام جوانی خود را با گناه و معصیت آلوده و سیاه نکنند.

  • مهمان - ادب شده ی روزگار

    خدا رحمت کنه پروین اعتصامیو ! این شعرش همیشه با من بود
    "فرشته زان سبب ز کید دیو بی خبر است که اقتضای روح پاک ، پاک انگاریست"
    ولی تو این اوضاع، این طرز تفکر دیگه به کار نمیاد.به قول اوستامون تو این زمونه
    باید شامـّه ت تیز باشه،حالا بخونید من از کجا خوردم : توی دفتر تنها بودم که
    یه پیرمردحدودا شصت و پنج ساله ی باسواد،خارج رفته ای به بهانه ی بیمه ش اومد
    نشست وشروع کرد به حرف زدن.
    اولش یک ساعت تمام درباره مضرات چادر سر کردن برام سخنرانی
    کرد،که میمونی تو خونه و کسی باهات ازدواج نمیکنه و از این حرفا..چون دیدم زیاد
    حرف میزنه و از اون طرف جای پدرمه تحملش کردم تا حرفاش تموم بشه.یا شاید
    خودش خسته بشه وبره.اونقد حرف زد که گلوش خشک شد ورفت.یه هفته بعدش
    دوباره پیداش شد.این بار بحث رو گسترده تر کرد.از رفتنش به خارج گفت واینکه خیلی
    پولداره و سفرای زیارتیش کامله وکلی تعریف از خودش.منم یه چشمم به ساعت بود
    یه گوشم به این که خدااا این حرفاش کی میخواد تموم بشه.این وسطا به مشتریایی
    که میومدن یا زنگ میزدن میگفتم که تا ده دقیقه دیگه حتما باید برم بانک.با زبان
    بی زبانی میگفتم که پدر جان مزاحم کارمی،پاشوبرو.ولی پدرجان حرفاش تمومی
    نداشت.بعد شروع کرد به تعریف کردن از خارج و هرزه گیهای دوستای خارج رفته ش
    منم نشستم به این امید که لا به لای حرفاش که مکث میکرد.نهی از منکرش کنم
    تازه دستم اومد این پیر مرد مظلوم نما از گفتن حرفاش منظور داشته..وای خدا..
    دنیا رو سرم خراب شدهمونجا بود که گوشیم زنگ زد.خاموشش که کردم دیدم پیره مرده
    دندوناش بیرونه ونگاهش تو صورتم.با خنده پرسید کیه ؟فکر کرد دوست پسر دارم
    جواب دادم یادآوره داره میگه وقت بانکه.پاشد که بره..د م دمای رفتن یه تهمت هم
    به پیغمبر خدا بست ورفت.وای ..وای..وای..اونهمه حرفا یه طرف،این گناه یه طرف.
    گفتم روزه ت باطل شد به پیغمبر معصوم تهمت گناه زدی.اونم گناه کبیره
    منکه مخالفت کردم ، این رو حرفش پافشاری کرد.وای خدا پیرمرده خوده شیطون
    بود.منه ساده ی دل پاک هم نشستم به امید اینکه امر به معروفش کنم
    به حرفاش گوش دادم. ماه رمضونم خراب شد.بعده رفتنش عذاب وجدان گرفتم
    که حالا سهم گناه من تو ادامه ی هرزه گوییهای اون پیرمرد چقد بوده؟
    دو هفته ی بعد دوباره پیداش شد به محض دیدنش بلندشدم برم.
    گفت اومده بودم بنگاه گفتم یه سر بزنم. وای خدا اگه اینجا مال خودم
    بود دفترو رو سرش خراب میکردم .باعصبانیت گفتم : من دارم میرم.
    اونم گذاشت رفت.بعدنم که موقع بیمه ش شد
    وقتی اومدجواب سلامشو ندادم،حتی سمتش هم نگا نکردمو از دفتر زدم بیرون.
    چون قبلا خانم (س) رو در جریان گذاشته
    بودم به محض اومدن پیره مرده گفت تو پاشو برو بانک.بعدم خودش
    بیمه شو نوشت.درسته که پیره مرده کم کم حساب دستش اومد.
    ولی می تونست به اینجا نرسه.به هر حال منم اینطوری کتک سادگیمو خوردم.

  • مهمان - دختری عبرت گرفته

    سلام اميدوارم از اين موضوع درس عبرت بگيريد.
    از نظر من آدمايي كه سمت اين رابطه ها ميرن دو دسته هستن دسته ي اول آدمايي كه كمبود محبت دارن دسته ي دوم آدمايي كه رابطشون با خدا خيلي كم رنگه.من رابطم با از وقتي كم رنگ شد كه احساس كمبود محبت رو در خودم احساس كردم.خيلي سخت بود واسم از طرفي خونوادم محبتي نداشتن بهم از طرفي هم دوستام تاثير گذاشتن.اون شخصي كه من باهاش رابطمو شروع كردم از نطر من خيلي خوب بود واقعا منو درك ميكرد از همه لحاظ همين باعث شد بهش وابسته بشم.خيلي دوسش داشتم .يك سال رابطه داشتيم بدون اينكه كسي بفهمه رابطه ي ما واسه ي نياز هاي جنسي نبود ما يه مشكل مشترك داشتيم اونم از لحاظ عاطفي بود
    اما من بيشتر از اون كمبود داشتم
    واقعا زندگيم واسم تلخ بود تواين يك سال 3 بار همديگرو ديديم اما جاي حساسش اينجاست كه:
    اومد در مدرسه منم سوار ماشين شدم يك دقيقه گذشت كه داداشمو ديدم اونم منو ديد واي دنيا رو سرم خراب شد اما علي اصلا ترسي نداشت بعدشم دعوا وكتك.ديگه سراغشو نگرفتم وبي خيال گوشي شدم.الان دوسال از اون اتفاق گذشته من زندگي آروم دارم الان ديگه مشكل عاطفي ندارم اون اتفاق باعث شدخونوادم منو بفهمن ومنو دركم كنن.هنوزم كه هنوز علي سراغمو از خالم ميگيره اما من بي تفاوت شدم نسبت به اون واين رابطه ها .چون رابطموبا خدا بررنگ كردم اونقدر احساس نزديكي با خدا رو دارم كه اگه دوباره مشكل عاطفي داشته باشم ميرم سمت خدا نه سمت اين رابطه ها.
    ازتون خواهش ميكنم دور اين رابطه ها رو خط بكشيد اگرم خواهر يا برادري داريد محبت رو فراموش نكنيد.ممنون از سايت خوبتون.با تشكر

  • یه سرنوشت تلخ دیگه هم بود که گفتنش خالی از لطف نیست.
    یک روز با دوستان قرار گزاشتیم بریم مزار شهدا، در راه برگشت تو ایستگاه شهر ری یک خانوم با حالت اضطرار کنار مانشست و اونقدر حالشون بد بود که نتونستن چیزی نگن، خیلی زودتر از چیزی که فکرشو کنین باب صحبت باز شد، ایشون اتفاقی که براشون افتاده بود رو تعریف کردن تا به لحاظ روحی یکم تخلیه بشن و هم اینکه طلب دعا داشتن از دوستان، من اتفاق زندگیشون رو به زبان خودشون شرح می دم که حواسمون رو بیشتر جمع کنیم:
    خواهرکوچکم تازه ازدواج کرده بود، همسرشون شمالی بودن، دعوتمون کردن که بریم شمال منزل اقوامشون، با شوهرم و سه تا بچه هام و خواهرمو شوهرشون راهی شدیم، رفتیم خونه خاله شوهر خواهرم ، خالشون پسر مجردی داشتن که نگاهشون چندان عادی به نظر نمی رسید، خیلی زود تعارفات معمول رو کنار گذاشتیم و به اصطلاح چای نخورده پسرخاله شدیم، رابطه یکم فراتر رفت و خلاصه بعد از اتمام دوره سفر برگشتیم تهران، وقتی که برگشتیم بعد از یه مدت یک شخصی با من تماس می گرفت و پیامکای عاشقانه می داد، فهمیدم پسرخاله شوهرخواهرمه، تو باب اس ام اس بازی جوابه پیاماشو می دادم ، بعد از یه مدت کارمون شد تلفنی صحبت کردن، به من ابراز علاقه کرد و گفت من کاری باهات ندارم فقط می خوام روزی یه بار صداتو بشنوم، اولش ترسیده بودم، تهدیدم کرده بود اگه جوابه تلفناشو ندم به شوهرم پیامامو نشون میده، از ترس باهاش صحبت می کردم ، تا اینکه بعده یه مدت که بهم محبت می کرد فهمیدم عاشقش شدم!!!!! گفته طلاقمو بگیرم تا باهم ازدواج کنیم!!!!!
    وای خدای من !!، چه واقعه تلخی!!!! سرنوشت سه تا بچه ی این خانوم چی میشه؟!!!، شوهره بیچارش که با هزار امید میرفته سره کار که مایحتاجه زنو بچشو تامین کنه چی میشه؟!!!چه سرنوشتی در انتظار یه همچین خانواده ایه؟!!!!!
    همه اینا از کجا شروع شد؟!!
    از یک عدم رعایت حیا و عفت!، از یک دریدگی پرده عفاف!، چه اتفاقی در این قضایاست که مادر از فرزندش می گذره به خاطر یک هوس!، دختر از باکرگی و تمام پاکی خودش می گذره!!! به راستی چه حادثه ای رخ می دهد؟!!!
    خیلی وحشتناکه، حتی زن شوهر دار هم می تونه عاشق نفره دیگه ای بشه و خیانت کنه و چه بسا این عشق جبران ناپذیر تر است! فقط با حفظ ایمان وحیا و عفت و توسل به ائمه میشه از گزند همچین مسائلی حفظ موند و کانون خانوادمون رو حفظ کرد.
    من واقعا از چنین سرنوشتی می ترسم و نگرانم ، از خدا می خوام که کمکم کنن تا دچار نشم، این رو هم برای خودم می خوام هم همه دختران و بانوان مسلمونه سرزمینم.
    مارو از دعای خیرتون بی نصیب نگزارید لطفا!
    یا علی

  • سلامی دوباره
    این پست خیلی مفیده و جای تشکر داره بابت قرار دادنش، واقعا این مسئله خیلی مهمه و چیزی نیست که منم برداره!، یعنی همه دخترانی که در سنین حساس نوجوانی و اوایل جوانی هستن به علت موقعیت حساس و شرایط حساس سنشون و خواسته های عاطفی این دوران، امکان دچار شدن به همچین مسئله ای رو دارن.
    تو ساختمونی که برادرم و خانوادشون زندگی می کردن،دختر خانومی بودن که به لحاظ زیبایی و کمالات چیزی کم نداشتن، بنده با ایشون هم کلاس هم بودم، دختری که واقعا خانوم بودن، اما به علت دوستی با یک دختر که خانواده اصیلی نداشتن و افغانی بودن به سیگار و دوستی های نادرست با جنس مخالف رو آوردن ، و بعد از قضیه عشق و عاشقی و مخالفت خانواده ،متاسفانه این خانوم مدت طولانی از خونه فرار می کردن و بعد از طی دوران طولانی به منزل برمی گشتن و باکرگیشون رو از دست داده بودن برای جای خواب!!!به همین جا ختم نشد، و تو این مدت ایشون به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده بودند و به نقل از خانم برادرم صورت و بدنشون کرم زده بود و سوراخ شده بود،، این فرجام تلخ یک دوستی نا به جاست.
    در این جا چند توصیه به دوستان عزیز می کنم: 1. این مسئله خیلی حساس و مهمه، ما نباید خودمون رو مبرا بدونیم، باید حواسمون جمع باشه ، حتی به نگاهمون هم دقت کنیم چراکه نگاه حرام تیری از تیرهای شیطانه به قلب انسان(به نقل از معصوم)
    2. تا جایی که می تونیم خودمون رو از در معرض نامحرم قرارگرفتن دور کنیم، حتی دریغ از یک سلام، چون ضرورتی نداره!
    3. در ارتباط با نامحرم اصل ضرورت رو در نظر بگیریم، اینا رو گفتم چون یک خانوم خیلی زودتر از چیزی که فکر می کنه درگیر یک عاطفه میشه و خدایی که مارو آفریده به ساختارمون آشناست و احکام مربوط به بانوان رو با علم به این مسئله صادر کردند.درگیر عاطفه شدن و علاقه به جنس مخالف خطراتی اینچنینی رو به همراه داره!
    4. در انتخاب دوست باید نهایت دقت رو بکنیم، هر خانومی تو این سنین(دوران مدرسه و دانشگاه) بیش از یک سوم اوقاتش رو با دوستانش می گذرونه، پس به توصیه های اهل بیت در انتخاب دوست دقت کنیم.
    5. گاهی حتی شنیده شده و یا دیده شده دختری به خاطره احساس حقارت یا به خاطر پذیرفته شدن در جمعی به همچین مسائلی رو میاره، پیشنهاد من به دوستانی که این مشکل رو دارن اینه که کتاب های روانشناسی راهکارهای افزایش اعتماد به نفس رو مطالعه کنن و خودشون رو کمتر از بقیه نبینن که مجبور شن برای مقبولیت به همچین راهکارهایی رو بیارن.
    6. نقاط قوت خودشون رو پیدا کنن و روی اونا مانور بدن.
    7. و نهایتا بهترین راهکارو که در این بند ذکر می کنم به کار ببرن، همیشه با خودشون مرور کنن که بهترین مونس و همدم خداست!، خدایی که در خانه قبر ، در تنهایی قبر با مهر و محبت همدممان می شود را از همین حالا به عنوان مونس و همدم خود برگزینیم، تنها دوستی ای که در آن سود است به صورت مطلق و زیانی در آن نیست، حتی به قدر یک اپسیلون!!! خدا را دریابیم با دوستی او همه چیز را خواهیم داشت حتی دوست خوب زمینی!
    با بی توجهی به خدا این مسئله برای همه ما ممکنه اتفاق بیوفته پس بیایید در حق هم دعا کنیم و کارهای خوبمون رو به خدا هدیه بدیم و عهد ببندیم و در لحظه ی تزلزل ، ایمانمون رو برامون حفظ کنه، انشاءالله...
    ببخشید که طولانی شد.
    یا علی

    ============================
    پاسخ طلبه پاسخگو:
    با سلام
    بسیار عالی بود.

  • مهمان - جامانده

    بنظر من مشکل هم از پسر هم از دختر....من بخاطر دختر و عشقم قرص خوردم و خودکشی های زیادی کردم اما نشد که نشد و اون دختر خائن و نامرد دراومد...امیدوارم الآن آهم تو زندگیش بگسیره و کارایی که با من کرد شوهرش بسرش بیاره و آهم تا آخر عمر پشت سرش باشه و بدبخت و بیچاره بشه.....

  • با سلام خدمت مدیر سایت....درصورت امکان با من در ارتباط باشید....حرفهای زیادی دارم....دل نوشته های زیادی که از شما هم عاجزانه درخواست کمک دارم....توروخدا جوابمو بدید....

    ======================
    پاسخ طلبه پاسخگو:
    سلام و عرض ادب
    چشم در خدمتم بفرمایید.

  • سلام...ممنون از سایت خوبتون....البته ناگفته نماند که در اکثریت این ارتباطها که پسر قصد ازدواج دارن دخترها هستن که میرن و خیانت میکنن....بیا خود من چند نمونش رو بهت بگم که دختر خائن نه پسر.....

  • مهمان - kave

    همش هم ایراد از پسرا نیست آقای پاسخگو....این دخترایی که با این وضع میان بیرون نمیشه نگاشون نکرد...!!!!!!!

    ====================
    پاسخ طلبه پاسخگو:
    میشه دوست عزیز ولی کمی سخته.
    کمی اراده و همت میخواد که با نزدیکی به خدا حاصل میشه.

  • مهمان - (zahra)

    همه ی این حرفها قبول. اما اکثر موقع ها دخترخانمها توسط کسانی اغفال میشن که ظاهرشون نشوندهنده ی هوسرانی بالای اینجور مردها نیست. واقعا براشون متاسفم.

    پاسخ طلبه پاسخگو:
    بله درسته چون در ابتدا خودشون رو شخص مودب و موجه نشون میدند و به مرور...
    نقطه ضعف خانمها فقط محبته و مردها هم خوب این رو میدونند و...

  • مهمان - .

    سر بزن شیخ

    پاسخ طلبه پاسخگو:
    سلام.چشم

  • مهمان - (مرتضی)

    شیخ خدا خیرت بده
    احسنتم...
    به ما هم سر نزن شیخ..
    التماس دعا

    پاسخ طلبه پاسخگو:
    سلام
    خواهش میکنم.چشم خدمت میرسم.

  • مهمان - (ی دختر گول خورده...)

    من از سال اول دبیرستان با یکی از افراد به ظاهر مذهبی آشنا شدم.با هم در اینترنت صحبت میکردم تا اینکه شماره هامونو به هم دادیم...هرچه میخواستم او را ببینم از ترس آبرویش تا مبادا کسی او را با دختری ببینید بهانه می آورد و فقط تلفنی با من صحبت میکرد..بعد از مدتی که گذشت از من خواست تا برایش در مقابل وب کم در یاهو مسنجر بدنم را عرضه کنم و کارهایی که میخواست را برایش انجام دهم...نمیدانم چه فکری کردم ان زمان که مو به مو کارهایش را انجام دادم... در مقابل وب کم ساعت ها لخت برایش تنم را نشان میدادم....تا اینکه یک بار که خیلی افتضاح برایش این کار را کردم بعد از اینکه کارمان تمام شد از فردای ان روز هرچه با او تماس گرفتم گوشی اش خاموش بود....و او فقط من را برای سکس می خواست...متاسفانه عکس خودم و خانواده ام هم دست اون شخصه...
    و الان از ارتباطش در نت فهمیدم دختران دیگری را هم طعمه قرار داده.....

    خدا من را می بخشد حاج آقا؟؟؟؟توبه کردم و از کارم خیلییییییییییییییییییییییی پشیمان هستم...

    پاسخ طلبه پاسخگو:
    سلام و عرض ادب
    ببینید این شخص مسلما مذهبی نبوده و اینطور وانمود میکرده تا شما رو اغفال کند و الا کسی که معتقد به شرع باشد از یک نامحرم چنین درخواست هایی نمیکند.
    و غالبا همانطور که گفتیم فقط جهت هوس رانی این ارتباط برقرار می شود.
    در این قضیه با اینکه مقصر بودید اما خدای متعال حتما خواهد بخشید بشرط اینکه از کار خود واقعا پشیمان شوید و دیگر با هیچ نامحرمی چه در دنیای مجازی چه حقیقی ارتباطی برقرار نکنید.
    ان شالله دختران درس عبرتی بگیرند تا هر روز شاهد چنین چیزهایی نباشیم.

  • مهمان - (یکی از همین دختران ساده)

    با سلام
    من دختري به ظاهر سر به زير و آرامي هستم. از سال 79 وارد اينترنت شدم. به منظور عدم سوء استفاده آقايان از من به عنوان دختر, حتي ايميل و اسم هاي خود را به عنوان پسر انتخاب مي کردم. پس از مدتي اگر مي ديدم طرف اهل اذيت کردن و سوء استفاده نيست, بهش مي گفتم که من دختر هستم. اوايل دوستان خوبي پيدا کردم که بهترين آنها يک آقاي آلماني بود که با وي نامه هاي طولاني مي نوشتم. ما درباره اسلام, حجاب, اسرائيل, جنگ ايران و عراق, فرهنگ ايراني و بسياري از موارد ديگر با هم مکاتبه مي کرديم و او بهترين دوستي بود که هيچگاه فراموشش نمي‏ کنم. حتي به منظور اينکه ازم سوء استفاده نشود, سعي مي کردم با مردهاي متأهل صحبت کنم که به قولي چشم و گوششان سير بود.
    در نهايت از يک پسر پاکستاني خوشم آمد و به قولي در دامش گرفتار شدم. شرطم اين بود که وي بايد شيعه شود و براي ادامه زندگي به ايران بيايد, وي در ابتدا به ظاهر قبول کرد ولي پس از مدتي به قول خودش فکرهايش را که کرد, ديد اين مسئله امکان پذير نيست. اين مسأله در آن زمان بهم يه مقدار ضربه زد ولي به هر حال گذشت.
    هر چي بيشتر مي گذشت مي ديدم که فساد اينترنتي بيشتر مي شود, از اين رو سعي مي کردم زياد وارد اينترنت نشوم. تا اينکه يه روز با يکي آشنا شدم که ادعا مي کرد از پدر ايراني و مادر انگليسي است و در حال حاضر در ديبرگ انگليس زندگي مي کند. واسم خيلي جالب بود با فرهنگ اين پسر دورگه بيشتر آشنا شوم. اينکه فرهنگ پدر بر روي وي اثر گذاشته يا تربيت مادر. براي همين دوستيم را با وي ادامه دادم.
    دفعه اول بهم گفت که يک خواهر و برادر هم دارم که اونها در جايي ديگر زندگي مي کنند. و وي مجرد زندگي مي کند. در ضمن گفت که پدرش حدود هشت سال پيش فوت کرده است و مادرش پس از دو ماه ازدواج مجدد کرده است و از اينرو از مادرش متنفر بود. در حال حاضر هم سنش 32 سال بود. دو سه جلسه بعد از صحبت هايمان سراغ خواهر و برادرش را گرفته و حالشان را جويا شدم. ولي گفت که خواهر برادري ندارد, وقتي گفتم که جور ديگردي گفته بودي, گفت که اشتباه کردي. خب چشمم را به روي اولين دروغش بستم.
    در نوشته هايش غلط املايي مي ديدم که هر دفعه همان غلط ها تکرار مي شد. تعجب کردم که وي اگر انگليسي باشد, نبايد چنين غلط هايي داشته باشد. ولي باز هم چشمم را بسته و سکوت کردم. ابتدا ادعا مي کرد که فارسي را به سختي متوجه مي شود و مي تواند صحبت کند, ولي پس از مدتي به راحتي باهاش صحبت مي کردم و هيچ مشکلي در فهم لغات نداشت, با وجودي که شک کرده بودم, باز هم چشمم را بستم.
    در مورد خانواده پدريش در ايران صحبتهاي ضد و نقيضي داشت که مرا به شک وا مي داشت. ولي باز هم عشق!!!!!!! ظاهري چشمان مرا کور کرده بود. خلاصه يک بار ادعا کرد که از من خوشش اومده و مي خواهد مرا از خانواده ام خواستگاري کند. گفت من هميشه دنبال دختر ايراني بودم و به خانواده ات مي گويم من اگر براي هوي و هوس دنبال دختر باشم در انگلستان پر است, من از دختر شما خوشم اومده است. خب من که آرزوي رفتن به کشور ديگر تو ذهنم بود, کيس خوبي بود.
    به اصرار وي دوربين اينترنتي گرفتم که با وي راحت تر صحبت کنم, که خوشبختانه بيش از يکي دو بار استفاده نکردم. نمي دانم مرا طلسم کرده بود يا من خيلي ابله و خنگ بودم. جالب است من هميشه در اينترنت به همه چيز شک داشتم ولي در مورد اين شخص نه!!! خلاصه روابطمان آن قدر صميمي شده بود که هر گونه صحبت خصوصي را با من مطرح مي کرد. حال که دارم فکر مي کنم, واقعا داخل منجلاب بزرگي داشتم مي افتادم. خب, قرار گذاشتيم براي ژوئن به ايران بيايد.
    مرحله بعدي اين بود که موضوع را با خانواده در ميان بگذارم. محرم اسرار من خواهرم بود, براي همين يه سفر به تهران رفتم, تا ضمن خريد يکسري لباس موضوع را با خواهرم در ميان بگذارم. خواهرم هيچ موقع, هر نوع فکري داشتم, توي ذوقم نمي زد. واسه همين خاطر جرأت گفتن همه چيز را به وي داشتم. به او گفتم که براي اولين بار است که نسبت به يک مرد احساس شوهر بودن براي خود دارم. حتي افرادي که در گذشته دوست داشتم, فقط دوست داشتم و هيچ احساس شوهر بودن نسبت به اونها نداشتم. بهش گفتم ممکن است اين علاقه باعث شود که من دست به کاري بزنم که در اسلام حرام باشد. واسه همين پيشنهاد کردم که براي مدت کوتاهي صيغه کنم.
    راستي فراموش کردم که بگم اسمش آلن بود. به آلن قول داده بودم که سعي کنم در خانه خواهرم ساکن شود, البته اصرار مي کرد که به هتل برود. خلاصه موضوع را با شوهر خواهرم مطرح کرده و از وي خواستيم که اجازه دهد آلن براي مدت کوتاهي در خانه آنها بماند. ولي شوهر خواهرم گفت که مرد غريبه اي که نمي شناسم, اجازه نمي دهم به خانه ام بيايد. هر چه اصرار کرديم. موافقت نکرد.
    يکبار در حالي که دوستم در کنارم بود زنگ زد. اون موقع ما در امامزاده صالح(ع) بوديم. در حين صحبت کردن گوشي را روي گوش دوستم گذاشتم. دوستم که ترک است گفت: لحن صدايش شبيه ترک هايي است که فارسي را به سختي صحبت مي کنند نه شبيه يه اروپايي. از اينکه فارسي را به راحتي مي فهميد, خيلي تعجب کرده بود. بهم گفت حتما به شماره هايي که ازش داري تماس بگير و ببين آيا ادعاهايش درست است يا نه. ولي باز هم چشمم را بستم. نکته جالب اينکه در هر دفعه گفتمان دعوايمان مي شد و دوباره آشتي مي کرديم. هميشه سر مسائل مسخره دعوا مي کرديم.
    خب مرحله بعد, استخاره بود. گفتم قبل از اينکه بيايد يه استخاره اي بکنم. استخاره از طريق يکي از سايت هاي وابسته به تبيان بود: با افرادي برخورد مي کني که نه دنيا دارند نه آخرت و تو را از راه راست منحرف مي کنند. آبرويت را مي ريزند. جز ابطال وقت هيچ سود ديگري ندارد و حتما ترک شود. خدايا! اين چه استخاره اي بود. خدايا! اون که مي خواست منو خوشبخت کنه, پس اينا چيه. اين دفعه جنگ نفس و يک عمر اعتقاد بود. شايد زمان استخاره بد بوده! شايد اصلا استخاره اينترنتي اشکال داشته باشد! شايد ... و شايد هاي زيادي که سعي داشتم استخاره را نفي کنم. خدايا! انسان چقدر مي تواند چشمش را ببندد.
    مرحله بعدي بايد موضوع را با داداشم مطرح مي کردم. يکبار باهاش تماس گرفتم و موضوع را باهاش مطرح کردم. شوکه شده بود. گفت: شب ميام خونه بابا, بيشتر صحبت مي کنيم. شب اومد ولي چون مامان و بابام بودند, مجبور شديم به بهانه اي بيرون رفته و با يکديگر صحبت کنيم. اون شب با ماشين خيابان ها را دور زديم. داداشم سعي داشت به من بفهماند که دارم راهم را اشتباه انتخاب مي کنم و به صورت ضمني گفت که مانع از کارم خواهد شد. از اينکه او مي خواست مانع خوشبختي ام شود, ناراحت شدم. خب مشکل ديگه دو تا شده بود. داداشم و بدي استخاره.
    داداشم از من خواست که شماره هايي که ازش دارم را به وي بدهم. دو تا شماره از انگلستان و چند شماره از ايران که آلن ادعا مي کرد چون از کارت اينترنتي استفاده مي کند, شماره ايران مي افتد. داداشم به دليل موقعيت شغلي که داشت, خيلي راحت توانست, شماره ها را رديابي کرده و آدرس و موقعيت شماره ها راشناسايي کند. جالب است يکي از شماره ها به اسم يکي از دوستانش بود که ادعا مي کرد در انگلستان با هم دوست هستند. حالا تازه متوجه مي شدم چرا اصرار مي کرد, موقعي که به ايران مي آيد, به استقبالش نروم و يا در بيرون از سالن انتظار منتظرش باشم. حالا تازه متوجه مي شدم, چرا اتاقش شبيه يه اتاق تو يه خونه نبود. چون در محل يه شرکت با من صحبت مي کرد. حالا تازه متوجه مي شدم که چرا پاسپورتش براي يکي از کشورهاي عربي بود. ايشان و دوستانشان در يکي از مراکز پخش لوازم خانگي مستقر هستند و احتمالا با يک شرکت انگليسي براي واردات طرف قرارداد هستند و يا شايد موضوعات ديگر.
    خلاصه طبق توافق آنها داراي شماره تلفني از آن شرکت هستند, تا تماس هاي روزمره شان راحت تر باشد. از اين رو آنها در داخل خود ايران داراي شماره کشور انگلستان هستند. اسم دستگاه مورد استفاده fx مي باشد. البته شايد از ساير ترفندها استفاده مي کنند که حتي عقل من هم به آنها قد نميدهد. خب. بعد از اينکه داداشم موضوع را مطرح کرد, با يکديگر فکرهاي زيادي کرديم تا وي را ادب کنيم. ولي ترس از آبرو, ترس از رويارويي با يک باند و تلاش آنها براي آزار و اذيت و ساير افکار ديگر باعث شد تا موضوع را در سکوت تمام کنيم. من که برادر عاقل و دانايي داشتم از اين دام رهايي پيدا کردم ولي تکليف دختران ديگر که روزانه قرباني اين شخص و دوستانش مي شوند, چه مي شود. داداشم نظرش اين است که ما قيم مردم نيست. ديگران بايد خانواده هايشان ازشان حمايت کنند.
    متن نگاشته شده را در معرض ديد ساير دختران قرار دهيد تا تجربه تلخي دوباره تکرار نشود و مثل من فکر نکنند که اين مسائل هميشه تو مجله ها و فيلم هاست و هيچ موقع قرار نيست براي آنها اتفاق بيفتد. البته هنوز هم تماس مي گيرد و من از اينکه باهاش صحبت کنم و بگم که همه چيز را در موردش مي دانم, مي ترسم. واسه همين يا موبايل را قطع مي کنم يا روي منشي مي گذارم.

  • مهمان - (دوست)

    با سلام
    اینو جایی خوندم گفتم اینجا هم بزارم شاید برای شما و دوستان مفید باشه.
    سال آخر دبیرستان از طریق چت روم با پسر جوانی آشنا شدم و پس از ۲ هفته ما همدیگر را در یک پارک دیدیم.
    جمشید با حرف های عاشقانه مرا شیفته و دلباخته خودش کرد و از آن روز به بعد با موتور سیکلت دنبالم می آمد و با هم به این طرف و آن طرف می رفتیم تا این که دیپلم گرفتم و او با خانواده اش به خواستگاری ام آمد، اما از همان لحظه اول، پدر و مادرش اظهار داشتند پسرشان آمادگی تشکیل خانواده ندارد و والدین من نیز مخالفت شدید خود را با این ازدواج اعلام کردند ولی ما هر دو غرق در رویاها شده بودیم و تصمیم گرفتیم برای رسیدن به هم هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم و اگر لازم باشد چند سال صبر کنیم. با این که قسم خورده بودیم دوستی ما پاک و صادقانه بماند ولی خیلی زود این رابطه مخفیانه رنگ و بوی دیگری گرفت!
    حدود ۴ ماه گذشت و در این مدت من ۲ خواستگار خیلی خوب را رد کردم تا این که متوجه شدم چه بلایی به سرم آمده است و باردار شده ام. وقتی موضوع را به جمشید اطلاع دادم خودش را کنار کشید، با اعلام شکایت خانواده ام او و پدر و مادرش از ترس آبروی شان خیلی زود دست به کار شدند و ما با هم ازدواج کردیم.
    بعد از عقد به اصرار جمشید و مادرش بچه ام را سقط کردم تا کسی از ارتباط گذشته ما مطلع نشود! من و جمشید زندگی نکبت بار خود را در خانه پدرشوهرم آغاز کردیم و خانواده او که چشم دیدنم را نداشتند کلفتی خانه شان را بر عهده ام گذاشتند، شوهرم نیز در طول ۶ سال زندگی مشترکمان مرا زیر ذره بین گذاشته است و با تهمت های ناروا، بدبینی و شک و تردید اعصابم را به هم ریخته، او که به شیشه اعتیاد دارد دچار توهم شده است و گاهی دنبال مطالبی که روی آجرهای دیوار خانه ما در مسیر کوچه نوشته شده می گردد و می گوید شاید کسی برای تو مطلبی یا شماره تلفنی نوشته باشد.
    من در برابر این همه تحقیر و توهین راهی جز سکوت و تحمل نداشتم ولی شب گذشته ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد. جمشید در خانه را باز کرد ولی هیچ کس داخل کوچه نبود، او با عصبانیت، به سراغم آمد و گفت: حتما کسی با تو کار داشته است شوهرم با وجود این که هنوز ۲۰ روز از زمان زایمان من می گذرد دست و پایم را بست و با آتش فندک به جانم افتاد تا به قول خودش اعتراف بگیرد، او نیمه های شب خوابید و من با کمک دختر ۳ ساله ام طناب را پاره کردم و از خانه بیرون زدم.
    رفتم تا از این مرد بی رحم شکایت کنم و بگویم که چوب اشتباهات خودم را می خورم و غرور، لج بازی و سوء استفاده از اعتماد والدینم در استفاده از اینترنت، این بلاها را به سرم آورده است!
    امیدوارم هیچ دختری به سرنوشت من دچار نشود.

  • مهمان - .

    سلام
    خواستم یکی از تجربیاتی که برای یکی از اقوام خیلی نزدیکم اتفاق افتاده رو برای دوستان بگم شاید اثری داشته باشه
    و این هم خاطره تلخم از بهترین و زیباترین دختر و واقعا بی نقص از نظر ظاهر صورت :
    این دختر خانم که اسمش مهساست مدتها بود که با آقا پسری دوست بود و این پسر از این دختر نهایت سوءاستفاده رو کرده بود و مهسا چون تک فرزند بود و تنها بود خیلی به این پسر باج میداد که ازش محبت دریافت کنه حتی ماشین مهسا دست این پسر بود و بیشتر وقتها هم چون نقطه ضعف مهسا رو بدست آورده بود دائما قهر می کرد و گم میشد و مدتی پیداش نمیشد و مهسا کل شهر رو دنبالش میگشت چون واقعا نیت مهسا ازدواج بود تا اینکه ی روز دیگه این پسر رو نتونست پیدا کنه آب شده بود انگار این پسر رفت زیر زمین اثری ازش نبود و مهسا رو دیگه کسی توی فامیل نمیدید و همه می گفتن که افسرده شده تا اینکه خبر خودکشی مهسا رو دادن که با صدتا قرص قند خودکشی کرده و حدود سه ماه توی کما بود و حالا هم که هوشیاریش رو بدست آورده زندگی نباتی داره کسی که دیگه هیچ کارش رو نمی تونه خودش انجام بده کسی که از خنده هاش خندت می گرفت دیگه نمی تونه بخنده و نمی تونه بگه مامان ی لیوان آب بهم بده و هیچ کارشخصیش رو نمی تونه انجام بده و پدر و مادرش داغون شدن شاید بگم کارشون شب تا صبح اشک ریختن اغراق نکردم و پیر شدن و فامیلم هر کس یک بار میره خونه اونها برای بار دوم کشش پیدا نمی کنه بره چون واقعا صحنه تلخی و حالت بد میشه تا از نزدیک نبینی متوجه نمیشید که چی دارم میگم ی آدم زنده ی رو ببینی که می تونسته از زندگی اش بهنرین استفاده رو بکنه الان مثل ی جسد روی تخت دراز کشیده و فقط نگاهت میکنه بدون هیچ عکس العملی
    ی لحظه فکر کنید که ارزشش رو داشت این پسر که مهسا براش این کار رو کنه و زندگی خودش رو توی جوونی تباه کنه
    دوستان واقعا از صمیم قلبم میگم من دیدم زجر کشیدن این پدر و مادر رو دیدم از نزدیک تو رو خدا قبل از هر کاری به ارزش اون کار هم توجه کنید رحم کنید به پدر و مادرتون و اطرافیانتون
    خدانگهدار

  • مهمان - (شکست خورده)

    سلام
    بحث خوبیست.به این داستان غمانگیز هم نگاهی بندازید تا درس عبرتی باشه.
    حدود ۱۰ سال از شروع رابطه ام با آیدین می گذرد. با او در تئاتر آشنا شدم و خیلی زود شماره تلفن رد و بدل کردیم و رابطه مان صمیمی شد.
    او جوان خوبی به نظر می رسید و نسبت به من ابراز علاقه کرد. من هم که آن زمان فقط ۱۸ سال داشتم از سر احساسات با نیما دوست شدم. اوایل هفته ای یک مرتبه یکدیگر را در پارک نزدیک خانه مان می دیدیم اما هر چه می گذشت علاقه مان به هم بیشتر می شد. دقیقا یادم نمی آید اما بعد از چند ماه آیدین از من خواستگاری کرد. او گفت به زودی همراه خانواده اش به خواستگاری ام می آید.
    قرار بود انتظار من برای نشستن پای سفره عقد بیشتر از یک سال طول نکشد اما وعده و وعیدهای پسر مورد علاقه ام ۱۰ سال طول کشید. در این مدت من و آیدین به طور پنهانی با یکدیگر رابطه داشتیم. من خیالم راحت بود که او به زودی به خواستگاری ام می آید. به همین دلیل رابطه نزدیکی با او داشتم. هر بار که از خواستگاری حرف می زدم می گفت هنوز مقدمات کار فراهم نشده است و باید مدتی صبر کنم.
    من هم به خاطر علاقه ای که به او داشتم ۱۰ سال صبر کردم. در این سال ها اجازه ندادم هیچ کس از این رابطه با خبر شود. من خواستگارهای زیادی داشتم اما به همه آن ها جواب رد دادم. این ۱۰ سال برایم به سختی گذشت تا این که سرانجام با اصرارهای من آیدین به خواستگاری ام آمد.
    او آن روز مردی را همراه خودش آورده بود و گفت دایی اش است. بعد از جلسه خواستگاری پدرم که از آیدین خوشش نیامده بود گفت: او نمی تواند شوهر خوبی برایم باشد. از طرفی وقتی برادرم درباره او تحقیق کرد فهمید آیدین فرد خوش نامی نیست. به همین دلیل من هم رابطه ام را با او به هم زدم و گفتم دیگر حاضر نیستم با او دوست باشم.
    پایان رابطه ۱۰ ساله با آیدین شکست بزرگی برایم بود و همین موضوع سبب شد تا مدتی خانه نشین شوم. چند ماه از این ماجرا گذشته بود و من با خودم کلنجار می رفتم تا آیدین را فراموش کنم که با من تماس گرفت. او گفت هر طور شده باید با هم ازدواج کنیم. آیدین حتی تهدید کرد اگر به ازدواج با او تن ندهم آبروریزی می کند. تهدیدهایش باعث تنفرم از او شد و در جواب گفتم تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم به خواستگاری اش جواب مثبت بدهم.
    چند روز بعد از این تماس تلفنی بسته مشکوکی را دریافت کردم. وقتی آن را باز کردم تعداد زیادی از عکس های خصوصی ام در آن بود. در حالی که از دیدن آن ها شوکه شده بودم، فهمیدم آیدین تهدیدش را عملی کرده است. حالا به دادسرای جرایم رایانه ای آمده ام تا از کسی که زمانی حاضر بودم همه چیزم را برایش بدهم شکایت کنم.
    چرا که او ارزش اش را نداشت.

  • مهمان - محدثه

    در پاسخ به: مهمان - (شکست خورده)

    س دایی من یک ازدواج پنهانی کرده و هیچ کی جز من نمیدونه چیکار کنم

  • سلام
    هیچی . نیازی نیست بگید به کسی و به شما ارتباطی ندارد.

  • مهمان - (یک دختر)

    به نظر من تحت هیچ شرایطی نباید به مردها اعتماد کرد به هیچ مردی چون غریزه مرد شهوت است غریزه ای که هیچوقت از بین نمی رود من به خوبی درک کردم که فقط مرد ها از زن ها همین را می خواهند و بس بخصوص در دوستی ها

وبگــــــــــردی طلبۀ پاسخگو

آخرین ارسال های انجمن

خبرخوان یافت نشد

حمایت از سایت

برای حمایت از سایت لوگوی زیر را در سایت خود درج نمایید.